با سلام و تشکر از دوستان عزیزم الینا و دانه
من شوهرم رو متقاعد می کنم که این طور نبوده و این چیز ها فقط زائده فکر و خیال اون هست ولی تو دلم حق رو به اون می دم راستش شوهر خواهرم پسر داییم هست و مادرم خیلی دوستش داره و نا گفته نماند که شوهر خواهرم بیش از حد خودشو واسه اونا شیرین می کنه اصلاً به کسی فرصت نمی ده مبادا کسی جای اونو تو دل پدر و مادرم بگیره با سیاست و خود شیرینکی خودشو عزیز می کنه مرتب احوال ما رو از مامانم می پرسه ولی الان مدت هاست که خودش مستقیماً از ما احوال پرسی نمی کنه اصلا براش مهم نیست ولی از مادرم می پرسه تا فکر کنه این چه پسر خوبیه به فکر همه هست مادرم هم به من زنگ می زنه که چرا شما برای اونا احترام قائل نیستید چرا ازشون حالی نمی پرسید چرا بهشون خبر ندادید که می خوایید فلان کار کنید یا فلان جا برید همیشه ما باید به اونا خبر بدیم و احترام بذاریم ولی اونا هیچ وقت نباید .....اونا فقط با مادرم اینا هماهنگ می کنن بیشتر وقتا ما از برنامه های مادرم اینا با اونا خبر نداریم .
من با خانوادم صحبت کردم چندین بار بهشون تذکر دادم چندین بار نتونستم تحمل کنم و گریه کردم ولی اونا می گن تو که این جوری نبودی حالا مثل شوهرت حساس شدی این قدر حساس نباش.
ولی تازگی ها چون می دونن ما ناراحت می شیم اگه از چیزی خبر نداشته باشیم مادرم یه جوری با یه بهانه ای سعی می کنه درستش کنه یا اگه بخوان کاری کنن یا جایی برن در آخرین لحظه خبر می دن می گن بعداً گله نکنید که نمی دونستید. یعنی خبر دادنشون فقط به خاطر اینه که ما بعداً گله نکنیم. همین. نه به خاطر اینکه دوست داشته باشن ما هم ......
دیگه واقعاَ نمیدونم چی کار کنم.... لطفاً اگه راه حلی به ذهنتون می رسه بهم بگید.