سلام بهار شادی عزیز و دوست داشتنی
واقعا حرفاتون بهم آرامش میده و خیلی دوست دارم از نزدیک باهاتون صحبت کنم. اگر مرکز مشاوره ای دارید که بتونیم از نزدیک با هم صحبت کنیم خیلی خوشحال میشم که تلفن و آدرسشو برام ایمیل کنید.
از حرفاتون اینجور دستگیرم شد که اینجا ماجرای زندگیمو ننویسم! راستش من اینکارو به دو دلیل انجام میدم اول اینکه شاید با خوندن ماجرای من به افراد دیگه کمک کنم که از داستان زندگی من درس بگیرند و دوم اینکه من این داستان رو تا به حای برای هیچکس تعریف نکردم. فکر کردم با بازگو کردن آن در اینجا یک کمی از بار غصه هامو خالی میکنم. روزی نیست که اون خاطرات تلخ به سراغم نیاد!! نمیدونم چه جوری از دستشون خلاص بشم!! راستش نوشتن دلتنگیام رو که گفتین چند بار انجام داده ام برای شوهرم و حتی اون دختره نامه نوشتم ولی نمیدوم چرا سبک نمیشم!! نامه ها رو به شوهرم دادم که بخونه ولی قبول نکرد. گفت هر چی میخوای بگی شفاهی بگو!! ولی نمیدونم چرا رودررو نمیتونم حرف دلم و گلایه هامو بهش بگم. اون سخنران بسیار خوبیه و در مذاکره همیشه برنده است. اگه شما بفرمایید ،دیگه اینجا چیزی نمینویسم. ولی اگر اینکار کمکی به من و دیگران میکنه اجازه بدید که ادامه اش بدم.
ممنون از همه چیز و التماس دعا دارم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)