سلام شب نیلوفری عزیز بازم اینجام که بقیه ماجرامو تعریف کنم. شاید کسان دیکه ای در موقعیت من هستند کمکی بهشون بشه سعی میکنم قضاوت نکنم و فقط ماخرا رو تعریف کنم. قضاوت با شما!!!
میخواستم با ساده لوحی تمام حرفای شوهرم رو باور کنم و اینکارو کردم!! دیگه نه موبایلشو چک کردم، نه سئوال پیچش کردم و به خودم قبولوندم همه چیز تموم شده. سالگرد ازدواجمون بود. سعی کردم یک مهمونی 3 نفره خوب برگزار کنم حتی لباس عروسیمو بعد از سالها درآوردم و پوشیدم. رفتم و یک کادوی خوب با دقت و وسواس براش خریدم. با اینکه ماه رمضان بود و من خیلی خسته و ضعیف بودم!! در این چند ماه حداقل 8 کیلو وزن از دست دادم. کارم هم خیلی زیاد بود ولی با تمام قدرت باقیمانده ام سعی کردم شب خوبی درست کنم. ولی میدونی در عوض اون چه کار کرده بود؟ همون شب با اون دختره چت کرده بود!!! برای همین الان هم که این چیزها روبهتون میکم بغض گلومو گرفته و میدونم که اون رابطه دیگه تموم شده ولی خیلی سختمه که فراموش کنم![]()
چند روز بعد، عصر بود که باهاش تماس گرفتم و دیدم که میخنده و میگه من تهران نیستم و رفتم شمال چون اونجا همایش شرکتمون بوده ولی به تو نگفتم که نگران نشی! من جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم. در واقع صبح بعد از اینکه من رفته بودم سرکار مثل دزدا وسایلشو جمع کرده بود و با اون دختره و دو تا از همکارای دیگه اش رفته بود شمال!! من سعی کردم به دلم بد نیارم. روزه بودم و رفتم نماز خوندم تا شاید آروم بشم. خیلی بهش زنگ نزدم بقط براش اس ام اس میفرستادم. خلاصه قرار بود که شب بمونند ولی آخر شب از اونجا برگشته بودند و 4 صبح رسید خونه!! حالا میگه که به خاطر تو اینکارو کردم که نگران نشی ولی خدا عالمه من که دیگه به هیچ کدوم از حرفاش اعتماد ندارم!! خلاضه من خیلی خوب باهاش برخورد کردم و حسابی ببش رسیدم و پس فرداش که جمعه بود صبح گفت که با همکاراش میخواد بره کلاس انرژی درمانی که ببینه چه جوریه!! رفت و من داشتم خونه رم تمیز میکردم که برگه های ماموریت دختره رو دیدم! انگار آسمون رو سرم خراب شد. مطمئن شدم که کلاس هم با دختره رفته بود!!! دیگه به محل کار قانع نبودند و بیرون هم قرار گذاشته بودند. باهاش صحبت کردم سرش داد کشیدم و اون بازم انکار کرد انکار انکار و انکار!!!! دیگه مستاصل شده بودم نمیدونستم باید چکار کنم. همش فریاد میزدم که چرا ولش نمیکنی؟ بلا خره به من قول داد ظرف یک هفته بیرونش کنه. ولی من دیگه نمیتونستم بهش اعتماد کنم. باورم نمیشد که این بلا رو سرم آورده باشه!! چند تا اس ام اس و ایمیل برای دختره زدم و هر چل که لایقش بود بارش کردم. دختره هم در جواب نوشت که من شوهر دارم و مزاحم من نشید و من هیچ ارتباطی با شوهر شما ندارم و کالبه که بدونید به من گفت چون تو خودت کثیفی همه رو ناپاک میبینی !! همونجور که گفته بودم بسیار وقیح بود و تازه یک چیزی هم طلبکار شده بود!! و شوهر بی معرفت من هون شب اونقدر مخ منو زد که بازم منو وادار کرد که از اون هرزه عذرخواهی کنم و یک ایمیل براش بفرستم. حالا میفهمید چرا هنوز نمیتونم ببخشمش!!!
شب نیلوفری عزیز خیلی پرحرفی کردم ولی دوست دارم برات درددل کنم. این حرفارو تا به حال به هیجکس نزدم. بقیه داستان بمونه برای بعد امیدوارم حوصله تونو سر نذرده باشم!! تو رو خدا برام دعا کنید که به آرامش برسم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)