ممنون از نظرات دوستان
امروز باز هم با دخترم بودم، برای یک ساعت، رفتیم مانتوی مدرسش رو بخریم و خریدیم.
سوار ماشین که شد و راه افتادیم حال و احوال پرسی کردم، زیاد حرف نمیزد دوباره، نمی دونم صحبت چی شد گفت اگه مامانم و دوست داری باید خوشحالش کنی، من تو دلم خیلی خوشحال شدم، فکر کردم اولین پالس مثبت رو دارم دریافت میکنم.
گفتم، خب منم همینو میخوام، چطور باید خوشحالش کنم، تو باید به من کمک کنی تا بتونم خوشحالش کنم، گفت من کمکی نمیتونم بکنم، گفتم نه منظورم اینه که به من بگی چی کار کنم، گفت خودت میدونی، گفتم نمیدونم اگه میدونستم که مشکلی نداشتیم، گفت خودت میدونی چی الان مامانمو خوشحال می کنه؟
یهو دوزاریم افتاد، گفتم یعنی ازش جدا بشم، گفت آره
گفتم خب من حرفی ندارم، من میگم جدا بشیم، حتی حق و حقوقش رو هم هر چی دادگاه داده بهش میدم، لازم نیست چیزی ببخشه، فقط باید سر یه سری مسائل با هم حرف بزنیم، بالاخره من هم تو این زندگی سهمی داشتم، گفت چه مسئله ایی، گفتم مهمترین مسئله تویی، اگر بخواد ازدواج کنه تو باید بیای پیش من، گفت کی از ازدواج حرف زد؟
گفتم وقتی مامانت اصرار داره جدا شه لابد می خواد ازدواج کنه، وگرنه الان که هر دو داریم زندگیمون رو میکنیم،
یه جا باز نمیدونم صحبت چی شد، گفتم من که پدر مادرم رو دوست داشتم و سعی کردم بهشون محبت کنم، این شد زندگیه من، خدا بهت رحم کنه، نگو این حرفا رو دخترم، برای یک پدر سخته وقتی دخترش میگه تو بابای خوبی نبودی، نمی خوام ببینمت، من که همه کاری برات کردم، من که هر کلاسی میخواستی ثبت نامت کردم، من که یکی دو ماه آخر قبل از اینکه مامانت بره کلاس اسکیت اسمت رو نوشتم هر شب تو اون سرما می اومدم تو پارک، من که برای مدرست که یه قدم راه بود سرویس گرفتم تا برای تو و مامانت سخت نباشه، مسافرت رو که هر وقت می خواستید می رفتید.
یهو زد زیر گریه، گفت اون اوائل مامانم همیشه منو با زور می فرستاد بیام پیش تو میگفت پدرته، ولی تو همش ازش بد می گفتی، گفتم اره حق داری، من اشتباه کردم، من واقعا عصبانی بودم ازش، ولی الان میفهمم که در موردش اشتباه کردم.
گفت دیگه فایده نداره.
گفتم می دونم دیگه هیچی فایده نداره، من هم با اینکه هنوز مامانت رو دوست دارم و هنوز فکر میکنم هیچ کس نمیتونه جاشو برام بگیره قبول می کنم ازش جدا شم، فقط اگر خواست ازدواج کنه، تو باید بیای پیش من.
گفتم، من نمی دونم واقعا باید چی کار کنم، همش فکر میکنم حالا هم اگر جدا شم، تو یا مامانت بعدا میاین میگید چرا تو جدا شدن عجله داشتی، چرا سعی نکردی مامانم برگرده، مثل همین حرفایی که الان میزنی می گی تقصیر توئه، گفت خب وقتی اصرار می کنه می گه نمیایم یعنی نمیخواد بیاد، گفتم اره ولی چرا با من حرف نمیزنه؟
اون میخواد از من جدا شه، از همسایه که نمیخواد جدا شه که بگه من با تو واسه چی حرف بزنم؟من هم حرف دارم، من هم باید شرایطم رو بگم، من یک طرف قضیه هستم.
وقتی نمیخواد با من حرف بزنه، برداشت من اینه که نمی خواد جدا شه، میخواد هی طولش بده منم دست نگه می دارم، من یه بار اشتباه کردم نتیجش شد زندگی الان من، من دیگه نباید اشتباه کنم و بی گدار به آب بزنم تا بعد پشیمون بشم.
گفتم الان نمی خواد منو ببینه، فردا تو بزرگ شدی، خواستگار داشتی، اون موقع چی؟میخواد بگه بابات با وکیلم بیان جلسه خواستگاریت؟
این چیزاست که من فکر میکنم نمیخواد جدا شه، اگر این راه رو انتخاب کرده، من مشکلی ندارم، حرفامونو میزنیم و تمومش میکنیم.
کلی هم از مادرش تعریف کردم که خوشگله، خوش تیپه و از همه مهمتر، یک کدبانوی، من تو این دو سال هنوز ندیدم خانمی رو که بتونم با مامانت مقایسش کنم، اون هم می گفت خب معلومه، باید قبلا این چیزا رو می فهمیدی، گفتم آره این هم یکی از اشتباهاتم بود، چون مامانت کنارم بود، دقت نمی کردم قدرش رو ندونستم، گفت تو یکی میخوای تا کاراتو بکنه، گفتم فقط این نیست، به هر حال وقتی از سر کار میام دوست دارم یکی چایی بیاره، بوی غذا تو خونه پیچیده باشه، زندگی تو خونه باشه، خانواده باشه...
____________________________
من دارم یه نامه دیگه می نویسم برای خانمم، تا بهش بگم من آمادگی دارم بدون اینکه حق و حقوقت رو ببخشی از هم جدا شیم، فقط باید تکلیف بچه روشن شه.
این نامه رو احتمالا ظرف چند روز آینده براش می فرستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)