فکور جان پدرم حق نمی ده حتی می گه در حال ترکم.اون بیشتر روزش رو باغه معلوم نیست چی کار می کنه مادرم هم از همین ناراحته.
الان با مادرم صحبت کردم .تصمیم گرفته بعد از ظهر به دائیم بگه بیاد خونشون و همه چیزو بگه.می خواد پدرمو تهدید کنه که باید باغو بفروشی مادر می گه بیاد تو خونه هر بلایی سر خودش می یاره بیاره بهتر لز رفتن به اون باغ لعنتیه .من ازون موقع که یادمه پدر و مادرم مشکل داشتن ولی مادرم تا حالا پیش هیچ کس نگفته ولی دیگه کم اورده.نمی دونم مادرم تصمیم درستی گرفته یا نه.این پدری که من می بینم می ترسم وضع بدتر بشه.دائیم کوچیکتر از پدرمه ولی مادرم نمی تونه به دائی بزرگم بگه به دلایلی (دایی بزرگم منفعل رفتار می کنه.در ضمن چون کمر درد داره تو خونست و مادرم نمی تونه به دور از چشم زن دائیم ازش بخواد بیاد)من واقعا نمی دونم چی کار کنم.حس می کنم صحبت با پدرم مثل کوبیدن میخ در آهنه.اون خودشم فراموش کرده.مادرم می گه دیشب که شما رفتین ،رفته باغ ساعت 2 نصف شب برگشته.بعد مادرم اون موقع خواسته بره خونه داداشش پدرم نذاشته با صدای سر و صداشون داداشم بیدار شده و قتی اون وضعو دیده نشسته گریه کرده.
اینا رو که می نویسم نمی تونم اشکامو کنترل کنم.تو رو خدا بگید چه کاری تو این موقعیت درسته؟
این بی پدر و مادر بودن مادرم هم سخته.همه می دونن هیچ کس به اندازه پدر و مادر دلسوز بچشون نمی شن.حتی برادر حتی منه فرزند.
من الان باید چی کار کنم؟![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)