گلنوش عزیز دیشب با همسرم صحبت کردم و بهش گفتم من اصلا نمیخوام این مساله باعث اعصاب خوردیمون بشه. من که نگفتم هیچ وقت نمیخوام با اونها بریم مسافرت. بعضی وقتها لازمه که خودمون با هم بریم. به علاوه خودت هم میدونی که من با خواهرت زیاد راحت نیستم و باهاش معذبم. گفتم خود خواهرت هم اینجوری خواسته. براش مثال زدم که همین دیشب که خونه پدر شوهرم بودیم، خواهر شوهرم میخواست با دوستاش بره بیرون با اینکه من بعد از 3 هفته رفته بودم خونشون، موقع بیرون رفتن حتی حاضر نشد یه خداحافظی کوچولو کنه یا بگه با اجازه. با اینکه میدونست ممکنه وقتی که برمیگرده ما دیگه رفته باشیم.
این رفتارهاش به خودش مربوطه و من اصلا هم ازش گله نمیکنم . ولی این رفتارها خودش نشون دهنده اینه که ما با هم اصلا صمیمیتی نداریم. پس لزومی نداره که 4-5 روز به خاطر سفر همدیگه رو تحمل کنیم.
من تمام این مسائل رو به همسرم گفتم آخر سر هم گفتم با همه این وجود اگه تو خیلی اصرار داری که اونا باشن، من به خاطر تو گذشت میکنم و ایندفعه رو ندید میگیرم ولی باید این مساله رو حل کنیم و این نباید همیشه تکرار بشه.
همسرم در برابر این حرفهام حتی یک کلمه هم به من جواب نداد. حالا تصمیم گرفتم که دیگه منم سکوت کنم تا خودش در این مورد هر تصمیمی که خواست بگیره.
ویدای عزیز از لطف شما هم واقعا ممنونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)