آخه مشكل من اينه كه نميتونم بي خيال بشم وبهش محبت كنم وقتي ميبينم براي عروسي برادرش بالاترين هديه را ميده علي رغم مخالفت من كار خودشو ميكنه اونوقت براي تولد يا سالگرد ازدواج براي من هيچي نميخره
با زور برام طلا ميخره 1ماه بايد بهش بگم
وقتي اين كارهاشو ميبينم نميتونم بهش محبت كنم چون اون براي من دوستنداره هيچ كار كنه
باور كنيد خانوادش اصلا هيچ كاري نميكنن براش .من هيچ محبتي تو رفتارشون نميبينم .فقط ازش سوئ استفاده ميكنن.آقاي مدير اونها اصلا بهش هيچ بهايي نميدن فوق العاده متوقعن ازش.احساس ميكنم ازشون خيلي حساب ميبره
وقتي رفتار خانواده خودمو با برادرامخانواده اون مقايسه ميكنم از لحاظ محبت كمكهاي مالي احترام اونها زير صفرن
واقعا از اين حرص ميخورم كه اونها هيچ كاري براش نكردن از اول رو پاي خودش وايستاده ومستقل بوده حتي مخارج تحصيل وازدواجشو خود تامين كرده الان هم من هيچ محبت خاصي نميبينم حتي توي برخوردهاشون پس آقاي مدير چطور اينقدر جذبشون شده
اونها براي من مثل هوو شدن اين حسو دارم كه دارن با من رقابت ميكنن .ميخان اونا داشته باشن تا خرجاشونو تامين كنه فقط همين









اما به هرحال فقط از خانومشون انتظار دارن که تحت هر شرایطی بهشون اعتماد کنه و با تمام وجود اونو بپذیره.الان هر انتقاد یا بازخواست از طرف شما باعث میشه روز به روز اون پنهانکاریش و همچنین محبتشو نسبت به خانوادش بیشترکنه.پس سعی کن اول به خودت مسلط باشی و آروم کنی خودتو.بعد هم یواش یواش سعی کن کنترلش نکنی.حتی توی ذهنت.وبعد بدون انتظار بهش محبت کن.اصلا پیش خودت اینطور فکرکن که هدفت از ازدواج این بوده که یه نفرو سیراب کنی از عشقت!میدونم سخته ولی اونم یه انسانه و این محبت رو میفهمه.بعد از یه مدت وقتی ببینه بخاطر خودش دوسش داری نه بخاطر چیزای دیگه اونوقت جذبت میشه.

علاقه مندی ها (Bookmarks)