گذشت بخاطر خدا!؟ اما خدا هیچوقت از انسان نخواسته در مقابل ظلم بایسته. گذشت مراتب داره. شرایط داره. وقتی ببینی گذشت باعث بدتر شدن شرایط میشه درست نیست.
به نظر من اینقدر متکی به همسرتون نباشید. اینکه شما مشکل رو به همسرتون انتقال میدین برا اینه که میخواین اون در جریان باشه یا کمکتون کنه. اما اونم به هم میریزین. به نظر من با پنبه سر ببرید! نه به معنای بد قضیه. بلکه به این شکل که با خوش رویی بهش توضیح بدین که خودتون هم کار دارین. یعنی سریع جواب بدین. منتها یه جواب محترمانه. آروم آروم رفت و آمدهاتون رو هم کم کنید. مثلا اون روز که بهتون گفته چرا نمیاین و تو باید تنها بیای، چرا آخرش سکوت کردین؟ خب راحت میگفتین خودمم کلی کار دارم. دارم واسه ارشد میخونم. نمیشه مدام مزاحم شما بشم که.
ضمنا از همسرتون بخواین به اصطلاح رو مخشون کار کنه که ما گرفتاریم و نمیشه تند تند بیایم و اینا.
همسر منم تک پسره و خونواده اش اوایل این انتظارات رو داشتن. تازه ما دیوار به دیوار همیم. همسرم یه بار مستقیم بهشون گفت ما نمی تونیم هر دو سه روز بیایم خونتون. بعدش و حتی الان هر وقت سه چهار روز طول میکشه تا بریم خونشون پدر شوهرم تو شوخی و خنده میگه چه عجب و اینا. منم یا محل نمیدم و خیلی طبیعی برخورد میکنم یا مثلا تو خنده و روبوسی لحظه ی ورود میگم گرفتاری ها زیاد شده. تا اینکه آروم آروم فاصله ی روزای رفتنمون رو زیاد کردیم. الان گاهی ممکنه یک هفته هم همو نبینیم. ولی اولا اگر پدرشوهرم چیزی گفت(دیگه برا اونا هم طبیعی شده و مثل اوایل ناراحت نمیشن) محل نمیدم و تو خنده یه چیزی میگم. ثانیا بین حرفامون تاکید میکنم من کلی تو خونه کار دارم و از این حرفا
پدرشوهر منم عصبی و بی نهایت بد اخلاقه. ولی تو این چندساله جرات نکرده با من تند حرف بزنه. چون میدونه تو شوخی و خنده هم که شده جوابش رو میدم! برام اصلا مهم نیست تو دلش منو دوست داره یا نه. اما در ظاهر احترامم رو نگه میداره و همین کافیه. مهم اینه که همسرم منو دوست داشته باشه و بس.








علاقه مندی ها (Bookmarks)