خوش خبر،
در جریان تاپیک های دیگه ات بودم و یکی دو بار برات نوشتم.
شاید یکی از دلایلی که دوستان چیزی نمیگن اینه که تجربه ای توی این زمینه نداشتن. ناراحت نباش.
به تفاوت تاپیک 6 ماه پیشت و تاپیک الانت نگاه کن.
فکر کنم نکات مهمی توش پیدا میشه.
اول مشکلت این بود که شوهرت بچه دوس نداره و و وازکتومی کرده و . . . و تو به دنبال راه حلی بودی تا راضیش کنی.
الان میگی بابا بچه رو بی خیال، می خوام زندگیمو بچسبم ولی اون شرایط رو سخت میکنه.
خب من فکر می کنم با روندی که تو پیش گرفته بودی، این اتفاقات طبیعیه.
تو همسرت رو تحت فشار گذاشته بودی (چرا بچه نمی خوایی، چرا دروغ گفته بودی، چرا وازکتومی کرده بودی، چرا نمیری عمل برگشت انجام بدی و . . . ) و اون هم تصمیم گرفته تو رو تحت فشار بزاره تا تو هم از فشارت کم کنی.
اتفاقی که همین الان افتاده.
نه کار همسرت مورد تائیده و نه کار تو.
با فشار هیچ کاری از پیش نمیره و فقط باعث میشه عکس العمل فشار به خودت برگرده.
و الان تو درگیر عکس العمل فشار شدی.
به نظرم همسرت داره این کارها رو میکنه تا تو انقدر ذهنت درگیر باشه که دیگه بچه برات مهم نباشه.
به نظرم اگه زندگیت رو دوس داری بشین و با آرامش و منطقی با همسرت صحبت کن. اگه واقعا بی خیال بچه شدی، بهش توضیح بده و فشاری رو که روی اون هست بردار. میبینی که کم کم اوضاع بر میگرده به حالت اول.
اگرم هنوز بچه می خوایی، باز هم فشار رو از روی اون بردار. منطقی باهاش صحبت کن. نیازهاتو بگو ولی مطمئنش کن که فشاری روش نیست برای بچه دار شدن. مطمئنش کن که تو میدونی که اون هم حق داره برای داشتن و نداشتن بچه (و مسئولیتش) و بزار آزادانه نظر خودشو داشته باشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)