رومینا جان ممنون که حداقل شما به داد من رسیدین
می دونین چیه خونواده اون زیاد از من خوششون نمیاد چون فکر می کنن که من با پسرشون دوستم البته بعد از اینکه پیشنهاد ازدواج رو داد یکی دو بار با هم رفتیم بیرون بعد از اینکه خواهرش من رو دید یعنی اولین ملاقات من و خواهرش که اون روز معارفه بود و قرار بود اون روز من به خونواده مجتبی معرفی بشم اولین سوالی که خواهرش از من پرسید این بود که چند وقته با هم دوستین منم با جدیت تمام گفتم ما با هم دوست نیستیم همکاریم .
مجتبی اون رو فهمید که چقدر به من برخورده . اون روز فقط به خاطر مجتبی بیش از این موضوع رو کش ندادم بعد به سن و سالم گیر داد آخه من حدود 10 روز از مجتبی بزرگترم و خواهرش به این گیر داد که توی فامیل ما رسم نیست دختر از پسر بزرگتر باشه .
بازم چیزی به خواهرش نگفتم . بعد به میزان تحصیلات من گیر داد و گفت توی فامیل ما رسم نیست دختر بره دانشگاه اینکه شما می ری دانشگاه و مجتبی ما حتی دیپلم هم نداره واسه ما قابل قبول نیست . بعد هم گفت دیگه دوست ندارم با داداش من باشی خیلی دوستش داری می تونی دو سال پاش بمونی تا ببینیم بعد از دو سال شما رو به عنوان عروسمون قبول کنیم یا نه .بالاخره این ملاقات تموم شد با اینکه برام گرون تموم شد ولی فقط به خاطر مجتبی تحمل کردم بعد از اون ملاقات با ناراحتی تموم رفتم خونه همه چیز رو دیگه واسه خودم تموم شده می دیدم و کم کم داشتم مجتبی رو فراموش می کردم توی مسیر خونه بودم که مجتبی زنگ زد جوابشو ندادم اس ام اس زد که گوشتو بردار و گرنه خودمو می کشم وقتی گوشی رو برداشتم گفت می خواد همین الان من رو ببینه گفتم که خواهرت همه چیز رو تموم کرد بزار برم دنبال زندگی خودم اصرار کرد با هم قرار گذاشتیم و رفتم وقتی من رو دید که چقدر ناراحتم بغض کرد منم که دنبال بهونه بودم واسه گریه منم زدم زیر گریه . نوازشم کرد و گفت به حرفای خواهرم گوش نکن من قول می دم به محض اینکه سربازیم تموم شد بیام و عقدت کنم تو فقط ده ماه به من فرصت بده تا سربازیم تموم بشه بعدشم کار پیدا کنم . قبول نکردم و گفتم دوست ندارم عروس خونواده ای بشم که حتی من رو به عنوان یه آدم هم حساب نمی کنن چه برسه به عنوان عروسشون اینجوری هرروز باید نیش و کنایه های خواهرت و مادرت رو بشنوم .
بالاخره با کلی کادو خریدن و نوازش و ناز کشیدن من رو راضی کرد .
خواهرش هر روز به بهونه ای به من اس ام اس می ده که دست از سر برادرش بردارم من اینا رو به مجتبی نمی گم چون اگه بگم می ره خونه باهاش دعوا می کنه .
این وسط من باید چی کار کنم پای مجتبی بمونم و تا آخرش باهاش زندگی کنم یا برم دنبال زندگی خودم ؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)