RE: در سن 30 سالگی تک و تنهام
دوستهای خوبم دوباره سلام
شرمنده من کشیک بودم و برا همین نشد زود بیام اینجا
از همتون ممنونم که تنهام نذاشتید

نوشته اصلی توسط
فرشته اردیبهشت
شما دیگه سنی دارین خدارو شکر
خودتون اقدام کنید مجرد نمونید نکنید این کارو اگه اونا پیدا نمیکنن خودتون پیدا کنید به شناخت برسین اگه اونا حمایت نمیکنن که خب نمیتونید به این حال بمونید..
فرشته اردیبهشت سلام,خوبی؟
من یکی از مشکلات بزرگم همین پیدا کردن کیس مناسب هست
فکر کنم بهتر باشه یه تاپیک بزنم با همین موضوع,من متاسفانه فامیل هم ندارم

نوشته اصلی توسط
noterdam
سلام
میگم شاید پدر و مادرت افسردگی دارن!!! یه مقدار ترغیبشون کن برن پیش مشاور
یا مثلا سعی کن به مرور محیط خونه تون رو شاد بکنی مسافرتی ،سورپرازی(از چیزای خیلی کوچیک مثلا سر صبحانه خوردن)و ...
نوتردام سلام
راستش پدر و مادر من افسردگی ندارن به اون معنی,ولی خوب پدرم کلا از اولش سرد بوده!
مهمترین دلیلی که ما هیچوقت دوست خانوادگی نداشتیم
در کل همیشه هردوشون مشغول کارشون بودن و کم فرصتی شده به خونه هم وقت برسه....
هیچوقت برنامه مشترکی باهم نداشتیم و اصلا یادم نمیاد آخرین باری که باهم بیرون رفتیم چند سال قبل هست.
حرفت کاملا درسته ولی راستش رو بخوای دیگه الان من توی سن 30 سالگی و اونها نزدیک 60
نه من وقت و حوصله اینرو دارم که تازه روشون کار کنم و اونها هم فکر نکنم به این راحتی تغییر کنن و شاید چند سال بکشه,روزی 2-3 ساعت بزور همدیگرو ببینیم
شاید اگه وقتی 20 سالم بود شروع کرده بودم یه چیزی میشد.... نمیدونم


نوشته اصلی توسط
meinoush
نمی دونم با پول خودت خونه خریدی یا مامان بابات واست خریدن. اگه اونا واست خریدن زیادم بدجنس نیستن :)
نمی دونم چشونه. اما اگه واقعا نمی خواستن بذارن مستقل بشی که محتاج غذا و جا می ذاشتنت و هیچی واست نمی خریدن. اگه خودت خریدی که هیچ.
الان با اطمینان فقط بگرد دنبال یکی که بتونی باهاش ازدواج کنی.
راستی مشاور و روانشناس رفتی ببینی چرا مادر پدرت فقط روی ازدواج کردن حساسن؟
مینوش جون سلام,خوبی؟
روز دختر رو هم بهت تبریک میگم
ماشین رو با پول خودم و خونه رو بیشترش رو اونا دادن,کلا چون جز من کس دیگه ای نیست از نظر مالی کم نذاشتن برام هیچوقت,راستش بدجنس نیستن ولی اونقدر که من به فکر اونا هستم,اونا به فکر من نیستن!
نمیدونم,شاید چون فقط من رو دارن دلشون نمیاد من رو دست کسی بدن,
هیچوقت حرفشون رو رک نگفتن که......
سر اون قضیه من مشاور هم میرفتم,دلش میخواست با پدر و مادرم هم حرف بزنه که هیچوقت قبول نکردن برن.
شاید دلیلش این باشه که فقط من رو دارن و فکر میکنن من ازدواج کنم دیگه تنهاشون میذارم,نمیدونم
اون موقع هم هیچوقت دلیل موجه و قابل قبولی نداشتن,همش بهونه های الکی و مسخره
میدونی الان چجوریه وضعم؟
یکی میره سمت ازدواج با شوق و ذوق,وقتی فکر میکنه میخواد زندگی بسازه کیف میکنه
ولی الان من اصلا اون حس ندارم,یجور گیج و مبهم
از یه طرف تنهایی فشار میاره و دلم میخواد یکی کنارم باشه و از اینور این مسایل رو میبینم دلم سرد میشه.
شاید اگه یکی بود که دوسش داشتم اونوقت بیشتر انگیزه داشتم برا جنگیدن
اون هم که دور و برم اصلا هیچ دختری نیست هیچ جا که حالا بخوام ببینم خوبه یا نه

داداش امید اونرو گوش کردم
دستت درد نکنه
ولی اون شخص کلا اصل کار رو نفی میکنه!
یعنی دوباره میبره میرسونه به اونجا که باز بسپریم به خودشون و به انتظار بشینیم....
اونجوری هزار سال هم کسی برام پیدا نمیکنن...اگه اهلش بودن که تا الان لااقل 1-2 معرفی میکردن لااقل
ﮔﺎﻫﻲ ﻣﻴﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ؛ﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ،ﻧﻪ ﮐﺴﻮ ﮐﺎﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ !ﻧﻪ …
ﻳﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ!
ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ … !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)