ظاهرا خودت و اون آقا قدرت تصمیم گیری نداشتید
قدرت تصمیم گیری داشتیم ولی خانواده من با شناختی که من ازشون دارم معمولا بچه هاشونو به زور وادار به انجام کاری میکنن،این دفعه هم منه بیچاره قربانی تصمیم پدرمادرم شدم.
حرفی رو که زدی تاحدی قبول دارم ولی شما پدر مادر منو نمیشناسید آسمون بیاد رو زمین و زمین بره رو آسمون حرف خودشونو میزنن فقط چیزایی که تو ذهن خودشون درباره آدما دارن قبول میکنن .فکر کردی منم به این راحتی راضی شدم.شب قبل از اینکه فرداش بریم دادگاه دوباره بحثمون شد من کلی گریه وزاری کردم بهشون گفتم دلایل شما منطقی نیست واین ایرادایی که میگیرید خیلی پیش پا افتادس و اون پسر خوبیه ولی اصلا کو گوشه شنوا، تازه هروقت راجع به این موضوع باهاشون حرف میزدم عصبانی میشدن این دفعه هم همین طور،بابام نصفه شب با عصبانیت زنگ زد به پدرشوهرم گفت قرار دادگاه فردا رو کنسل کنیدو بیاید عروستونو ببرید، دختره من دوست داره ولی من راضی نیستم و تو هیچکدوم از مراسماش شرکت نمی کنم منم ازاین ور هی میگفتم بابا اینجوری نگو ولی بهم توهین کرد.
منم که میدونستم شوهرم از این جور رفتارا دوست نداره و دوست داره همه چیز با احترامات و به خوبی وخوشی مثل روز اول باشه تسلیم شدم خودمم از این بی آبرویی خسته شده بودم و خجالت میکشیدم آخه رفتار پدر و مادرم خیلی بچه گانه و بی تدبیر بود،که دوباره مامانم زنگ زد و به پدرشوهرم گفت بابام عصبانی بوده و ما فردا بریم دادگاه اونم بیچاره قبول کرد.
فرداش شوهرم میگفت میترا من میتونستم بگم تو زن منی و من تورو طلاق نمیدم ولی نمیخاستم از طرف خانواده تو ناراحتی پیش بیادو حرمت ها شکسته بشه،منم باشناختی که از خانوادم دارم درکش کردم،خیلی در حق اون ومن بی انصافی کردن،شوهرم میگفت بابات دوباره بعد از 4 ماه رفته درباره من تحقیق کرده بابات فقط دنبال این بود که یه بدی از من پیدا کنه ولی اونم پیدا نکرد،آخه من به هیچکس بدی نکردم من برای همه خیر خواستم،از این همه رفتار پدر مادرم تعجب کرده بود.میدونم چی میگه من بابامو میشناسم وقتی میخاد یکی رو بکوبه خیلی راجع بهش دروغ میگه و بهش تهمت میزنه فقط امیدوارم گذر زمان اشتباهاتشونو بهشون بفهمونه.
شوهرم میگفت من و همه اعضای خانوادمم خیلی تورو درک میکنیم و میفهمیم تو توی چه شرایطی قرار داری،آخه اوناهم تاحدی پدر منو تو فامیل میشناسن میدونن چه جور آدمیه ولی انتظار این برخوردارو ازش نداشتن،که متاسفانه دیدن.
امیدوارم شماهم مارو درک کنید و بفهمید تو چه شرایطی بودیم.وقتی صیغه طلاق رو میخوندن بغض کرده بود صداش میلرزید دلم برای اونو خودم خیلی می سوزه،خدا شاهده که من واون عاشقانه از هم جدا شدیم








علاقه مندی ها (Bookmarks)