تسلیم خدا، ناراحت شدم داستانتو خوندم. اگه واقعا دوست داری بری دانشگاه الان هم می تونی این کارو بکنی. ایشالا تو درس و ازدواج موفق باشی.
اما من دانشگاه رفتم. لیسانس دارم. به نظرم کافیه.
درسته که علاقه زیادی به ازدواج دارم ولی عجولانه در موردش تصمیم نمی گیرم.


"آدم باید راه خودش رو توی زتدگی بره این وسط اگه مورد مناسبی برای ازدواج پیدا شد ازدواج کنه"
درسته آدم باید راه خودشو بره. راه من ازدواجه. یعنی اصل کاری ازدواجه.


"نظر من اینه که برای فرار از درس خوندن و کار کردن هست. به نظرت شوهر کردن و بچه داری آسونترین راه فرار از تلاش کردن واسه ادامه زندگیه !! یکی هست که خرجتو بده بدون منت و تو هم وقتت رو با کار خونه و محبت کردن به شوهرت و بعد از یکی دو سال هم بچه داری و ... پر میکنی. اگه نشدم شوهر کنی یه بهونه پیدا میکنی خودکشی میکنی. چون دیگه نه منت کسی سرت هست. نه سختی زندگی خوابگاه و خونه بابا و پول گرفتن و کنفرانس دادن و ... رو داری نه شوهر و بچه ای که وقتت رو باهاش پر کنی پس تنها راه واسه تلاش نکردن و در عین محفوظ ماندن از گیرهای دیگران خودکشیه!!"
صبا
دقیقا همینه که می گی.
من نمی دونم چرا انقد می ترسم. حالم خیلی بد شد نوشته هاتو خوندم. حالم از خودم به هم می خوره.
سن ازدواج بالاست. حتی خواهر بزرگترم هم ازدواج نکرده. کلا هیچ کدوممون ازدواج نکردیم.
دختر دومم. فرزند سوم.
خونوادم خیلی نظرات ضد و نقیضی دارن. بعضی وقتا حس می کنم که ذره ای هم منو آدم حساب نمی کنن و ازدواج رو خیلی برام زود می دونن. بعضی وقتا هم کاملا برعکس. کلا نظراتشون در مورد همه چی همیشه متناقضه.
قبلا خواستگار جدی داشتم.
قبلا عاشق کسی بودم. نمی دونم هنوز هستم یا نه.
سختی های خوابگاه مثلا این که: بعضی از بچه ها واقعا بهداشت رو رعایت نمی کنن و همون بعضیا کل خوابگاه رو خراب می کنن. خیلی ها واقعا بی ملاحظه ن و همیشه سر و صدا دارن. بعضی وقتا هم اتاقی ها زیرآب آدمو می زنن. (جاسوس از آب در میان. دزدی می کنن. در موردت به دیگران دروغ می گن. بی ملاحظه ن....) امکانات خوابگاه واقعا بده. واقعا بد. مسئولای خوابگاه بینهایت بی احترامی می کنن به آدم، انگار که ارث باباشونو خوردیم اومدیم خوابگاه. نه فقط مسئولای خوابگاه، حتی مستخدمای خوابگاه هم همین برخورد رو دارن و به خودشون اجازه می دن هر جور که دلشون خواست باهات رفتار کنن. نگاه زن های تهرانی به دخترای خوابگاهی خیلی زشت و زننده س. انگار که ماها ببخشید همه خرابیم و اومدیم شوهرا و پسرای اونا رو از راه به در کنیم. مردا هم که همین طور فکر می کنن و دردسر درست می کنن واسه آدم. همین نظر رو مسئولای خوابگاه هم دارن. نگهبانای خوابگاه هم همین طور. خیلی هم برخورد بدی دارن.
از مادرشوهرداری چیزی نمی دونم. ولی خیلی کم در مورد شوهرداری می دونم. به نظرم با این که سخته ولی خیلی شیرینه.
خیلی ممنون صبا.


پاییزان عزیز، می دونم که با دانشگاه نرفتن مشکلم حل نمی شه. ولی نمی خوام خودمو بندازم تو اون شرایط سخت.
اون موقعیتی که مثال زدین، خوب اونجا توجه همه به من نیست. ولی موقع کنفرانس همه فقط به من نگاه می کنن و گوش می دن.
موفق باشین.
چرا باور کنید سخته. من 2 بار کنکور دادم. خوب معلومه که بالاخره قبول می شدم. درسای لیسانس که بینهایت برام سخت بود. و می تونم بگم با این که برای کنکور درس خوندم، باز هم خیلی از درسها رو نفهمیدم.


دوستام که ارشد خوندن بهم گفتن که سختتره.
خوب موقعیت ازدواج می تونه جاهای دیگه هم پیدا شه. چرا انقدر خودمو اذیت کنم؟
من به شوهر و ازدواج اونقدرا هم رمانتیک نگاه نمی کنم. ولی راستش داشتن یه زندگی آروم و نگه داشتنش تنها هدف زندگی منه و تنها چیزیه که بهم آرامش می ده.
خونوادم بسته نیستن. نمی دونم منظورتون از آزادی چیه. ولی فکر می کنم واسه یه دختر آزادی بیشتری وجود داشته باشه تا یه زن متاهل. با این حال حاضر نیستم به خاطر این مثلا آزادی ها از ازدواج بگذرم.