دوستان خوبم در همدردی

سلام
نمیدونم چرا با اینکه این همه مینویسم کسی یک جواب بهم نمیده
چرا کسی کمکم نمیکنه
قبلا چنت تا تاپیک گذاشته بودم
بعد اون باز هم نوشتم اما جوابی دریافت نکردم
بعد خواستم موضوع جدید بگذارم که مدام خطای این متن از قلم افتاده را دریافت میکردم
تا اینکه نهایتا ناچار شدم یک حساب کاربری جدید باز کنم

تاپیک های قبلی من :
http://www.hamdardi.net/thread-24258-post-232922.html#pid232922

http://www.hamdardi.net/thread-24517-post-232707.html#pid232707

http://www.hamdardi.net/thread-24134-post-234807.html#pid234807

هفته گذشته همسرم چند روزی را به دیدنم آمد
روابط بین ما از هر حیث فوق العاده خوب است
مادرم هم ب خاطر من با اینکه بیچاره خیلی هم دل شکسته بود از همسرم باب آشتی با شوهرم را باز کرد و شوهرم به منزلمان رفت و حتی از مادرم هدیه تولد نیز دریافت کرد

من هم مرتب به پدر ایشان زنگ میزنم و با ایشان روابط خوبی دارم اما اصلا با مادر شوهرم حرف نمیزنم
خوب قبلا به شما گفتم که یکبار زنگ زدم اما ایشان گوشی را قطع کردند

نهایتا شدیدا دچار وسواس فکری شده ام
همه اش میترسم روابط گذشته ام پیش همسرم فاش شود
با اینکه از آن افراد هیچ خبری ندارم
یعنی بیش از 3 سال است
آنها هم میتوانند به نوعی رد مرا پیدا کنند اما تا حالا هیچ خبری نشنیده ام
از طرفی من با آن اشخاص با دعوا و اختلاف جدا نشدم و در نهایت احترام از هم جدا شدیم
غیر از یک مورد که خیلی به من پیله کرده بود و حتی میگفت به خاطر من خودکشی کرده است اما من باور نکردم و من در آن زمان برای اینکه دست از سرم بردارد گفتم نامزد کرده ام و به خارج خواهم رفت و ایشان هم دیگر تماسی نگرفت

خیلی نگرانم
من به همسرم فقط یک مورد را عنوان کرده بودم و ایشان هم به سختی پذیرفتند اگر دو مورد دیگر بیایند و چیری بگویند چه خواهد شد
آیا من باید انکار کنم و یا اعتراف کنم
شاید بگویید خل شده ام
اما همیشه به نوعی در وحشتم
بله من خیلی اشتباه کردم و بسیار هم توبه کردم
اما باز هم با اینکه حدود 6 ماه است که ازدواج کرده ام و از آن افراد بیش از 3 سال است خبری ندارم میترسم

از طرفی بعضا ترس عجیبی به سراغم می آید
گفته بودم که بعد آن اختلافات با شوهرم با خواهر زن سابق شوهرم صحبت کردم
اقدام خامی که مرا شدیدا میترساند

میترسانم روزی ایشان مساله را جایی مطرح کنند
ان موقع من هیچ وقت نخواهم توانست همسرم را قانع کنم

دوری از همسرم بسیار دشوار است اما حدودا 3 ماه دیگر باید تحمل کنم

همه اش دچار وسواسم که نکند زندگیم به هر دلیلی بپاشد
چون من ایام دشواری را بعد متارکه اولم تجربه کردم

مدام میخواهم شوهرم را قانع کنم که هر چه زودتر بچه دار شویم
اما ایشان ممانعت میکند
میگوید برای من سخت است که زن باردارم را به تنهایی در غربت رها کنم
وقتی به طور کامل برگشتی اقدام میکنیم
من هم مدام با فاکار منفی دست به گریبانم
میترسم زمان بگذرد و مسایلی که از آنها میترسم رو شود و همسرم مرا طلاق دهد
از طرفی این حرف او که صبر کنیم نا خود آگاه مرا میترساند میگویم نکند به من اعتماد کامل ندارد

البته همسرم مرا خیلی دوست دارد
شاید باور نکنید اما بار ها و بارها شاهد آن اشک های معصومانه اش بوده ام
نمیخواهم به هیچ عنوان از من من زده شود
من هم او را خیلی دوست دارم
هردوی ما یکبار شکست خوردیم
اما من احمق با چند اشتباه بزرگ همه چیز را به کام خود زهر کردم

خیلی ناراحتم
به من بگید چکار باید بکنم
آیا ترسهایم جایی دارد یا بیجا دارم هم چیز را به کام خود تلخ میکنم؟
آیا خدا من را خواهد بخشید؟
اگر کسی به شوهرم چیزی گفت چه کنم
اگز خواهد همسرش جایی موضوع را عنوان کرد من چه باید بگویم
به کمکتان احتیاج دارم