به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12

Threaded View

  1. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 15 مهر 91 [ 00:39]
    تاریخ عضویت
    1387-6-29
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    3,534
    سطح
    37
    Points: 3,534, Level: 37
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    35

    تشکرشده 35 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بي علاقگي همسرم به من

    سلام هيام جان عزيزم وابستگي كه الان دارم اصلا هميشگي نيست فقط كافيه مدتي از طرف اطرافيان نزديك حمايت بشم بعدش همه چي مثل قبل ميشخ تقريبا ولي زمان ميبره اتفاقا شخصيت مستقلي دارم غير الان كه دوباره دچار اين مشكل شدم ببينيد شايد تا كسي حاله منو از نزديك نبينه باورش نشه اون لحظه نميتونم منطقي فكر كنم با اينكه به خودم ميگم طراوت نترس اين فقط يك حملس و هيچ خطري برات نداره نفس عميق بكشو حواستو پرت كن اما از ترس مردن در يك قدمي مرگ قرار ميگيرم چند روز پيش طي همين حملات فقط تونستم مانتومو تنم كنم چون توخونه تنها بودم پسرم. با لباس تو خونه اي و به يه بچه 2 ساله بگم مامان شلوارتو پات كن زود باش تا سريع بتونم از خونه بيام بيرون و تو بلوار رو به رويه خونمون بشينم يه حال طبيعي نيست شايد اگه كسي منو با اون سر و وضع ببينه فكر كنه من يه ديوونه فقط وقتي بيرون بودم كم كم حواسم پرت شد و حالم خوب شد شوهرم زنگ زد بهش گفتم اونم نگران ميشه اما اصلا نميتونه همدلي كنه عصباني ميشه

    ميدونم اونم خستس نياز به محبت من داره اوايل كه اومده بوديم تو خونمون هم بهش توجه ميكردم تا جايي كه ميتونستم ولي اون توقع داشت من همون طراوت باشم كه حتي خريد هم تنهايي ميرفتم به هيچ كس احتياج نداشتم براي همراهي اما الان نميتونم ضعيف شدم توان مقابله يك تنه هم ندارم سعي ميكنم اما نميشه
    امروز خونه پدر شوهرم بوديم من خوابيده بودم ظهر بود وقتي بيدار شدم شوهرمو بالا سرم ديدم راستش اولش ترسيدم چشماش قرمز بود زل زده بود به من بعدش فهميدم گريه كرده گفت از پشت كه ديدمت فكر كردم خواهر كوچيكمه (15) سالست خيلي باربي طراوت چقد لاغر شدي و كلي عصباني شد كه به جاي اينكه بشيني بترسي كه الان اينجوري ميشه الان ميمرم الان .... به خودت برس خوب غذا بخور خوب بخواب يعني بازم فكر ميكنه اين حالتي كه پيش مياد دسته منه و اصلا به اون شدت نيست كه من ميترسمو پاي برهنه از خونه ميام بيرون!!!!!!
    دستشو گرفتم و خودم رفتم تو بغلش اونم بغلم كرد خستگيشو واقعا احساس كردم حتي انگار از غصه اونم ضعيف شده ولي هر چي بهش ميگم اگه تو بيشتر بهم توجه كني و كنارم باشي بجا اينكه بگي لوسي آرومم كني و دركم كني من خيلي زودتر خوب ميشم بازم روشه خودشو ادامه ميده ميگه تو ترسويي نتري هيچيت نيست دوستان من ميدونم هيچيم نيست ولي وقتي حالم غير طبيعي ميشه ديگه نميتونم به خودم تنهايي بفهمونم هيچيم نيست اگه كسي كنارم باشه ميتونم دلگرم ميشم ترسم كم ميشه حواسم پرت ميشه
    بهش گفتم كاش ميشد بعد از ظهرا بيام پيش تو محل كارت(ميشه رفت) گفت فكر كنم چاره ديگه اي ندارم ولي من با هر پزشكي صحبت ميكنم ميگه خانومه شما هيچ مشكلي نداره جز اضراب و بايد ورزش كنه و خودشو مشغول كنه اما نميدونم چرا من دوست دارم اين مشغوليات كنار شوهرم باشه با اكراه قبول كرد برم پيشش ولي در اخر گفت تو محل كار ابرويه منو نبر!!!!!!!!!! بابا جان هيچيت نيست بخدا!!! با اينكه ميبينه وقتي دچار حمله ميشم و بيرون ميرم بعدش زنگ ميزنه يا مياد ميبينه دارم گريه ميكنم از اينكه اون 20 تا 30 دقيقه چه حاليو تحمل كردم بازم ميگي هيچيت نيست!!! يا ترسوييي!!! ميدونم تا حدي هم ترسو هستم و خيلي خودمو باختم ولي نياز من اينطوري رفع نميشه
    دوست دارم به شوهرم برسم ولي نميتونم فلج شدم بايد دستمو بگيره تا كم كم بتونم راه بيوفتم
    مريم جان منم دوست دارم خيلي زود به حالت عادي برگردم ولي روش شوهرم اين بهبوديو به تعويق انداخته بدتر زمينگير شدم احساس تنهايي و بي كسي هم بهش اضافه شده و 100 تا نگراني ديگه كه نكنه خسته بشه و بره!!
    يه مضوع ديگه كه خيلي نگرانم كرده اينه من نميدونستم وقتي باشوهرم امروز حرف زدم راجبه رابطمون و هم گفتم گفت تو فعلا نميتوني اينو دكترت به من گفته ممكنه باعثه تشديد بيماريت بشه فعلا چون يه هيجانه كه تو الان نميتوني باهاش برخورد مناسب داشته باشي ميتونه باعث يه حمله بشه اين خيلي منو ناراحت كرد دارم ديوونه ميشم نميدونم بايد چي كار كنم گفت اون چند بار هم نميدونستم وهلا پرهيز ميكردم شايد زمان بهبوديت طولاني شده به خاطر همين هم باشه پس فعلا به اين موضوع اصلا فكر نكن!!!!
    بچه ها يه مرد چقدر ميتونه تحمل كنه؟؟؟ مخصوصا بدونه مشكل از خانومشه خيلي احساس بدي دارم

    هيام جان دوست دارم تنهايي خريد برم اما خيلي ضعيف شدم نميتونم شما فكر كنيد كسي انفلوانزا داره اما يه انفلوانزاي كه مثلا براي يه بهبودي نسبي 6 ماه طول ميكشه تا كم كم آرامشه قبلو پيدا كنه مصرف قرص و ورزش روش اثر كنه بتونه دوباره سالم و قوي باشه تو اون مدت شما توقع داريد كه تنهايي همه كاراشو انجام بده؟ كل مسئوليت بچه هم برام سنگينه واقعا كمك شوهرمو نياز دارم چيزي كه قبلا نداشتم همه كارا به عهده خودم بود از خريد خونه تا دوا و دكتر پسرم اصلا شوهرم خبر نداشت كي برنج تو خونه تموم ميشه كي خريده ميشه!!! ولي الان نميتونم
    مينوش جان ما قبلا هم مشكل داشتيم كه بخاطر سرد بودن شوهرم بود و اينكه منم ميخواستم لذت ببرم اما
    شوهرم به نظرش توقع زيادي بود اما الان متوجه شدم به خاطر مشكله منه اين خيلي برام سنگين شده خيلي ناراحتم مخصوصا شوهرم ميترسم ان هم به اضطرابم اضافه شد ترس از دست دادن زندگيم

  2. 2 کاربر از پست مفید طراوت تشکرکرده اند .

    طراوت (شنبه 15 مهر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:52 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.