سلام
پسر خوب(من از شما چند سالی بزرگترم)من هم چهار ماه پیش با پسری عقد کردم که نسبت به چیزهایی حساسه که برای من چندان و بعضی مواقع اصلا مهم نیست من و نامزدم پنج ماه فاصله سنی داریم این وضعیتی رو که من می گم ایشون هم نسبت به من دارن مثلا من به موی سر خیلی حساسم ولی ایشون دلشون می خواد من با سر برهنه در اجتماع ظاهر بشم و ایشون به لباسهایی که من می پوشم (تقریبا هم اندازه)اعتراض دارن و می گن لباسهایی باید بپوشم که اصلا به تنم حالت نده چه برسه بچسبه(حداقل یه سایز بزرگتر)
از وقتی که عقد کردیم و رابطه ما نزدیکتره هر روز دارم بیشتر از روز قبل تو فشار قرار می گیرم آدم بسیار مقید به خدا هستم و گناهان کبیره می پرهیزم ولی دو هفته پیش تصمیم به خودکشی گرفتم و عملیش هم کردم ولی خانواده ام متوجه شدن و به قول خودشون نجات پیدا کردم(کاش نمی کردم) نامزدم قول داد که دیگه کاری به کارم نداشته باشه ولی این موضوع فقط چند ساعت دوام اورد تا براردزاده هام اومدن گفت لباست رو عوض کن یه مقدار تنگه!!!!!!
نکن نه با خودت نه با اون دختر به خدا چه خودت چه اون دختر این تغیرات موقته الان شور و هیجان ازدواجه که به شما کمک می کنه که با هم کنار بیایید و طبق خواسته های هم رفتار کنید ولی توی اولین مشکل اساسی برمیگردید به حالت اولتون نقطه سر خط.
من از مشروب متنفرم و به دود سیگار آلرژی دارم شوهرم نه متنفره از اینا نه هم پای ثابت این قضایا توی یه مسافرت که برادرم یه مقدار مشروب خورد (یه ته گیلاس)زندگی رو برای من کرد جهنم چون توی طایفه اونا کسی لب به مشروب نمی زنه روزی که برادرم به خاطر من مهمانی گرفته بود همه فامیلشون رفتن مسجد برای نماز خوندن و تو روم بهم گفتن خونه برادرت جای نماز خوندن نیست نجسه!!!هیچ دختری توجه کن ببین چی می گم هیچ دختری این وضعیت رو نمی تونه تحمل کنه هیچ دختری
همدیگر رو فراموش کنید وگرنه بعد از چند سال زندگی زیر یه سقف و با خاطرات بد و شکست مجبور می شید که همدیگر رو به یاد نیارید یعنی حتی اون موقع نمی تونید همدیگر رو فراموش کنید بلکه سعی می کنید همدیگر رو به یاد نیارید









علاقه مندی ها (Bookmarks)