من سعی کردم دیر به دیر جواب بدم، چون این تاپیک از مرز تعطیلی هم گذشته و درست نیست که به خاطر این مشکل دوباره یک تاپیک جدید باز کنم.
بنابراین وقتی هم که مینویسم خیلی طولانی میشه چون خیلی حرفا هست که باید زده بشه.
امروز وقت دادگاه تجدید نظر برای اجرت المثل داشتیم که خورد به تعطیلی های تهران و با اینکه می دونستم دادگاه هم تعطیله و باید منتظر تجدید وقت باشیم، با اینحال رفتم مجتمع قضایی امام خمینی تا شاید خانمم هم اومده باشه و بتونم باهاش صحبت کنم،
البته ندیدمش.
تو راه داشتم فکر می کردم اگه اومده باشه و ببینمش واقعا چی باید بهش بگم؟
یعنی می دونستم که چی باید بگم و یا چی نباید بگم، اما پیش خودم می گفتم خب، آخرش چی ... ؟
من برای حرفای همه دوستان ارزش قائلم، نمی گم همه ی حرفا رو قبول دارم، اما هر صحبتی می تونه گوشه ایی از واقعیت باشه که من ازش بی خبر بودم.
یکبار هم گفتم، مثل داستان فیل در اتاق تاریک هستش که مولانا اشاره کرده.
این داستان را باید در کل دید، باید تمام 12 سال رو ، لحظه لحظه ی زندگی رو دید، باید حس ها و نگرش های دو طرف رو کاملا درک کرد، تا بشه قضاوت درستی کرد.
داستان ما خیلی پیچیده شده، اونقدر پیچیده است که من که یک طرف قضیه هستم نمی دونم سر این کلاف سر در گم اصلا کجاست.
خانم بنده آدمی نیست که نقشه های دراز مدت کشیده باشه، آدمیه که در لحظه زندگی می کنه، تصمیماتش فقط برای همون لحظه هست، آدم منطقی نبود، آینده نگر نبود،
سیاست اصلا نداشت، همینش هم یک نکته مثبت بود، هم منفی،
اینا غیر از خوش سلیقه بودن و کدبانو گری هستش، شوهرداری اصلا بلد نبود، این چیزی بود که چند بار بهش گفتم( و شاید این هم یکی از اشتباهات من بود و نباید می گفتم)، این هم دلیل داشت، خانوادش به شدت مادر سالار بود،
اصلا شرایط یک مرد رو درک نمی کرد، غرور مرد براش ارزش نداشت، متاسفانه مثل خیلی از خانم ها از مرد فقط نیازهای خاصی رو می شناخت، نمیتونست درک کنه که یک مرد نیازهای عاطفی هم داره،
چیزی رو که فکر میکرد، همون میشد باورش، اعتقادش، هرگز سعی نکرد افکارش رو تصحیح کنه.
هیچ وقت واسه کارهایی که براش انجام میدادم تشکر نمی کرد، البته به دخترم یاد می داد که از بابات تشکر کن، اما خودش هیچ وقت تشکر نمی کرد، حداکثر می گفت چه عجب تو این کار رو کردی، و بهش می گفتم تو قبلا هم اینو گفتی، هنوز عجب داره این کار من؟
فکر میکرد وظیفمه، همین ذهنیت الان در دخترم ایجاد شده، وقتی به دخترم داشتم می گفتم من بابای بدی نبودم، من اینکار ها رو کردم، گفت خب وظیفت بوده! گفتم درسته وظیفمه اما خب خیلی باباها همین وظیفشون رو هم انجام نمی دن تو باید خدا رو شکر کنی که بابات وظیفه شناسه، گفت اونا دیگه بابا نیستن،
خانمم سعی می کرد هر کاری رو انجام میدم بی ارزش کنه، من همه ی این ها رو می ذاشتم به حساب شخصیتش و تربیت خانوادگی که مثلا مرد رو نباید پر رو کنی، نمی دونستم که باورش اینه.
فکر می کردم حتما ته دلش از من قدردانی می کنه؛ هر دو در توهم بودیم.
من بچه خیلی دوست داشتم و دارم، خانمم اینو میدونست، اما خودش نمی خواست، می دونست چقدر برام مهمه، می گفت نه اینکه در بچه داری خیلی کمک میکنی؟
گفتم این دختر تنهاست، برادر یا خواهر میخواد، می گفت نه اینطوری راحتتره، طوری بود که دخترم هم میگفت خواهر برادر نمی خوام،
سر حامله شدن همین دختر هم گریه کرد، نه از سر شوق، از ناراحتی!
تو یکی از ایمیل هاش از طرف عذر خواهی کرده بود، به خاطر ازدواج با من، به خاطر بچه دار شدنش،
اینا رو که می نویسم، داغون می شم،
باورکنید تحمل این چیزا سخته، برای هر مردی سخته...
دخترم از اول به شدت به مادرش وابسته بود هر چند بحث و دعوا زیاد داشتن، اما خب همدیگر رو خیلی دوست داشتن، از این موضوع خوشحال بودم،
و منتظر بودم یه روزی دخترم بابایی بشه، نشد...
من همیشه دو تا بچه دوست داشتم، جنسیت دومی برام مهم نبود، اما می گفتم بچه ی من نباید تک فرزند باشه، وجود دو تا بچه به خونه شور و هیجان میده، برای خودشون هم خوبه
چیزی که خانمم از من گرفت، سنش هم دیگه گذشت، به خاطر خودخواهیش، به خاطر لج کردن با من، به خاطر اینکه ثابت کنه حرف نباید حرف تو باشه، منطق من رو متوجه نمی شد،
خانمم خیلی از خصوصیات اخلاقی منو می دونست، خیلی مسائل رو نمی شه مطرح کرد، زندگی رو همین ریزه کاری ها می سازه،
اون میدونست وقتی ایمیل هاشو خوندم چقدر داغون شدم، می فهمید در روز چند بار دارم میمیرم و زنده میشم، می فهمید که چقدر دارم خودم رو سرکوب میکنم تا اوضاع رو کنترل کنم،
اما قدر ندونست، روز های آخر کارهایی کرد تا تردید دوباره در من زنده بشه،
جالبه خوش هم می گفت میدونستم الان این کار رو بکنم تو باز شک میکنی، گفتم خب چرا پس انجام میدی؟هیچی نمی گفت، هیچ توضیحی نمی داد دیگه.
کاری کرد تا دیگه خشمم فوران کنه... و رفت، رفت و زهرش رو ریخت،
همش میگفتم:
لابداینکار ها رو میکنه تا به طرف بگه، ببین من به خاطر تو زندگیمو دارم نابود میکنم،
به طرف بگه: ببین من به خاطر تو حتی حکم جلب شوهر رو هم گرفتم،
من که بخشیده بودمش،
من حتی شروع کردم و در کارهای خونه کمکش می کردم، رفت و آمدم رو با خانواده اش بیشتر کردم،
خودش می گفت، چی شده، ظرف میشوری؟ یا چی شده میخوای شام درست کنی؟
جاهایی باهاش رفتم جاهایی که معمولا نمی رفتم،
می پرسید چی شده، از کی تا حالا امی خوای اینجا بیای؟
می گفتم: بهت قول داده بودم که تغییر کنم، و دارم سعیم رو میکنم و شروع کردم ، منتظرم تا تو هم به من کمک کنی تا تغییر کنم.
می گفتم: نمیخوام تو زندگی با من هیچ کمبودی حس کنی،
بخدا قسم این کار ها رو کردم،
به خدا قسم این حرفا رو زدم،
اما دلش با من نبود، بخدا نبود،
قدر ندونست.
دو سال به پاش صبر کردم، اون منو می شناخت، می دونست من چه خصوصیات اخلاقی دارم، می دونست دو سال تنهایی چقدر برای من عذاب آوره، می دونست من دارم زجر می کشم و قدر ندونست، من از راه خودم وفاداری و تعهد خودم رو نشون دادم، به کسی که همه کاری کرد تا نشون بده به من هیچ تعهدی نداره.
با یک وکیل آقا قرار داد بست تا منو تباه کنه، تا منو نابود کنه،
اونهم بعد از 12 سال زندگی،
بعد از 12 سال که زیر یک سقف ، سر یک سفره، با هم بودیم.
چه تهمت هایی که به من نزد،
قبل از اولین عیدی که از خونه رفته بود، گفتم بیا باهم بریم یه مسافرت، بیا این مشکلات رو فراموش کنیم، بیا از اول شروع کنیم
گفت چیه، می ترسی عید تنها باشی آبروت جلو همسایه ها بره؟
این منطق اون خانم بود، این همه ی برداشتش از قدم های من بود،
خیلی حرفا هست،
دوستانی که میگن تو چرا هیچ قدمی بر نمی داری، من قدمهامو برداشتم، من وقتی کار به دادگاه ها نکشیده بود هر حرفی زدم، برای من شرط گذاشت، مهریه ام رو کامل بده، با خانوادت هم کلا قطع رابطه کن!
تازه می گفت اگر این کار ها رو بکنی شاید یک درصد بیام.
بعد از دادگاه ها هر قدمی بر میداشتم می گفت چیه میخوای از زیر بار مهریه در بری؟
گفتم ببین تو بیا من اصلا تمام حقوقم رو میریزم به حسابت، حرفی بود که قاضی هم زد، البته وکیلش اجازه نداد قبول کنه.
وقتی اومد خونه جهیزیه اش رو ببره، گفتم هر چی میخوای ببر، مال خودته، اما تا اینجا که اومدی بمون، این وسایل رو جایگزین میکنم، همه ی حق و حقوقت هم میدم، می گفت ولم کن، چقدر حرف می زنی!
با تمام نفرتی که نشون می داد من هنوز نمی تونستم بزنم زیر همه چیز، من به زندگیم تعهد داشتم.
زندگی برای من تمام خاطراتی هستش که با زن و بچم داشتم، عشقی بود که فکر میکردم وجود داره.
همه ی این حرفا رو زدم، این حرفایی که اینجا به شما گفتم، به اون هم گفتم، شما منو درک کردید، اون درک نکرد، اون دلش با من نبود.
یک ماه تمام بعد از افشای ایمیل ها تو خونه بود، هر شب تا صبح تو سر خودم میزدم، می گفتم خدایا چرا من؟مگه من چه گناهی کرده بودم که این مجازاتشه؟یکبار نیومد پیش من، یکبار نیومد مرهمی بذاره،
و آخرش گفت، میخواستم زجر کشت کنم،
یکبار تو عصبانیت بهش گفتم، هر مردی جای من بود، تو رو یا از پنجره پرت می کرد بیرون یا می کشتت...
به خداوندی خدا قسم اگر هنوز موندم، به خاطر حرمتیه که برای زندگی قائلم، به خاطر ارزشیه که برای خانواده قائلم، به احترام 12 سال نون و نمکیه که با هم سر یک سفره خوردیم، به حرمت حضور دخترم در زندگیمونه، اما من هم ظرفیتی دارم،
خیلی وقتا به مرگ فکر کردم، همیشه از خدا خواستم دیگه بس کنه، همه چی بسه،
من خیلی خستم، خیلی...








علاقه مندی ها (Bookmarks)