RE: در سن 30 سالگی تک و تنهام
بهار شادی عزیز سلام
مرسی که به مشکلم اهمیت میدی و برام وقت میذاری
آره,واقعا تصمیم گرفتم یه تغییراتی رو در خوذم ایجاد کنم و از این حالت دربیام,مخصوصا که دیشب خونه یه زوج جوون برا شام دعوت بودم که به مناسبت خرید خونشون دعوت کرده بودن و راستش رو بگم من خودم خیلی به حال خودم افسوس میخوردم و ناراحت شدم و به خودم میگفتم من که چیزی رو کم ندارم,پس چرا نباید بتونم یه همچین زندگی برا خودم بسازم....
بقول تو من فقط یبار فرصت زندگی رو دارم و شاید دیگه این سالها آخرین فرصتهام باشه,
برا رابطه شما هم متاسف شدم,وقتی که هنوز هم جویای حالش هستی معلومه که بهش علاقه هم داشتی و سخته این دوری برات...
شاید اگه اون زمان اون کار من حل شده بود و در عرض این چند سال حتما به جاهای خوبی میرسیدم,اینجور نمیموندم
متاسفانه من رو اون زمان توی دوراهی انتخاب ازدواج و یا خانواده قرار دادن,بدون هیچ توجیح منطقی
راستی در مورد شخصیت که سوال پرسیدی ,من یه اخلاق بدی دارم که کارهام برا دیگران هست,یعنی مثلا تناسب اندامم رو حفظ کنم بخاطر فلانی,
فرضا درسم رو زود تموم کنم چون میخوام با فلانی ازدواج کنم,مدرک بالا بگیرم که خانوادم خوشحال باشن و....
یعنی همش تلاش کردم با کارهام کسایی که اطرافم هستن رو از خودم راضی نگه دارم!
خواستم بهترین باشم بخاطر اونها و نه بخاطر خودم
هرچند این باعث شده که به موقعیتهای خوبی هم برسم,اما بعضا مثل الان که دیگه کسی اهمیت نمیده برام,برای کارهای بعد از اینم دیگه تلاش هم نمیکنم
در کل شخصیت من منفعل و محتاطه
و برا همین همونجور که گفتی راه سختی رو پیش رو دارم
البته اینرو هم باید بگم که خیلی هم بی عرضه نیستم و اینکه مثلا همه بتونن بهم زور بگن,و خیلی وقتها هم شده که برخلاف نظر پدر و مادرم هم کارام رو کردم و اونا هم نتونستن جلوم رو بگیرن
خلاصه ببینم چیکار میشه کرد ,من که خیلی دوست دارم از این وضع دربیام
واسه لینکهایی هم که دادی دستت درد نکنه ، سعی میکنم زود همشون رو بخونم امیدوارم تغییرات رو توی خودم احساس کنم بزودی
انصافا اگه پدر و مادرم خودشون حرفهام رو قبول کرده بودن و خودشون برا ازدواجم پیش قدم میشدن خیلی برا من خوب بود
از یطرف دیگه نیاز نبود خودم با سختی دنبال کیس مناسب باشم,هرچی باشه اونا راحتتر از من میتونن گزینه مناسب پیدا کنن
یکی هم اینکه چون خودشون پیدا کردن دیگه مخالفت و عیب و ایراد هم نمیتونن روش بذارن
خودشون میرفتن جلو کمک بعدیشون هم برام بیشتر میشد,چون با کسی ازدواج کردم که خودشون انتخاب کردن
بازهم دستت درد نکنه
البته امشب اصلا فرصت نکردم تاپیکها رو بخونم,موند برا فردا

مینوش جونم سلام,حال و احوالت خوبه؟
دست تو و ویدا هم درد نکنه که تاپیک رو گذاشتین اونجا,جواب نده هم من از همینجا و از شماها هم خیلی چیزها یاد گرفتم,همینهارو هم بتونم انجام بدم خیلی برام فرق میکنه
عزیزم مرسی که پیگیر حل مشکلم هستی و به یادم
انشالله اوضاع تو هم خوب بشه,چون خیلی شبیه هم هستیم منم همیشه به یادتم و میگم کاش مینوش هم از این حس و حال دربیاد,درکت میکنم
توی سربازیم اینترنت ندارم,باید الان یجور تاپیکهارو توی فلش ذخیره کنم و اونجا بخونم، چون خونه فرصتم کم میشه و خسته میرسم عین امشب, از هممین فردا باید شروع کنم و بقول تو جا نزنم
میدونی من کلا آدم احساسی و رمانتیک هستم,همینجوریش هم همه موجودات دور و برم رو دوست دارم,
حتی توی دوست و فامیل هم به این معروف هستم,واسه همین میدونم اگه نفری که جلوم دربیاد انسان خوبی باشه شوهری میشم که هیچ کمبودی رو از نظر عشق و دوست داشتن نکنه,شاید امکانات نتونم بهترین رو جور کنم ولی ولی همیشه دوستام میگن تو با هر دختری ازدواج کنی خوشبخت میشه طرفت.....
اگه روزی کسی رو پیدا کنم که اونهم من رو اینجوری دوس داشته باشه دیگه فکر کنم صاحب بهترین و با آرامشترین زندگی دنیا میشم,البته اگه خدا بخواد و جور کنه که که همچین ازدواجی سر بگیره
اما بقول تو اول باید روی احساسم کار کنم و شور و انگیزه رو توی خودم بوجود بیارم
برام دعا کن

زندگی سلام
راستش رو بگم من متوجه شدم حتی اگه بخوام هم نمیتونم این احساس تنهایی رو توی خودم از بین ببرم
هرجور میکنم میبینم که من نیاز دارم و آدمی نیستم که بتونم تنها بمونم,دق میکنم و میمیرم
عین یه آدم آهنی زندگی کردن منو از بین میبره
شاید هم بقول تو یسری از مشکلات و حالات روحیم بخاطر این تنهاییم هست و باید قبل تر از اینها به فکر چاره میشدم
ظاهرا هرچی سن بالاتر میره آدم بیشتر نیاز به همدم پیدا میکنه
بهرحال امیدوارم با کمک دوستهای خوبم توی این سایت بتونم,قبل اینکه سنم از این هم بالاتر بره
ﮔﺎﻫﻲ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ؛ﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ،ﻧﻪ ﮐﺴﻮ ﮐﺎﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ !ﻧﻪ …
ﻳﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ!
ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ … !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)