رسيدن آنجا آغاز مي‌‌شود كه مقصد باور شده باشد! اما به راستي مقصد كجاست؟ بعد از اين همه سير و سفر به كدامين نقطه راه به پايان بايد برد؟ مي‌‌گويم وقتي بارش را آغاز كنيم، عاقبت خواهيم رسيد همچون قطرات پاك باران كه پس از بارش، جاري و سپس به درياها خواهند رسيد! آن كس كه استوار و مصلوب اصالت عشق گرديد، هميشه مي‌‌بارد و تازه مي‌‌گرداند و او همچون هنرمندي است كه مقصد را در دورها نمي‌‌بيند، بلكه آن را در همسايگي خويش جستجو مي‌‌كند. آيا فتحي به عظمت فتح دل‌ها مي‌‌شناسيد؟ به راستي مقصد كجاست ؟ جز قلب‌ها ؟ آيا مقصدي شيرين‌تر از رسيدن به خانه ‌دل‌ها سراغ داريد ؟ به كجا مي‌‌رويم؟ چرا راه را گم كرده‌ايم ؟ تا كي بايد به دنبال چيزكي باشيم كه نزد خود ماست ؟! مي‌‌پرسي آن چيست؟ آن چيزي است كه ما از آنيم! پس چرا آنچه در خود ماست در آنجاها تمنا مي‌‌كنيم؟
اي دوست، گوش؛ تشنه آواي دلي است كه واژه عشق بر لب دارد و پيكر محتاج دستي است كه چشم جان در آن نهفته باشد!
آري چشم جان، وقتي با چشم جان مي‌‌نگريم، مقصد از ما دور نيست، وسعت مقصد را چگونه توصيف كنم و در سخنم بگنجانم؟ مقصد، ناله فقري است در همسايگي ما كه در عطش تب مي‌‌سوزد و طبيبش من وتو هستيم! مقصد دستان گره‌خورده‌اي است كه برهنگي فقرش را پوشانده است! مقصد، زخمي است كه روزگار بر پيشاني دوستي برجاي گذاشته و مرهم ماييم!
مقصد ، التهاب رنجي است مدفون شده در اشكي كه بر رخسار يتيمي مي‌‌رقصد! مقصد، ديدن يك جفت كفش‌هاي پاره‌اي است كه در قدم‌هاي كودكي قسمت شده! مقصد، همان واژه‌اي بود كه مي‌‌توانست دلي را نشكند اما شكست! مقصد، ديدن محبتي بود كه از دوست رسيد اما خواب بوديم! مقصد شنيدن آهي بود به هنگام وداع! مقصد، التماسي بود خلاصه شده در يك نگاه! كجا به دنبال مقصد مي‌‌گرديم؟ گمشده كدامين جاده‌ايم؟ حال آن‌كه وقتي بتوانيم دلي را نشكنيم، به مقصد رسيده‌ايم؟! اگر به مقصد برسيد، خوشبختي را در آغوش كشيده‌ايد .