سلام دوستان
نميدونيد حالم چقدر بده.ديروز كلي گريه كردم.از ته دل.دلم اونقدر شكسته كه نميدونيد
ديروز صبح يه خونه كه قبلا ديده بوديم رو همسرم رفت و با صاحب ملك قولنامه كرد.چند باري هم بهش زنگ زدم ببينم چه خبره.ولي جواب نداد.نزديك ظهر كه بهش زنگ زدم با خوشحالي گفت:عزيزم مباركه،بالاخره قولنامه اش كردم،بهم گفت 3 ساعته با مرده داره در مورد مبلغ،نحوه تخليه و ... چونه ميزنه و چند بار بحثشون شده.آخه ميدونيد اين چند روز بدجور استرس گرفته بود البته منم ها چون ميخواستيم زودتر خونه رو بفروشيم و يكي ديگه بخريم.
عصري كه اومد خونه خوشحال بود.من دراز كشيده بودم.تبريك گفت و باهام از ماجرا حرف زد و بعد بهم گفت:عزيزم برام اسفند دود كن،مرده اينقدر تعجب كرده بود كه ميگفت:تو جاي پسر كوچيكه مني من با اين سن تونستم تازه به اين مالي برسم كه اين خونه رو بخرم اونوقت تو ماشالله تو اين سن كه جوني داري خونه منو ميخري.و بعد من بهش گفتم خوب قولنامه رو بده نگاه كنم.بهم داد و رفت دستشويي.من با اينكه ميدونستم منو به ياد نمياره باز با اميدواري به قولنامه نگاه كردم ولي افسوس،اون همه چيز رو براي خودش ميخواد.تازه هم ميگه براي من اسفند دود كن،يعني من كشك من هيچي.
اونقدر ناراحت شدم كه همون لحظه چشمام پر از اشك شد.به زور خودم رو نگه داشتم.وقتي اومد پيشم خودم رو مشغول به ديدن قولنامه كردم تا سرخي چشمم كم بشه.بهم گفت:مباركه،منم گفتم:مبارك تو هم باشه.گفت:چرا اينجور ميگي،چرا فقط مبارك من؟گفتم:آخه تو گفتي مبارك باشه ،منم گفتم مبارك تو هم باشه.بعد ديگه باهاش سنگين شدم.كمتر باهاش حرف زدم.نتونستم طاقت بيارم،رفتم دستشويي و كلي گريه كردم،به هر جوري بود خودم رو مشغول كردم.شوهرم ناراحت شد و گفت:چته؟منكه بخاطر حرف تو رفتم اون خونه رو قولنامه كردم چون تو اوكي دادي.بهم گفت:بدبختيه ها،هم تو شاديهامون و هم تو ناراحتي هامون بايد قيافه نحس و ناراحت اينو ببينيم.با ناراحتي بهم گفت:بي شعوري ديگه بهت ميگم برام اسفند دود كن انگار نه انگار،منم خنده تلخي كردم،ديدم اوضاع داره بدتر ميشه باهاش شوخي زوركي كردم و بد گفتم باشه ميرم برات اسفند دود ميكنم،خلاصه وضع به همين منوال بود تا شب.من مشغول نماز شدم كه ديدم رفت سراغ ظرفهاي كثيف،منم رفتم بهش كمك كنم،باهاش سر سنگين بودم،اون هم زير لب به بد و بيراه ميگفت،يكي دوباري عصباني شد ولي خوب به خير گذشت.بعد شام بهم گفت برو دوش بگير،به نظرم خيلي بدمياي،برو دوش بگير سرحال شو اينجوري حالم رو ميگيري،بعدش بهم گفت:چيه چي شده؟ اتفاقي افتاده؟با كسي دعوات شده؟تو امروز يه چيزي ات هست؟
گفتم :نه خوبم.هيچي نشده.بعد سر نماز و تو حمام اونقدر گريه كردم كه فقط خدا خدا ميكردم امروز به خير بگذره.
بچه ها خسته ام،هر جور فكر ميكنم دليلي پيدا نميكنم كه همسرم منو ناديده گرفته باشه،مني كه قروني بي اجازه برنداشتم و از همه خواسته هام گذشتم،حالا كه به ثمر نشسته فقط خودش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باور كنيد هر كاري كردم نتونستم جلوي ناراحتيم رو بگيرم.نتونستم بهش هم چيزي بگم چون ميدونيد اين يه چيز كاملا واضحه،و بايد خودش مدنظر داشته باشه.گفتن من چه فايده داره.اون ديگه دل منو شكسته بدجور هم شكسته.ذهنيت منو خراب كرده.حالا ازش توضيح بخوام كي چي بشه؟تازه ميخواد منو قانع بكنه و خودش بشه مدعي.
خسته شدم از اين زندگي لعنتي.فقط شكايتم رو پيش خدا بردم و به درگاهش گريه كردم و ازش بارها و بارها ميپرسم چرا زني مثل من اينقدر بدبخته كه شوهر به خودش اجازه ميده هر جور دوست داره با اون رفتار كنه.ازش بدم مياد،ميدونيد با اينكاري كه كرده اعتمادم ازش سلب شده.ديگه برام مسلم شده آدم خودخواهيه كه منو فقط براي همراهي تو سختيهار،تو قسط ها،ميخواد همين و بس...
واي چقدر احساس تنهايي ميكنم،به زور جلوي خودمو نگه داشتم،هر از چندي چشمام پر از اشك ميشه وقتي اينها رو ميگم،دلم خيلي پره،ولي متاسفانه اينجا اداره است و همكارا تو اتاقن.دلم ميخواست برم جايي و فقط چند ساعت سير گريه كنم.ديگه هيچي برام اهميت نداره بريم خونه جديد يا نريم،اصلا خونه نداشته باشيم و بيرون بمونيم.
اون بايد ميفهميد و درك ميكرد،گفتن من چه فايده...










علاقه مندی ها (Bookmarks)