سلام دوستاي خوبم دلم برا حرفاي زيباتون و دلگرمي هاتون تنگ شده بود
راستش يه فكر توي ذهنمه مي خوام باهاتون مشورت كنم.
مي خوام شروع كنم به خوندن گاهي يه دفعه هم جلوي شوهرم كتاب هام رو بذارم تا هر وقت فهميد وقتي به اين محيط عادت كرد شايد يكي دو ماه ديگه بهش بگم مطمئن نيستم آخه حوصله جر و بحث ندارم كه بيام بگم و اون دوباره شروع كنه.
احساس مي كنم يه ذره از اون موضع نفوذ ناپذيرش مي خواد بياد پايين و نمي دونم من بايد چه عكس العملي نشون بدم!
تو اين مدت يكي دو بار به بهانه اي رفتم دانشگاه يك كم در مورد دانشگاه و مشكلاتي كه اخيرا در مورد مدركم پيش اومده بود باهاش حرف زدم بهم گفت ولش كن تو كه احتياجي بهش نداري ولي من توجهي نكردم و فرداش رفتم و ازش خواستم بياد دنبالم
بهش گفتم رفتن به خريد يا خيلي از كارهايي كه اكثر خانمها براشون جذابه و باهاش سرگرم مي شن برام جالب و ارضا كننده نيست و همين يكي دو ساعت رفتن به دانشگاه خيلي براي روحيه ام خوب بوده فقط بهم نگاه كرد و اومد مثل هميشه مخالفت كنه بهش گفتم تو هم متوجه شدي كه حالم بهتره ؟!و رفتم دنبال كارهام...
نمي دونم يه كم ذهنم آشفته هستش آخه اين مدت مشكلات ديگه اي هم داشتم و فكر مي كنم با تمركزم روي اين موضوع اون مسائل خود به خود حل مي شن
دوستاي خوبم راهنمايي هاتون هميشه برام راهگشاست
ممنونم و به همه اين روز عزيز رو تبريك مي گم مخصوصا خانمها و مادرهاي عزيز جمع !








علاقه مندی ها (Bookmarks)