دیروز رفته بودیم کوهستان پیش پدر و مادر همسرم
اولا بگم که دیگه لازم نیست امسال بریم کوهستان چون دیگه یواش یواش اونا می اند تهران به خاطر سرد شدن هوا
موقع اومدن از اونجا به خونه دوباره پدر همسرم به همسرم و من گفت که دو تا جمعه دیگه هم بیان اینجا چون شاید دوباره شلوغ شه.........
من همون جا قیافه ام وا رفت و اخم هام رفت تو هم که یه دفعه نگاهم به همسرم که پشت پدرش بود افتاد که به من چشمک می زد و با قیافه ی مهربون بهم می خندید یعنی که دیگه نمی ایم.......
برام خیلی این رفتارش ارزش داشت که منو درک کرده بود و من و آرامشمو به اونجا و بودن در کنار پدر و مادرش ترجیح داده بود.................و در طول مسیر بازگشت کلی با هم حرف زدیم و بهم محبت کرد





پاسخ با نقل قول

مامانم میگفت تا بهش گفتیم دلتنگ نباشه اشک تو چشماش جمع شده بوده....
اینجور موقعها نمیتونم دوستش نداشته باشم.


علاقه مندی ها (Bookmarks)