باتشكر از همه دوستان
ممنونم ازتونelahe.a به خاطر حرفاي خوبتون،من همش دارم سعي ميكنم كه در اين مورد واقعا مثل يك انسان خيلي فهميده وبا درك بالا برخورد كنم . موضوع فقط مهموني رفتن نيست من مثال زدم ، اما من نميدونم اين شرايط رو تا چه زماني بايد تحمل كنم احتمالا اگر تا ابد باشه كه هست من حتما سرخورده وافسرده ميشم.از طرفي هم به همسرم حق ميدم اما خوب اين كه از من توقع درك بالا داره برام سخته .همسرم به وظايف خودش آشناست ودراين مدت يكساله آشنائي ونامزدي وعقدمون هميشه با وظيفه شناسي هاش باعث سربلندي من پيش خانوادم شده ،واقعيت اينه كه همين مسئوليت پذيري نسبت به خانوادش يكي از دلايل ازدواجم باهاش بود ولي به هرحال اينكه وجوداين خواهر و ووابستگيشون به برادر باعث ميشه شوهرم رو باهاشون شريك باشم،من از بابت رسيدگي هاي مالي اصلا حساسيتي ندارم ولي اينكه همسر من يا من مجبور باشيم كارهاشونو بكنيم يا از خودمون بگذريم خوب نيست از طرفي با اينكه از خواهرش خوشم نمياد دلم هم براشون ميسوزه اما گناه من چيه بايد از آرزوها وزندگي خودم بگذرم و اين يعني از خود گذشتگي خيلي زياد،كه ميترسم بعدها قدر ندونن وفكر نكنن كه وظيفم بوده اگر كاري كردم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)