سلام آقامحمد رضا.......
بنده فعلا تنها کمکی میتونستم بکنم این بود که نوشته ی شما رو به فارسی بنویسم.....تازه تموم شد......امیدوارم کمکتون کرده باشم......
__________________________________________________ _______________
سلام...من محمد رضا هستم..تازه توی این سایت عضوشدم...راستش همش به خاطریک موضوعه..اونم ازدواج...بزارید ماجرایی رو به عنوان شروع براتون بگم...من حدوداً یکی دوسال پیش با یک دختری آشنا شدم..که تحصیلات خوبی داشت و تقریبا همون شکل وقیافه داشت که من دوست داشتم وخانواده ای داشت درحد خانواده ی ما(متوسط)..
من حدود یک سال وخورده ای پیش بهش پیشنهاد ازدواج دادم...من دانشجوی ترم آخرمهندسیه عمران هستم..اونم تحصیلاتش توی کامپیوتر وتقریبا نزدیکه ارشدشوبگیره..
حدود شش ماه ازمن بزرگتره...
قرارشد بعد از جلسه رویه پیشنهاد من فکرکنه..اینم بگم که نه من ونه او دنبال یه رابطه به عنوان دوست دخترودوست پسر نیستیم.....واصلا یه همچین شخصیتیم نداریم....دوخانواده تقریبا نیمه مذهبی هست...و به یه سری اصول پایبندیم....خلاصه بعد ازاون جلسه وبعدازچند ماه قبول کرد که شروع کنیم به شناخت هم..تا واسه زندگیمون برنامه ریزی کنیم..چیزی که من تویه اون جلسه ازش خواسته بودم...
رابطه ی ما تا الان جلو رفته..چیزهای خوبی دستمون اومده...اما..به نظرم کافی نیست ..به نظرم این وسط یه سری سوالاییم برای من پیش اومده..که به نظرم جوابای غیرقابل قبولی بهشون میده..نه اینکه بعد بین باشم نه..اما خب به نظرم منطقی نیست جواباش...من انو حتی به خانواده ام معرفی کردم ..یعنی ازاون واسه خانواده ام تعریف کردم...عکسشم نشونشون دادم...خانواده ام مخالفتی نداشتن....اما خب صحبتم بکنن با هم...اما چیزی که منو نگران کرده ایه که ازحضور من تویه زندگیه اون هیچ کسی خبردارنیست....حتی به قول خودش ..یه دوست صمیمی نداره که واسش ازمن بگه..ودرد ودلش روبه من میگه..یعنی منو اینه یه رازه یک ونیم سال پیش خودش نگه داشته..از اینکه جلوی دوستاش جواب اس ام اس های منو بده خوشش نمیاد..یا اینکه حرف بزنه با من جلوی دوستاش..توی یک شرکت معتبرکارمیکنه..که درآمد نسبتا خوبیم داره...ازش خواستم که اجازه بده تا من بیام خواستگاریش تا عقد کنیم که رابطمون درست بشه...باهم س.ک.س. نداشتم تاحالا....ازاینکه خانواده ام بیان صحبتت کنن با خانواده اش میترسه...هی میگه تو الان چیزی نداری..درحالی که من مشغوله کارم..الان یک خونه میتونم جورکنم واسه زندگی...گاهی وقتی با کاراش فکرمیکنم واقعا منو میخواد یا نه؟؟؟خیلی وقتا خواسته یا نخواسته چیزهایی بهم میگه که منومیرنجونه....مثلا یک بارکه دستشوگرفته بودم یعنی اون دستموگرفته بود یکی ازهمکارهای مردش دیده بودش...وبهش گفته بود...خیلی ترسیده بود...برگشت بهم گفت...توآبروی من واست مهم نیست...توواست افتخاره...اما من واسم بده..درحالی که خودش دست منوگرفته بود..همش میگفت الان توی اداره بگه من دسته یه پسر روگرفته بودم خیلی بد میشه آبروم میره.....همیشه هم با جمله هام با رفتارام بهش نشون میدم که دوستش دارم ..اما یه بارکه بهش گفتم..من پنج تومان پول داشتم...و واست ادکلن گرفتم...بهم گفت خیلی حماقت کردی...درحالی که خیلی خوب بودیم اون موقع...خیلی راحت پشت منوخالی میکنه...کافیه توی یه خیابون کوچیک قراربگیره تا راحت پشتمو خالی کنه...اینو دو سه باردیدم...سریع آماده ی دعواست..اگه حق با من باشه من باید منت کشی کنم....اگرم حق با اون باشه که باز من باید برم معذرت خواهی...ومنت کشی....ازاینکه ازاینکه وقتی اشتباه میکنه بگه معذرت میخوام ..حق با توهه..یا من اشتباه کردم...به شدت فراریه.. واسه این معمولا اشتباهاتشوقبول نمیکنه یه جوری می پیچونه...
خیلی طولانی شد..معذرت میخوام..خیلی جزییات هست که گفتش با سوال باشه ..وگرنه میشه یه رمان...اگه سوال بپرسید جوابتون رومیدم...ممنون ازاینکه وقت میگزارید









علاقه مندی ها (Bookmarks)