به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 18 از 57 نخستنخست ... 89101112131415161718192021222324252627283848 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 171 تا 180 , از مجموع 561
  1. #171
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 03 مهر 91 [ 14:32]
    تاریخ عضویت
    1391-6-20
    نوشته ها
    13
    امتیاز
    365
    سطح
    7
    Points: 365, Level: 7
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    57

    تشکرشده 57 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام
    ما هم خیلی خاطرات زیبا و قشنگ و به یاد ماندنی داریم
    یکیشون این بود که یه روز همسرم گفت من شب جایی کار دارم میرم برمی گردم . منم کنجکاو گفتم الا و بلا باید به من بگی کجا میری
    معنی نداره تو از من پنهان می کنی
    گفت میرم میام بهت می گم فقط یه ساعت تحمل کن حس کنجکاویتو الان نمی تونم بهت بگم

    من باهاش قهر کردم افتادم رو دنده لج ( چون هر جا می خواد بره بهم می گه ولی اینبار نمی خواست بگه )

    خلاصه رفتیم خونه پدرو مادرش برای شام و اونم گفت میرم بیرون میام
    منم از حرصم خداحافظی نکردم
    مادرشوهرم گفت کجا میره گفتم نمی دونم به منم نگفت
    خلاصه بعد از یه ساعت اومد یه چیزی پشتش قایم کرده بود
    اومد طرفم بوسم کرد و یه کادو گرفتم سمتم
    با هیجان بازش کردم دیدم عکسهای مراسم حنابندون رو که یه سال می خواستیم چاپ کنیم ولی پولمون نمیر رسید رو رفته چاپ کرده و بعد رفته تو راه البوم خریده گذاشته توش و کادو کرده بود اورده بود
    خیلی خوشحال شدم بلند شدم بوسش کردم
    گفت دیدی بیخود حرص خوردی می خواستم سورپرایزت کنم این همه غر زدی
    خیلی خجالت کشیدم
    بعد مادر شوهرم با خنده به پدر شوهرم گفت یاد بگیر از پسرت ببین چه جوری خانومشو خوشحال می کنه
    همسرم خیلی مهربون

    یه خاطره خیلی قشنگ دیگه اینه که :
    من باردار بودم و وقتی خبرشو به شوشو دادم گفت بدنیا اومد یه انگشتر خوشگل پیشش من داری

    خلاصه قسمت نبود و اون جوجه ما سقط شد من خیلی ناراحت بودم و همینطور شوشو
    حال روحیم خوب نیود همش تا یه بچه میدیم گریه می کردم و شوهرم دلداریم می داد.
    بالاخره چند ماه گذشت و عید رسید
    شوهرم گفت باید بریم اون انگشتری رو که گفتم برات بخرم
    منم گفتم اون بابت تولد بچمون که سقط شد
    ولی شوهرم قبول نکرد و گفت باید بریم بخریم چه ربطی داره من قول دادم بخرم و می خرم چه بچه باشه چه نباشه
    خلاصه رفتیم یه انگتری که خیلی دوست داشتم خریدم و هنوزم دارمش و هر موقع نگاه می کنم یاد مهربونی شوهرم میفتم که به هر طریقی می خواد دل منو شاد کنه

  2. 21 کاربر از پست مفید رها - مامانی تشکرکرده اند .

    بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94), رها - مامانی (سه شنبه 19 دی 91)

  3. #172
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    عزیز دلم؛ ممنون که حتی سر کار هم به فکرم هستی!
    دیروز وقتی خسته از سر کار رسیدی! وقتی با اشتیاق و ذوق منتظرم که در رو باز کنی و به روی ماهت نگاه کنم؛ تا سلام داده و نداده گفتی؛ چشماتو ببند که یه چیزی واست خریدم!
    با خوشحالی تمام گفتم: واسه من؟ گفتی: زود باش؛ چشماتو ببند دیگه! باز نکنی ها؟! با کلی ذوق؛ چشمامو بستم.
    بعدش دیدم که یه دمپایی خوشگل روفرشی با اینکه چند تا دارمش برام خریدی! شاید خیلی کادوی بزرگی نباشه؛ اما مهم این بود که بدون هیچ مناسبتی؛ اون هم درست موقعی که خسته از سر کار برمیگردی؛ سر راه؛ رفته بودی واسم خرید!
    وقتی حس کردم که به یادم بودی؛ انگار دنیا رو بهم دادن!
    حس کردم بیخود نیست که با به وجود اومدن هر سختی و مشکلی؛ باز هم به اندازه ی همه ی دنیا دوستت دارم و دلم نمی خواد که هیچ وقت ازت دل بِکنم!

  4. 20 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (سه شنبه 19 دی 91), بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94)

  5. #173
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 آبان 94 [ 22:52]
    تاریخ عضویت
    1391-6-21
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    2,318
    سطح
    29
    Points: 2,318, Level: 29
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 132
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکرها
    2

    تشکرشده 6 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    کسی اینجا هست؟

  6. کاربر روبرو از پست مفید maryam_gh تشکرکرده است .

    maryam_gh (دوشنبه 03 مهر 91)

  7. #174
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 03 مهر 91 [ 14:32]
    تاریخ عضویت
    1391-6-20
    نوشته ها
    13
    امتیاز
    365
    سطح
    7
    Points: 365, Level: 7
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    57

    تشکرشده 57 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    بچه ها یه سووال ببیخشید اینجا مطرح می کنم
    چه جوری امضا داشته باشم

    [code]

    شاید یه چیزی بگم خندتون بگیره
    ولی موقعی که من بخوام برم سرکار
    حتما شوهرم زنگ می زنه ببینه رسیدم یانه
    اگه متوجه نشم گوشی رو جواب ندم عصبانی میشه یه موقعی هم صداش میره بالا که چرا جواب نمی دی ؟
    ادم نگران میشه

    همین عصبانیتش برای من خیلی شیرین و نشوندهنده دوست داشتننش که حتی برای چند دقیقه گوشی رو جواب ندادن چه حرصی می خوره که نکنه اتفاقی افتاده باشه
    و این یعنی دوست داشتن

  8. 18 کاربر از پست مفید رها - مامانی تشکرکرده اند .

    بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94), رها - مامانی (سه شنبه 19 دی 91)

  9. #175
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 تیر 93 [ 14:46]
    تاریخ عضویت
    1390-4-05
    نوشته ها
    144
    امتیاز
    2,677
    سطح
    31
    Points: 2,677, Level: 31
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 73
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    680

    تشکرشده 721 در 128 پست

    Rep Power
    30
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    امروز صب وقتی برای صبونه رفتم پای یخچال رو یخچال دیدم ....
    تو را از بین صدها گل جدا کردم
    توسینه جشن عشقت رو بپا کردم
    برای نقطه پایان تنهایی تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
    have a good day honey :)
    ناخوداگاه تمام وجودم پر از حس شیرین دوست داشته شدن شد

  10. 23 کاربر از پست مفید single تشکرکرده اند .

    single (سه شنبه 19 دی 91), بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94)

  11. #176
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 22 آبان 91 [ 18:00]
    تاریخ عضویت
    1391-6-05
    نوشته ها
    20
    امتیاز
    415
    سطح
    8
    Points: 415, Level: 8
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    90

    تشکرشده 96 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    چند روزه که من وهمسر عزیزم واسه ادامه تحصیل رشته های جدا قبول شدیم(تا الان محل تحصیل و کارمون با هم بود و 24 ساعت عاشقانه کنار هم بودیم و حتی اگه چند ساعت دور بودیم حتی نیم ساعت هم بیشتر نمی شد که از هم خبر نداشتیم و عشقم دائم بهم زنگ میزد طوری که 5 سال از ازدواجمون گذشته مامانم میگه عین نامزدایین!),دیروز موقع خواب شوهرم پشتش به من بود که هیچ وقت این کارو نمی کنه! هی اصرار کردم برنگشت,وقتی به زور چرخوندمش,برای اولین بار دیدم چشمای قشنگش پراز اشکه,پرسیدم چرا ناراحته,با بغض تو گلوش گفت :از ماه دیگه ,دیگه از صبح تا بعداز ظهر همو نمی بینیم, من بدون تو نمی تونم...و واقعا گریه کرد,منم گریه کردم....

  12. 24 کاربر از پست مفید a.a تشکرکرده اند .

    a.a (سه شنبه 19 دی 91), بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94)

  13. #177
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 اردیبهشت 92 [ 12:06]
    تاریخ عضویت
    1390-9-10
    نوشته ها
    100
    امتیاز
    1,165
    سطح
    18
    Points: 1,165, Level: 18
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    438

    تشکرشده 462 در 89 پست

    Rep Power
    25
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    دیروز تولدم بود....

    از چند روز قبل همسرم مدام ازم میپرسید چیزی هست دوست داشته باشی برات بگیرم. منم با یه لبخند شیطانی میگفتم:نه کادو رو که نمیپرسن مزش به ندونستنشه.

    عشقم انفدر با مناسبت ، بی مناسبت زحمت میکشه برام خرید میکنه که واقعا وقتی خودم هم فکر میکردم ذهنم یاری نمیده چیزی احتیاج داشته باشم. الهی بمیرم که عشقم چقدر فکر کرده بود که چی بگیره

    شب تولدم داشتیم از مهمون برمیگشتیم وقتی ساعت از 12 شب گذشت عشقم با شادی گفت تولدتتتتت مباررررک

    پخش ماشین رو روشن کرده بود و با صدای زیباش برام میخوند . بعد یه دفعه گفت نمیتونم تا فردا صبر کنم باید کادوت رو امشب بدم. کلی هیجان داشتم بدونم این چیه که همسرم این چند روز انقدر براش مرموز شده بود.

    ماشین رو متوقف کرد رفت از صندوق ماشین یه یه چیز شبیه لوله بزرگ دراورد داشتم از کنجکاوی میمردم

    گفت دستت رو ببر داخل لوله و مقوایی که رول شده رو در بیار.
    واااااااای وقتی کامل در اوردم دیدم عشقم عکسم رو با طراحی گرافیکی بزرگ چاپ کرده بعد کنارش با حروف فارسی کلماتی رو طراحی کرده که اینا بودن( همسر، زیبا ، همپا ، زن) عشقم گفت اینا چهار تا کلمه رو هیچ وقت فراموش نکن چون اینا یعنی تو.
    نکته جالب این تابلو این بود که 4 تا حرف از این 4کلمه به رنگ قرمز هایلایت شده بود که وقتی کنار هم قرار بگیره اسم من میشه

    خیلی زیبا عشقم طراحی کرده بود.
    کادوهای زیادی از عشقم تو این سالها گرفتم اما این یه معنی و مفهوم دیگه ای برام داره . چون همه احساس درونی عشقم توش خلاصه شده

    هر وقت به این تابلو نگاه میکنم متوجه میشم که تا الان واقعا معنای همسر رو برای عشقم داشتم.
    همه تلاشم رو انجام میدم تا اخرین لحظه حیاتم این حس تو وجود عشقم زنده بمونه.

    عاشقانه عاشقتم همسرم


  14. 20 کاربر از پست مفید sea تشکرکرده اند .

    sea (سه شنبه 19 دی 91), بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94)

  15. #178
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 13 اردیبهشت 92 [ 20:25]
    تاریخ عضویت
    1391-6-02
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    411
    سطح
    8
    Points: 411, Level: 8
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 39
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    40

    تشکرشده 43 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    [align=right][align=left][size=medium][align=justify][align=right][align=left][align=right]دوباره سلام

    امروز میخام یه خاطره خیلی خوب از زندگیمون براتون بگم البته بیشتر یه حس تفاهمه دوسداشتنیه تا یه خاطره!

    دو هفته پیش ما دو تا مهمونی تقریبن مهم داشتیم سختیشم تو این بود که پشت سرهم بودن، منم دست تنها بودم و کلی کار فقط کارم شده بود بدو بدو.
    اما همسری بدون اینکه چیزی بگه اومد تو آشپزخونه و پایاپای من کار کردو کلی کمکم کرد آخر شبم که مهمونا رفتن با هم ظرفارو شستیم خونمونم جارو زدیم برا مهمونی فردا ظهر
    وای نمیدونین چقد خوشحال بودم که میدیدم شوهرم درکم میکنه و همراهمه
    تازه همینطوری که با هم ظرف میشستیمو صحبت میکردیم دوربین فیلمبرداریم روشن بود الان یه فیلم به یادموندنیم از اون شب داریم
    [/align][/align][/align][/size][/align][/align][/align]

  16. 19 کاربر از پست مفید خانومی تشکرکرده اند .

    بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94), خانومی (یکشنبه 19 آذر 91)

  17. #179
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 دی 92 [ 01:58]
    تاریخ عضویت
    1390-12-10
    نوشته ها
    251
    امتیاز
    2,517
    سطح
    30
    Points: 2,517, Level: 30
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    1,315

    تشکرشده 1,426 در 250 پست

    Rep Power
    40
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    یک شنبه تولدم بود
    محسن اومد دنبالم که بریم بیرون . ما مجبوریم جشنای کوچولومونو تو ماشین برگزار کنیم اونم خیلی رو دور تند آخه هنوز بی خانمان محسوب میشیماما خیلی بامزه و شیرینه امتحان کنیدواسم یه ساعت خیلی خوشگل خریده بود
    شب که رسیدیم خونه یه سورپرایز مجدد وهمسری با خونواده دستش تو یه کاسه بود و یه جشن مفصل هم اونجا گرفتیم
    فردا صبح که اومدم سر کار با سورپرایز سوم مواجه شدم یک تولد خیلی بامزه (یه کیک به شکل کفشدوزک و هدایای با مزه دوستام از قبیل عروسک و پستونک و ...) که همسری اونجا هم نقش داشت
    گذشت تا دیشب که خونه پدری همسرم دعوت بودیم چشمتون روز خوب ببینه(این مخالف چشمتون روز بد نبینه است)تا رسیدیم اونجا فشفشه و بادکنکی بود که هوا شداون بنده خداهام یه جشن مفصل واسم به پا کرده بودن نا گفته نماند تو این صحنه هم همسری دست داشت .

  18. 19 کاربر از پست مفید فائزه_م تشکرکرده اند .

    فائزه_م (یکشنبه 19 آذر 91)

  19. #180
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 اردیبهشت 92 [ 12:06]
    تاریخ عضویت
    1390-9-10
    نوشته ها
    100
    امتیاز
    1,165
    سطح
    18
    Points: 1,165, Level: 18
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    438

    تشکرشده 462 در 89 پست

    Rep Power
    25
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    همسرم خیلی براش مهمه که در مورد تکنولوژی های روز دنیا بدونه و تا جایی که میشه اونها رو تهیه کنه.
    و همیشه میگه اون ور دنیا زحمت میکشن اختراع میکنن، حداقل ما استفاده کنیم و در موردش بدونیم.

    عشقم با وجود همه علاقش ، همیشه بهترین رو برای من خریده مثلا یادمه 3 سال قبل برام بهترین لب تاب رو گرفت (در حالی که خودش لب تاب نداشت) و بهترین گوشی رو همیشه برام گرفته و همیشه تشویقم میکنه به دونستن اونها.

    سال قبل با اصرار من برای عزیزم یه گوشی موبایل گرفتیم و خیلی خوشحال بودم میدیدم عشقم با چه علاقه ای گوشیش رو دوست داره، نه به خاطر پز دادن ، بلکه به عنوان یک ابزار کاربردی دوسش داره.

    خلاصه چند ماهی از خرید گوشی گذشت ....
    من به خاطر شرایط کارم چند روزی از هفته میرم شهرستان. تو قطار برگشت بودم که عشقم زنگ زد ، حس میکردم تو حرفهاش میخواد یه چیزی بگه اما مدام حرفش رو میخوره.. با اصرار من عشقم گفت برات یه چیزی گرفتم اما میخوام نگم تا بیای خونه.فقط الان صداش رو میتونی گوش بدی .
    وااای تو گوشی تلفن یه صداهای حرف زدن نامفهومی میشنیدم اما واقعا داشتم از کنجکاوی میمردم که این صدای چیه؟؟؟؟

    وقتی رسیدم خونه دیدم ، هی وااااااای من عشقم برام یه مرغ مینای سخن گو گرفته(آخه من یه جا یه بار دیده بودم و این موجود نمکی دلمو برده بود )
    خیلی ناز حرف میزد :میخندید ، اسم منو میگفت و یه موجود خوردنی به تمام معنا بود.

    عشقم برای اینکه این خوشگله رو برام بتونه بخره رفته بود گوشی که خیلی دوست داشت و نیاز داشت رو فروخته بود...

    وقتی فهمیدم تو چشمام پر اشک شد چون میدونستم عزیزم گوشیش رو دوست داشت و براش کاربردی بود.
    گفتم: آخه چرا این کار رو کردی؟ با نگاه عاشقانه بهم گفت:" اگر صبر میکردم تا پول تهیه کنم ممکن بود پرنده رو میفروخت. خوشحالی تو بیشتر از داشتن گوشی برام ارزش داره"

    وقتی تو بغل عشقم بودم به خاطر داشتن همچین مرد مهربونی هزاران بار شکر کردم.

    الان که این خاطرات رو مینویسم پرنده خوشگلم کنارمه و داره برام خوش زبونی میکنه :R

    عشقم ، امیدم عاشقانه عاشقتم

  20. 25 کاربر از پست مفید sea تشکرکرده اند .

    sea (چهارشنبه 04 بهمن 91), بارن (چهارشنبه 12 اسفند 94)


 
صفحه 18 از 57 نخستنخست ... 89101112131415161718192021222324252627283848 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.