امشب حال عجيبي دارم...
از صبح جايي دعوت بودم،چقدرخوشحال بودم،چون واقعا در كنار ميزبان وخانواده اش حس خوبي دارم،اما اي دل غافل...
همسايه ي پايين ميزبان كه برادر شوهر ايشون هم ميشدبه سختي با همسرش دعواش شده بود...شدت وكثرت دادو فريادها به حدي بود كه ميزبانان ما روترك كردند و به ياري اين زوج شتافتند...البته به شخصه نميدونم اين كارتاچه حد درسته،اما ياد تاپيك بازيهاافتادم...چند دقيقه بعد شوهر ميزبان پسر كوچك زوج در حال دعوا رو با چشمهاي گريون اورد بالا....دلم ريش شد،چشمهاي روشن پسرك كه خيس اشك بود،دستهاي كوچيكش كه محكم دستهاي عموشو گرفته بود...بازم ياد تاپيك بازيها افتادم...
من وهمسرم تنها توي خونه ي ميزبانمون با دو پسر بچه ي كوچيك(يكي پسر ميزبانمون وديگري پسر زوج در حال دعوا) وانواع اقسام دادها،فحشها،گريه ها وصداهاي زد وخرد كه از پايين ميومد...صداي جيغ زنو كه ميشنيدم دلم ميخاست براش گريه كنم،صداي فرياد مردو كه ميشنيدم دلم ميخاست براش گريه كنم،چشمم به پسر كوچولوشون كه ميافتاد دلم ميخاست براش گريه كنم....حال بدي داشتم،تكه هايي از وجود خودم وهمسرمو در وجود اون زنومرد ميديدم،تكه هايي از وجود هر زن ومرد ايراني رو...
يهدفعه ديدم كه دو پسر بچه بناي بازي كردن رو با صداي بلند گذاشتن،يكي دنبال اون يكي ميكرد،يكي به شوخي با اون يكي كاراته بازي ميكرد...دلم خواست بچه شم،رفتم قاتي بازيشون،پسر ميزبان كه از قبل با من اخت بود پسرك چشم روشن هم به سرعت بهم اعتمادكرد،يك بار با پسر ميزبان تيم ميشديم وبا كوسن به پسر چشم روشن حمله ميكرديم وصداي خنده هامون از صداي فريادها پيشي ميگرفت،يكبار با پسر چشم روشن هم دست ميشديم و پسر ميزبانو به زمين ميزديمو وروشو از كوسن ميپوشونديم و باز صداي خنده هامون كه از صداي فريادها بالاميزد...
كاش بازيهاي ما آدم بزرگها هم مثل بازي بچه ها به خنده ختم ميشد...
پ.ن:متاسفانه تا زماني كه ما اونجا بوديم مشكل اون زوج حل نشد،مرد دست پسر چشم روشنو گرفت ورفت خونه ي مادرش،و زن موندو ضجه هاش....
دلم گرفته...خيلي...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)