به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 64

Threaded View

  1. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 14 مهر 91 [ 20:34]
    تاریخ عضویت
    1391-6-26
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    493
    سطح
    9
    Points: 493, Level: 9
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    12

    تشکرشده 12 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: من ونامزدم بخاطر خانواده ی من باید طلاق بگیریم

    ظاهرا خودت و اون آقا قدرت تصمیم گیری نداشتید
    قدرت تصمیم گیری داشتیم ولی خانواده من با شناختی که من ازشون دارم معمولا بچه هاشونو به زور وادار به انجام کاری میکنن،این دفعه هم منه بیچاره قربانی تصمیم پدرمادرم شدم.
    حرفی رو که زدی تاحدی قبول دارم ولی شما پدر مادر منو نمیشناسید آسمون بیاد رو زمین و زمین بره رو آسمون حرف خودشونو میزنن فقط چیزایی که تو ذهن خودشون درباره آدما دارن قبول میکنن .فکر کردی منم به این راحتی راضی شدم.شب قبل از اینکه فرداش بریم دادگاه دوباره بحثمون شد من کلی گریه وزاری کردم بهشون گفتم دلایل شما منطقی نیست واین ایرادایی که میگیرید خیلی پیش پا افتادس و اون پسر خوبیه ولی اصلا کو گوشه شنوا، تازه هروقت راجع به این موضوع باهاشون حرف میزدم عصبانی میشدن این دفعه هم همین طور،بابام نصفه شب با عصبانیت زنگ زد به پدرشوهرم گفت قرار دادگاه فردا رو کنسل کنیدو بیاید عروستونو ببرید، دختره من دوست داره ولی من راضی نیستم و تو هیچکدوم از مراسماش شرکت نمی کنم منم ازاین ور هی میگفتم بابا اینجوری نگو ولی بهم توهین کرد.
    منم که میدونستم شوهرم از این جور رفتارا دوست نداره و دوست داره همه چیز با احترامات و به خوبی وخوشی مثل روز اول باشه تسلیم شدم خودمم از این بی آبرویی خسته شده بودم و خجالت میکشیدم آخه رفتار پدر و مادرم خیلی بچه گانه و بی تدبیر بود،که دوباره مامانم زنگ زد و به پدرشوهرم گفت بابام عصبانی بوده و ما فردا بریم دادگاه اونم بیچاره قبول کرد.
    فرداش شوهرم میگفت میترا من میتونستم بگم تو زن منی و من تورو طلاق نمیدم ولی نمیخاستم از طرف خانواده تو ناراحتی پیش بیادو حرمت ها شکسته بشه،منم باشناختی که از خانوادم دارم درکش کردم،خیلی در حق اون ومن بی انصافی کردن،شوهرم میگفت بابات دوباره بعد از 4 ماه رفته درباره من تحقیق کرده بابات فقط دنبال این بود که یه بدی از من پیدا کنه ولی اونم پیدا نکرد،آخه من به هیچکس بدی نکردم من برای همه خیر خواستم،از این همه رفتار پدر مادرم تعجب کرده بود.میدونم چی میگه من بابامو میشناسم وقتی میخاد یکی رو بکوبه خیلی راجع بهش دروغ میگه و بهش تهمت میزنه فقط امیدوارم گذر زمان اشتباهاتشونو بهشون بفهمونه.
    شوهرم میگفت من و همه اعضای خانوادمم خیلی تورو درک میکنیم و میفهمیم تو توی چه شرایطی قرار داری،آخه اوناهم تاحدی پدر منو تو فامیل میشناسن میدونن چه جور آدمیه ولی انتظار این برخوردارو ازش نداشتن،که متاسفانه دیدن.
    امیدوارم شماهم مارو درک کنید و بفهمید تو چه شرایطی بودیم.وقتی صیغه طلاق رو میخوندن بغض کرده بود صداش میلرزید دلم برای اونو خودم خیلی می سوزه،خدا شاهده که من واون عاشقانه از هم جدا شدیم

  2. کاربر روبرو از پست مفید میترا تشکرکرده است .

    میترا (پنجشنبه 06 مهر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.