سلام
بهار صبا و مریم از همگیتون ممنون.
پستهای هر کدومتون و چند بار خوندم. حق با شماست و خودمم می دونم که خیلی افکار منفی دارم. من کلا ادمی هستم که خیلی خیال بافی دارم. از بعضی از خیالهام لذت می برم همونی که مدیر گفت مثلا افکار پول دار شدن افکار بزرگی جسمی و روحی بچه هام و ....
اما این فکر از دست دادن اونا لحظه ای و تهاجمی به مغزم حمله می کنه از لحظه هجومش به مغزم دنبال فرارم این طور نیست که یک گوشه ای بنشینم و فکر کنم که خب همسرم و از دست دادم یا فزرندم و از دست دادم حالا به بعدش فکر کنم و به بد بختی و ...
وقتی این افکار به ذهنم حمله می کنن من دنبال فرارم صدقه میدم دعا می کنم تلویزیون نگاه می کنم با بچه ها بازی می کنم و ... اما همش حین انجام هر کدوم از این کارها ته دلم دلشوره دارم و خودمم می دونم این دل شوره از کجا اب می خوره. من از این که تو یه روز این هم دعا می کنم خسته شدم از این که مدام دارم از این افکار فرار می کنم خسته شدم. شاید بد نوشتم که شما فکر می کنین من خودم می شینم و این افکار و به ذهن میارم .
یادمه وقتی پدرم میومد خونه ما وقتی که از در بیرون می رفت عادت داشت که من از پشت پنجره براش دست تکون بدم و اون بوق بزنه و بره تا زمانی که دور می شد نگاهش می کردم و این فکر میومد تو مغزم که نکنه این بار اخری باشه که بابا اومده اینجا بعد حالم خراب می شد دنبال فرار از این فکر دعا می کردم صدقه می دادم و ...
تا مدتها بعد از فوت بابام فکر می کردم این افکار مزخرف من باعث ازدست رفتنش شده.
بله روح من ازردس می دونم. ولی به خدا خودم این افکار و نمی پرورونم.
صبا جون ارتباطم با دوستام نسبتا خوبه ولی نمیتونم این حرفا رو بهشون بگم برای یکیشون گفتم بهم خندید و گفت نترس رضا تا اخر عمر بیخ ریشته حالا مگه تحفس اینقدر عاشقشی. گفتم من همسرم و بچه هام دوست دارم با تمام ایراداتی که داره. ولی من بیشتر نگران تنهایی خودمم چون تا اومدم به یکی تکیه کنم از دستش دادم. تو بچگی مامانم بزرگی بابام. الانم همسرم. این حرف و نمی تونم به همسرم بگم خب دلش می شکنه می گه تو من به خاطر تنها نبودن خودت می خوای؟؟
این حرف و اینجا به شما می تونم بگم من از تنهایی می ترسم. از این که مجبور شم تنهایی بچه هام بزرگ می کنم می ترسم . من از مریضی سرطان می ترسم. چون مامانم داشت. خون از دماغ پسرم میاد می برمش دکتر ازمایش بده خیالم راحت شه. دخترم یه کم ارومه میدوم ببینم نفس می کشه یا نه.
چند روز پیش همسرم می خواست بره سر کار خوابش میومد از اتاق خواب رفت تو هال دراز کشید من رفتم ببینم پس چرا نمی ره دسشویی و حاضر شه دیدم اونجا خوابیده.( صحنه ای که در مورد بابام بود تو خونه ما تو هال افتاده بود وقتی رفتم سراغش تنها فکری که نمی کردم مرگ بود اورژانس که اومد گفت نیم ساعتی می شه تمام کرده) وقتی دیدم همسرم اونجا خوابیده پاهام سست شد نفهمیدم چطور دویدم به سمتش و تکونش می دادم بیچاره یه دفعه از خواب پرید 2 روزم باهام قهر بود می گفت تو دیوونه ای من و خسته کردی با این افکار مزخرفت.
من مریضم خودمم می دونم.
چشم هفته دیگه وقت دکتر می گیرم.
بای












علاقه مندی ها (Bookmarks)