ممنون،
من چون خودم قبلا وابسته ی همین فرد بودم، درکش میکنم برای همین برام عذاب آوره، حتی توو تاپیک های قبلم گفتم، در اون زمان که وابستش بودم، 3 ماه با من قهر کرد و من کارم به افسردگی کشید و خیلی وزن کم کردم، و کلا خیلی داغون شدم، حالا جریان برعکس شده و فکر میکردم زمان، که واسه من چاره ساز بود واسه اون هم چاره ساز میشه، الان 5 ماه میگذره که آشتی کردیم و حالا اون به من وابستس... امسال که کلاسامون جدا شد، خیلی ناراحت بود و میگفت با مدیر صحبت کن که کلاست رو بیاری کلاس ما، ولی هر چی گفت من قبول نکردم، چون واقعا میخواستم خودش راحت باشه و اینقدر به من وابسته نباشه، من مشکل وابستگیم حل شد، من باهاش متعادل برخورد میکنم و اون از این برخورد وحشتناک ناراحته...
چون من تجربه داشتم، اینقدر برام سخته که یک نفر جلوی خودم از درون رنج بکشه، برای همین سعی کردم یه جورایی باهاش صحبت کنم و اون بازهم ناراحت میشه و بهم ایمیل میده که تو دلمو شکستی، همه دلمون رو میشکنن، تو هم بشکن... از همه آزار دیدم تو هم منو آزار بده، از این حرفا میزنه، منم آدم احساسی هستم و چون دوستام خیلی خیلی کم هستند و مشکل اینطوری نداشتم از هر کاری میترسم، میترسم مثه خودم ناراحت شه، کلا نمیدونم چه جوری باهاش برخورد کنم، به دوستای خودم نمیتونم بگم، یا باهاشون درد و دل کنم، چون همشون یا فکر درس خودشون یا اصن این موضوع ها براشون بی اهمیته یا اصلا نمیفهمن، چند راهو امتحان کردم ولی خیلی خودمم در عذابم که دوستم اینطوریه با اینکه اصن من نمیخواستم اینطوری بشه، خیلی هم صمیمی بشیم ولی نباید وابسته بشه ولی احساس مقصر بودن میکنم و اصلا آروم نیستم... امروز هم که یکم برخوردم از گذشته گرمتر نبود، سریع عصرش بهم ایمیل داد، و دوباره حرفای قبلی رو زد، برای همین کلا آروم نیستم... خودشم میگه میدونم مشکل از ابراز احساساتمه... ولی نمیدونم چرا نمیخاد رفتارش رو عوض کنه... من که اینطوری بودم هر روز سعی میکردم با این قضیه کنار بیام ولی اون اصلا انگار تلاشی نمیکنی و همه ناراحتی هاشو یه جورایی مقصرشو من میدونه...
دیگه خودمم موندم جواب چی بهش بدم...![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)