بازم میگم فرشته مهربان
تو واقعا فرشته ای.
من نمیدونم چطور بگم که با خوندن حرفات چه حالی پیدا کردم و چطور دلم لرزید؟
ممنونم.
چشم . حتما کاری که گفتید رو انجام میدم و میام و بهت میگم که چی جواب گرفتم.
واقعا که این کابوس چقدر وحشتناکه.
واقعا که چطور روانمو میخوره و منو به زمین میکوبه.
راستش چون تا یه مدت دیگه به سفرعمره خواهم رفت تصمیم دارم اونجا همه خواهشمو از خدا کنم که اون طور که خودش وعده داده، منو دریابه و نجات بده.
شاید باور نکنی اونقدر که این غم برام سنگینه، موهام دارن سفید میشن. یه ناراحتی پوستی و مشکلات بینایی و..
من هرگز حماقتم رو نادیده نمیگیرم. من به خودم به جسمم و به روحم بد کردم.
جسمم داغونه. وقتی فکر میکنم چطور دوام اوردم و تحمل کردم و حتی یه قطره اشک نریختم تا کسی از مشکلم بویی نبره، فکر میکنم دیگه هیچ وقت اون توانو ندارم.
من واقعا معتقدم خدای بزرگ منو از اون ارتباط بیرون کشید . وگرنه من نمی تونستم رهاش کنم.
میدونم خدا رهام نکرد.
با اینکه من غرق بودم.
اما حالا دارم زندگی توام با آرامشی رو تجربه میکنم .
گذشته منو رها نمیکنه.
فرشته عزیزم
حتما به حرفات گوش میکنم و عمل میکنم و بهت میگم چی نتیجه گرفتم.
نوشته اصلی توسط grey-sm
دوست عزی
خیلی ممنوم بابت نظر آرامش بخش شما.
ممنون که درک میکنید.
اما سوالم اینه:
آیا حق نداره بدونه؟
نمیخوام نسبت به او خودخواه باشم.
همین.









علاقه مندی ها (Bookmarks)