[b]سلام به همه
دو ماه پیش با نامزدم و مامان اینا رفتیم شمال...من و همسرتو ماشین خودمون بودیم...بعد تو جاده هوا به شدت یخ شد ازونجایی که من به شدت سرمایی و نامزدم به شدت گرمایی هست شیشه رو کشید پایین...داشتیم منجمد میشدیم .....بعد با نامزدم بحثم شد که دارم یخ میزنم...الان سرما میخورم...اونم ناراحت شد که من گرممه خوابم میگیره اگه هوا بهم نخوره..وای من و تو چجور باهم زندگی کنیم ...
منم بغض کردم بدجور خیلی ناراحت شدم..همش میگفتم چه از خود متشکره به خاطر من از خودش نمیگذره...بعد با ناراحتی زد بغل رفت پیش بابام گفت بابا یه پتو میدین خانومم سردشه..اومد داد به من...منم بغغغغغضضض پتو انداختم روم زیر پتو شدید بغض داشتم...یه هو دستمو گرفت شیشه رو کشید بالا گفت عزیزم سرتو بزار رو پاهام بخواب(عادت دارم تو سفر میخوابم رو پاش)...همش داشت از گرما اذیت میشد ولی دیگه شیشه نکشید بپایین...منم دستشو بوسیدم
![]()







منم بغغغغغضضض پتو انداختم روم زیر پتو شدید بغض داشتم...یه هو دستمو گرفت شیشه رو کشید بالا گفت عزیزم سرتو بزار رو پاهام بخواب(عادت دارم تو سفر میخوابم رو پاش)...همش داشت از گرما اذیت میشد ولی دیگه شیشه نکشید بپایین...منم دستشو بوسیدم
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)