با سلام به دوستان عزیزم که راهنماییم کردند.راستش چند تا نکته بود که باید حتما میگفتم.راجع به این قضیه که این مورد مورد خوبی بوده و من احساس میکنم از دستش دادم باید بگم اینطور نیست چون اگر به موقعیت بود که من موقعیت های خیلی خیلی بهتری داشتم.اما اینجا صحبت از احساسه.من نسبت به این پسری که راجع به اون صحبت کردم احساس خیلی خوبی پیدا کرده بودم.با توجه به شرایط بدی که داشت اما من فقط عاشق خودش بودم و بس.عاشق اینکه خیلی دوستم داشت و احساسش یه جورایی صاف و پاک به نظر میومد.راجعبه وابستگی خودم به خانوادم باید بگم که من تک دختر خانوادم هستم و خواه نا خواه توجه روم خیلی زیاده.از همه طرف البته.وقتی قضیه این خواستگار رو براشون میگفتم همشون میگفتند حواستو جمع کن.و این منو طبیعتا خیلی میترسوند.من خانواده بی حاشیه ای دارم ولی اون حاشیه تو خانوادش زیاد داشت.مثلا نمونش اینه که پدربزرگ ش و جد اندر جد همه سه چهار تا زن داشتندبر عکس خانواده من که از هر دوطرف زندگی عادی و خوبی با همسراشون دارند.یکی از دلخوشی های من به این ازدواج که هم من هم خانوادمو تسکین میداد پسر عمم بود.آخه اونم با یه دختر کرد ازدواج کرد.ما پیش خودمون میگفتیم ببین اینا چه زندگی خوبی داردن و خلاصه دلمون خوش بود.اما متاسفانه پسر عمم همین چند روز پیش رسما از زنش جدا شد.من دیگه اگه خودمم بخوام محححححاله خانوادم قبول کنند اما نمیتونم دلتنگش نشم و بعضی وقتا به یادش اشک نریزم.این نکته هم بگم که اون خانوادش حتی حاضر نشدند یه سر بیاند خونه ما تا موضوع رو حل کنند.هرچی پسره تلاش کرد حرف حرف خودشون بود متاسفانه.