سلام
سلام دوستان عزیز...بنده پیشاپیش مبعث رسول اکرم رو به همه ی شما وتمامی مسلمانان جهان تبریک عرض میکنم....
__________________________________________________ _______________
قرن بیست و یكم است و من درمانده ام . تعارف ندارم؛ دست كم با تو تعارف ندارم. تا همین دو دقیقه قبل فكر می كردم نباید بنویسم : تو ... اما حالا راحت ترم . یك سلولی كه از تن خسته تو در حاشیه درونم می گردد و نمی گذارد فراموش كنم از توام، اجازه می دهد آسوده بگویم .
تلفن را برمی دارم و شماره های ذهنم را تك تك می گیرم :
الو ! الو ! ... نه. میگم : محمد ... میشنفی یاد چی می افتی ؟ ... الو! ای بر همه كس تون صلوات ... اینم شد تلفن ...دوباره می گیرم . صداها در هم تنیده می شوند و در سرم می گردند :
یاد پیامبر ...
نه عزیز من ! .. منظورم غیر از پیامبره .
فایده ندارد . آدمها جز تو یاد كسی دیگر نیستند. این اسم ساده به نام مبارك تو ثبت شده است . میلیون ها محمد از امام محمد غزالی تا محمد علی رجایی زیر سایه نگاه تو نشسته اند. بعضی ها گمان می كنند هر چه زمان می گذرد بیشتر از یادها می روی اما آمار اسامی انبوه محمدهای گوشه و كنار عالم و ارزش خفیف قلبم گواهی می دهند كه همیشه دور، دور تو و فرزندان توست .
گاهی قلم می رود و من می مانم ... گاهی من می دوم و قلم . نمی تواند بیاید .. و گاهی درست مثل حالا دلم رفته است و من و قلم هر دو جا مانده ایم .
امیر از سفر حج برگشته است. انگار هر چه را كه از سفر می گوید درك نمی كنم. هر چه از مكه می گوید آخرش به مدینه می انجامد. خیس عرق می شود و برای توصیف هایش كلمه كم دارد . از پله های غار حرا می گوید و این كه شكاف دیواره غار، اشراف شگفتی به مسجد الحرام و كعبه دارد . از غروب دل انگیز غار می گوید و خواب آرامی كه در تنگنای درون غار، جز با خم كردن زانو ها به داخل شكم ممكن نیست .
آدم اینجا تنهاست .
پشت هیچستان ....
چینی نازك تنهایی تو را بارها شكستند .
قرن بیست و یكم است پدر! ... شناسنامه خانوادگی ام به روشن ترین شكل فریاد می كشد كه : مسلمانم .
مسلمانم . اما یادم نیست آخرین باری كه قبله ام یك گل سرخ بود كی بود ...
مسلمانم اما هرگز با تپش پنجره ها وضو نگرفته ام ... جانمازم بافت بهترین كارخانه خاورمیانه است!... سالهاست كه یادم می رود صلوات بفرستم . گاهی وقتی یاد كسی كه جایی اسمم را می نویسد می اندازم كه : ببخشید ! ... «محمد» نه ! «سید محمد»... با تعجب نگاهم می كند و آنقدر نگاهش را طول می دهد كه سرم را پایین می اندازم و با شرمندگی می گویم :
البته اگه زحمت می شه، نه ها ... محض یادآوری عرض كردم .
پدر! حالا حالم بهتر است و این مطمئنم كه حاصل گفتن از تواست .
پراكنده گویی هایم تمام شده اند و اگر حالا بخواهم از تو بگویم : آسوده ترم .......










پاسخ با نقل قول





علاقه مندی ها (Bookmarks)