سلام
ما هم خیلی خاطرات زیبا و قشنگ و به یاد ماندنی داریم
یکیشون این بود که یه روز همسرم گفت من شب جایی کار دارم میرم برمی گردم . منم کنجکاو گفتم الا و بلا باید به من بگی کجا میری
معنی نداره تو از من پنهان می کنی
گفت میرم میام بهت می گم فقط یه ساعت تحمل کن حس کنجکاویتو الان نمی تونم بهت بگم
من باهاش قهر کردم افتادم رو دنده لج ( چون هر جا می خواد بره بهم می گه ولی اینبار نمی خواست بگه )
خلاصه رفتیم خونه پدرو مادرش برای شام و اونم گفت میرم بیرون میام
منم از حرصم خداحافظی نکردم
مادرشوهرم گفت کجا میره گفتم نمی دونم به منم نگفت
خلاصه بعد از یه ساعت اومد یه چیزی پشتش قایم کرده بود
اومد طرفم بوسم کرد و یه کادو گرفتم سمتم
با هیجان بازش کردم دیدم عکسهای مراسم حنابندون رو که یه سال می خواستیم چاپ کنیم ولی پولمون نمیر رسید رو رفته چاپ کرده و بعد رفته تو راه البوم خریده گذاشته توش و کادو کرده بود اورده بود
خیلی خوشحال شدم بلند شدم بوسش کردم
گفت دیدی بیخود حرص خوردی می خواستم سورپرایزت کنم این همه غر زدی
خیلی خجالت کشیدم
بعد مادر شوهرم با خنده به پدر شوهرم گفت یاد بگیر از پسرت ببین چه جوری خانومشو خوشحال می کنه
همسرم خیلی مهربون
یه خاطره خیلی قشنگ دیگه اینه که :
من باردار بودم و وقتی خبرشو به شوشو دادم گفت بدنیا اومد یه انگشتر خوشگل پیشش من داری
خلاصه قسمت نبود و اون جوجه ما سقط شد من خیلی ناراحت بودم و همینطور شوشو
حال روحیم خوب نیود همش تا یه بچه میدیم گریه می کردم و شوهرم دلداریم می داد.
بالاخره چند ماه گذشت و عید رسید
شوهرم گفت باید بریم اون انگشتری رو که گفتم برات بخرم
منم گفتم اون بابت تولد بچمون که سقط شد
ولی شوهرم قبول نکرد و گفت باید بریم بخریم چه ربطی داره من قول دادم بخرم و می خرم چه بچه باشه چه نباشه
خلاصه رفتیم یه انگتری که خیلی دوست داشتم خریدم و هنوزم دارمش و هر موقع نگاه می کنم یاد مهربونی شوهرم میفتم که به هر طریقی می خواد دل منو شاد کنه![]()









پاسخ با نقل قول









علاقه مندی ها (Bookmarks)