سلام شب نیلوفری عزیز،
ممنون حتما اینکارو میکنم و میرم این فیلمو میبینم. راستشو بخوای شوهرمو به این کار که تلافی کنم تهدید کرده بودم ولی اون منو از خودم بهتر میشناسه و میدونه اهل اینکارا نیستم. عزیزم میخوای بقیه داستانم رو تعریف کنم؟
تقریبا اواسط تیر بود که شوهرم بهم گفت که یک ماموریت کاری داره و باید دو روزه بره رشت!! من پرسیدم که با کی میری؟ کدوم هنل میری؟ با اون دختره میری یا نه؟ که دیدم عصبانی شد. و گفت چرا مثل مجرم ها منو سین جین میکنی؟ من این طوری نمیتونم باهات زندگی کنم! باید فقط به من اعنماد کامل داشته باشی. حتی به من گفت که شاید مجبور باشه با اون دختره برای کار بره ماموریت خارج از کشور و من فقط باید به اون اعتماد داشته باشم!! خلاصه احساس بدی داشتم. مطمئن نبودم دختره باهاش میره با نه ولی دلم آشوب بود. الان میدونم که قرار بوده با دختره بره و خوشحالم که نگذاشتم بره. بعدا فهمیدم که بابت این دختره چند روز باهاش قهر کرده بود و شوهرم هم براش نوشته بود" عزیزم به خاطر خودت نیامدم" خلاصه از فرداش شوهرم با قیافه حق به جانب باهام قهر کرد انگار که من خطایی مرتکب شدم!!! واقعا نمیدونم چه جوری باید این مردا رو شناخت و تجزیه و تحلیل کرد!؟ خلاصه بعدش به شک افتادم که نکنه اشتباه کردم و به اون تهمت زدم. براش اس ام اس زدم و معذرت خواهی کردم و اون هم گفت که اینطوری نمیشه بریم پارک و سنگهامونو با هم وابکنیم. ابن تیکه رو با جزییات برات میگم چون به نظرم مهمترین قسمت داستان منه و بدردت میخوره!خلاصه تو پارک به من گفت که بعد از چند سال زندگی زن وشوهر ممکنه خیلی دیگه بهم وابسته نباشن. انقدر احساس مالکیت نسبت به من نکن و برو با دوستات بیرون و یک زندگی برای خودت داشته باش!! شاید چند وقت دیگه من مجبور بشم برم خارج از کشور! تو باید بتونی زندگی بدون من رو تجربه کنی!! و خلاصه از این جور مزخرفات. راستی گفت که من دیگه به اون دختره به چشم خواهر کوچکترم نگاه میکنم. توی زندگیش خیلی سختی کشیده واون داره کارشو میکنه و ما با همدیگه کاری نداریم!! اون موقع نمیدونستم و تقریبا حرفاشو باور کردم و الان میدونم که یک مشت دروغ بارم کرد. البته من هم کاملا مخالفت کردم که هر کدوم بریم دنبال زندگی خودمون و گفتم اینکه زندگی زناشویی نمیشه و بهتره اینجوری طلاق بگیریم و هر کیبره سر زندگی خودش و اون هم به ظاهر قبول کرد و دیگه چیزی نگفت! خلاصه الن که باهات حرف میزنم میدونم دقیقا منظورش چی بوده!! میخواست منو نگه داره تازندگی و بجه شو نگه دارم و نجابت کنم و یک زندگی پنهانی هم با اون دختره تشکیل بده و بره کیف و حالشو با اون بکنه!! ببخشید اینو میگ مولی ببین پایین تنه یک مرد چقدر میتونه اون رو از انسانیت به دور بندازه و اخلاق و وجدانشو زیر پاش بگذاره!! باید بگم که ما توی این 16 سال مشکلی با هم نداشتیم. به تدرت با هم دعوا میکردیم و تا دلت بخواد قربون صدقه ام میرفت و منم توی زندگیم هیچی کم نمیگذاشتم. البته قبول دارم که زندگیمون خیلی هیجان انگیز نبود و این آخرا مشغله کاریم زیاد شده بود و خیلی وقتا خسته بودم و حتی بعضی موقعا روی کاناپه خوابم میبرد ولی اون هم هیچوقت گلایه ای نمیکرد و من فکر میکردم از زندگیش راضیه. اینو بگم که توی حرفاش اخیرا فهمیدم که یک مقداری جلوی من احساس حقارت میکرده! باید بگم که من زن موفقی در زمینه شغلی هستم در خالیکه شوهرم این چند سال اخیر ورشکست شد و از لحاظ کاری خیلی سقوط کرد. من از لحاظ قیاقه، تحصیلات و موقعیت شغلی خیلی ازش بالاترم. اون فقط سرزبون خیلی خوبی داره و با همین زبون منو گول زد که زنش بشم!! عزیزم بازم پرحرفی کردم ولی ماجرای من هنوز ادامه داره. بقیه اش باشه برای فردا.








علاقه مندی ها (Bookmarks)