به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 293

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 اسفند 92 [ 23:20]
    تاریخ عضویت
    1390-4-25
    نوشته ها
    643
    امتیاز
    4,583
    سطح
    43
    Points: 4,583, Level: 43
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,779

    تشکرشده 2,844 در 585 پست

    Rep Power
    80
    Array

    RE: حال و احوال یاران همدردی (6)

    امشب حال عجيبي دارم...
    از صبح جايي دعوت بودم،چقدرخوشحال بودم،چون واقعا در كنار ميزبان وخانواده اش حس خوبي دارم،اما اي دل غافل...
    همسايه ي پايين ميزبان كه برادر شوهر ايشون هم ميشدبه سختي با همسرش دعواش شده بود...شدت وكثرت دادو فريادها به حدي بود كه ميزبانان ما روترك كردند و به ياري اين زوج شتافتند...البته به شخصه نميدونم اين كارتاچه حد درسته،اما ياد تاپيك بازيهاافتادم...چند دقيقه بعد شوهر ميزبان پسر كوچك زوج در حال دعوا رو با چشمهاي گريون اورد بالا....دلم ريش شد،چشمهاي روشن پسرك كه خيس اشك بود،دستهاي كوچيكش كه محكم دستهاي عموشو گرفته بود...بازم ياد تاپيك بازيها افتادم...
    من وهمسرم تنها توي خونه ي ميزبانمون با دو پسر بچه ي كوچيك(يكي پسر ميزبانمون وديگري پسر زوج در حال دعوا) وانواع اقسام دادها،فحشها،گريه ها وصداهاي زد وخرد كه از پايين ميومد...صداي جيغ زنو كه ميشنيدم دلم ميخاست براش گريه كنم،صداي فرياد مردو كه ميشنيدم دلم ميخاست براش گريه كنم،چشمم به پسر كوچولوشون كه ميافتاد دلم ميخاست براش گريه كنم....حال بدي داشتم،تكه هايي از وجود خودم وهمسرمو در وجود اون زنومرد ميديدم،تكه هايي از وجود هر زن ومرد ايراني رو...
    يهدفعه ديدم كه دو پسر بچه بناي بازي كردن رو با صداي بلند گذاشتن،يكي دنبال اون يكي ميكرد،يكي به شوخي با اون يكي كاراته بازي ميكرد...دلم خواست بچه شم،رفتم قاتي بازيشون،پسر ميزبان كه از قبل با من اخت بود پسرك چشم روشن هم به سرعت بهم اعتمادكرد،يك بار با پسر ميزبان تيم ميشديم وبا كوسن به پسر چشم روشن حمله ميكرديم وصداي خنده هامون از صداي فريادها پيشي ميگرفت،يكبار با پسر چشم روشن هم دست ميشديم و پسر ميزبانو به زمين ميزديمو وروشو از كوسن ميپوشونديم و باز صداي خنده هامون كه از صداي فريادها بالاميزد...
    كاش بازيهاي ما آدم بزرگها هم مثل بازي بچه ها به خنده ختم ميشد...
    پ.ن:متاسفانه تا زماني كه ما اونجا بوديم مشكل اون زوج حل نشد،مرد دست پسر چشم روشنو گرفت ورفت خونه ي مادرش،و زن موندو ضجه هاش....
    دلم گرفته...خيلي...

  2. 21 کاربر از پست مفید یک زن امیدوار تشکرکرده اند .

    یک زن امیدوار (دوشنبه 08 آبان 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:09 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.