24 سالمه.
همه درسا کنفرانس داره. در حد 45 دقیقه. از بچه ها پرسیدم. سمینار هم جدا کنفرانس داره.
من احساس پیری می کنم چون اونجایی که باید باشم، نیستم و به اون چیزایی که الان باید فکر کنم، فکر نمی کنم. الان باید چند سال از ازدواجم می گذشت و خودمو واسه بچه دار شدن آماده می کردم. اما حالا چی؟ باید مثل بچه ها برم سر کلاس بشینم. خیلی خجالت آوره.
درسته که تحصیلات پسر مهمه، ولی فکر نمی کنم تحصیلات دختر تا اون اندازه مهم باشه. فکر می کنم همین لیسانس کافیه.
نمی دونید وقتی دوستامو می بینم که الان ارشدشون تموم شده و ازدواج کردن چقد افسوس می خورم.
"ليسانس با فوق زمين تا اسمون فرق مي كنه...." آره. از همینش خیلی می ترسم.
خدایا منو ببخش که ناشکری می کنم. اما اینا احساسات واقعی منه. نمی تونم خودمو گول بزنم.
اگه نمی رفتم دانشگاه، می تونستم برم سر کار. از این که هنوز از بابام پول می گیرم بینهایت خجالت زده م. اگه نمی رفتم دانشگاه حتما تا حالا ازدواج کرده بودم.
نه ویدا جان، من خسته نیستم که با استراحت خوب شم. یعنی خسته هستما، ولی خوب نمی شم. می خوام واسه همیشه تموم شه. به خدا نمی خوام ادامه بدم. دانشگاه یه طرف، خوابگاهو چه طور تحمل کنم؟
من خیلی شرمنده م.
خیلی می ترسم.








مثبت نگاه کنید تا چیز های خوب براتون اتفاق بیوفته.
علاقه مندی ها (Bookmarks)