ممنون آقای گردآفرید
همسرم از اخلاق پدرش خوشش نمیاد، چون خودش هم باهاش زیاد بحث می کنه، هر وقت پدرش به من چیزی می گه شدیدا عصبانی میشه، طوری که خودم آرومش می کنم. اما میگه خودم باید ارتباطم رو با پدرش خوب کنم، می دونم که ازم دفاع می کنه ولی جلوی من میگه که این کار رو نمی کنه، دلیلش رو نمی دونم!!!
در مورد مستقل بودنمون باهاش صحبت کردم، اون خودش فکر می کنه خیلی استقلال داره ولی وقتی اونو با خودم مقایسه می کنم می بینم من از اون مستقل ترم. نمی دونم کارش اشتباهه یانه ولی اگه یه شب بخواد خونه ما بمونه کلی با احتیاط این کار رو انجام میده، زنگ میزنه و کلی دلیل میاره و بعد می گه که خونه نمیاد، من از این کارش ناراحت میشم، البته اون می گه اگه این کار رو نکنه بیشتر روی من حساس می شن و فکر می کنن که پسرشون رو دزدیدم!! من تا حالا خونشون نموندم، پدرم مخالفتی نداره ولی خودم دوست ندارم این کار رو بکنم، پدرش به این قضیه خیلی حساسه اما همسرم میگه اگه یه شب بمونی امکان داره پشت سرت حرف در بیاره!
به هر حال چون استقلال منو میبینه سعی می کنه جلوی من خیلی مستقل تر رفتار کنه.
من سعی کردم خیلی از چیزها رو بهش نگم (در مورد پدرش)، اما نمی تونم ببینم کسی بهم بی دلیل بی احترامی کنه. انگار من رقیبشم و می خواد با من بجنگه، یعنی می گه یا اونطوری بشم که اون دوست داره، یا جنگ! خوب من هم اگه قرار باشه عوض بشم، طوری میشم که همسرم دوست داره نه پدرش! اصلا مگه اون الان خیلی تو زندگیش موفق بوده که حالا می خواد واسه ما قوانین تعیین کنه؟ هر قدر که پدر من به بچه هاش بال و پر می ده و اجازه میده روی پای خودشون بایستن ایشون سعی میکنن بچه هاشون رو کوچیک کنن و بگن که بدون حضور اون، بچه هاش به جایی نمی رسیدن، البته منکر این هم نمی خوام بشم، اما خودم بارها از زبونش شنیدم که به همسرم می گفت تو نمی دونی چی درسته چی غلط! من اگه جای همسرم بودم نمی تونستم تحمل کنم نمی دونم چطوری تحمل می کنه، البته 27 ساله که اینطوری زندگی کرده!
اونا نمی خوان قبول کنن که پسرشون ازدواج کرده، خیلی وقتها انتظار دارن که پسرشون پیش اونا باشه تا من، وقتی میاد خونه ما یه جوری بهش می فهمونن که کارش اشتباه بوده، اون اوایل که پدرش می گفت، پسرم وقتی میاد خونه شما اخلاقش بد میشه، منم گفتم تصور شما اینطوریه، پسرتون آدمی نیست که از کسی تأثیر بپذیره،
و از طرفی هم چون پدر و مادرش الان تنهان، همسرم انتظار داره زیاد بهشون سر بزنم، من با مادر همسرم مشکلی ندارم، اما وقتی پدرش میاد انگار دارن خفه ام می کنن. البته یه مدتیه به خاطر امتحانام نمی رم اونجا، اما می دونم که همسرم از این قضیه ناراحته ولی چیزی بهم نمی گه.
همسرم خودش خیلی از کارهای پدرش رو نهی می کنه اما در بعضی موارد خودش هم همون کارها رو می کنه!
از لحاظ مادی مشکلی نداره، و خدا رو شکر وضعش خوبه. من چون دانشجو هستم و مشغول به کاری نیستم زیاد بهم پول می ده اما مشکل دیگه ای که من دارم اینه که نمی دونم چرا نمی تونم ازش پول قبول کنم، احساس می کنم غرورم شکسته میشه، در مورد این قضیه هم خیلی باهام حرف زده اما نمی تونم با این قضیه کنار بیام، تا حالا هم یادم نمیاد به پدرم گفته باشم بهم پول بده، یه مدت هم خودم شاغل بودم و الان دیگه نه می تونم از پدرم پول قبول کنم و نه از همسرم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)