چند روزه که من وهمسر عزیزم واسه ادامه تحصیل رشته های جدا قبول شدیم(تا الان محل تحصیل و کارمون با هم بود و 24 ساعت عاشقانه کنار هم بودیم و حتی اگه چند ساعت دور بودیم حتی نیم ساعت هم بیشتر نمی شد که از هم خبر نداشتیم و عشقم دائم بهم زنگ میزد طوری که 5 سال از ازدواجمون گذشته مامانم میگه عین نامزدایین!),دیروز موقع خواب شوهرم پشتش به من بود که هیچ وقت این کارو نمی کنه! هی اصرار کردم برنگشت,وقتی به زور چرخوندمش,برای اولین بار دیدم چشمای قشنگش پراز اشکه,پرسیدم چرا ناراحته,با بغض تو گلوش گفت :از ماه دیگه ,دیگه از صبح تا بعداز ظهر همو نمی بینیم, من بدون تو نمی تونم...و واقعا گریه کرد,منم گریه کردم....







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)