2 شبانه روز خیلی تلخ بود که هیچکدوم نمیدونستیم به چی پناه ببریم
این که میگید این شک و تردید ها طبیعیه این آرومم میکنه, آدم بدبینی بودم اما خودمو اصلاح کردم وقتی طی چند ماه صداقتش برام ثابت شد الان بگه هرجام مطمینم که اونجاست و دروغ نمیگه! دروغایی که قبلا میگفت مثلا رفته مهمونی دوستای دبیرستانش و به من گفته من خونه داییمم به خاطر رفلکسای بد و عصبی من بود که میترسید راست قضیه رو بهم بگه, و من سعی کردم اینو اصلاح کنم و از اون به بعد هرچی که میشه خودش میاد بهم میگه از ریز و درشتش...
میدونم که باهم خوشبخت میشیم اما یه سری مسایل هست که مرددم, مثلا اینکه من بزارم برم تهران زندگی کنم تکلیف خونوادم چی میشه؟ البته من تصمیمم رو گرفتم و خونوادم هم حمایتم میکنن و راضین به این وصلت اما من از بچگی آدمیم که از صبح که بیدار میشم تا شب همش به چیزای مختلف فکر میکنم و این آزارم میده
خب شما فقط فرد رو در نظر میگیرین و جامعه رو پاک و منزه میدونین, بهتره بدونین که نسل های قبل پسر 18 سالگی زن میگرفت یعنی اول جوونیش و به انحطاط کشیده نمیشد, اما حالا چی؟ با این فشار جامعه مخصوصا از بعد اجتماعی چطور میتونه این کارو بکنه؟نوشته اصلی توسط baran.68
شما بهتر از من میدونین که نیاز جنسی هم یه نیاز طبیعیه مثل غذا خوردن و وقتی طرف نمیتونه ازدواج کنه دنبال راهیه که این نیاز رو برطرف کنه! کسایی هم که میگن ما خودمون رو کنترل میکنیم الکیه کنترل نیست تلقینه!
این از من اون هم که میگی رعایت نکرده باز تقصیر خانواده و جامعه است, بی مهری مادر باعث میشه یه بچه 16 ساله که هیچی نمیفهمه به یه پسر 27 ساله پناه ببره و تو دام بیفته










علاقه مندی ها (Bookmarks)