این شمایید که در مورد من بی رحمانه قضاوت می کنید من قضاوت بی رحمانه در موردش نکردمنوشته اصلی توسط bahar_1300k
واقعا دوستش دارم و نمی گم هرزه یا ناپاکه .حرفم اینکه چرا واقعا چرا با من راحت بود
این راحت بودن از چی بود؟
از دوست داشت زیادش یا از بی قیدیش یا از اینکه اولین بارش نبود که پسری در مورد اون سیکل طبیعی ازش سوال می پرسید؟ ....هرچند این موضوع برای من عادی نبود و هیجان آور بود ولی با استناد به حرف دوست عزیزی bahar.shadiقبول!برای اون کاملا عادی بود
اما بقیه چیزها چی.چه توجیهی برای عادی بودن لمس بدنش هست؟
اصلا من حرفم رو این نیست که اون نجیب نیست میدونم نجیبه .این رو تشخیص دادم که به فکر ازدواج با اونم.
نجابتش تو رفتارش مشخصه
هرچی بوده که این نجابت رو نقض می کرده مربوط میشده به خلوت خودمون دوتا
در روابط اجتماعی کاملا مورد تایید من هست.
درسته می گم راحت بود ولی هیچ وقت حاضر نشدبیاد خونه ما در حالیکه بارها شرایطش رو پیش آوردم.
همه حرفاش ازآینده است از ازدواج و حتی میگه از الان تو روز ازدواجمون وقت داریم گناهامون رو بشوریم و با دل پاک بریم تو خونه خودمون
می دونم عذاب وجدان داره میدونم خیلی وقت ها من مقصربودم
اینجوری بگم همیشه من مقصر بودم برای همینم هیچ قضاوت بی رحمانه ای درموردش نمی کنم
دوستش دارم بیشتر از هر کس دیگه ای تو دنیا
نه فقط به خاطر ظاهرش قبلا هم گفتم ظاهرش و جذابیتهایی که داره یک محرک قوی بود برای من تو این انتخاب.ولی اون زمان به دید یک دوست بهش نگاه میکردم.کم کم دیدم این دوستی داره از سمت اون جدی میشه.حرفاش جدی میشه.همش ازآینده میگه.
با خودم فکر کردم چی از این بهتر.دیگه از این بهتر کیو می خوام...ولی وقتی جدی جدی شرایط ازدواج با اون رو می خوام پیش بیارم یک حس منفی میاد سراغم.
اخلاقش قابل تائیده تفریحاتش نوع نگاهی که به زندگی داره همه این ها مواردی هستند که باعث شده دوستش داشته باشم.
من با اون مشکلی ندارم من با خودم مشکل دارم
موقعیت ازدواج رو به نسبت دارم امنیت شغلی دارم،خانوادم پشتم ،برای ازدواجم ساپورتم میکنندخودم دوست دارم زودتر از این بلاتکلیفی خلاص شم
نمی گم عروسی ولی میخوام جریان رو رسمی کنم
با خانوادم آشناش کنم .
ولی می ترسم!این فکرکه اگر به جای من پسر دیگه ای بود چی میشد یک لجظه راحتم نمی زاره.
این فکر که آیا من اولین نفری بودم که لمسش کردم یا نه راحتم نمی زاره
اگر من اولین نفر بودم چطور شد که براش سخت نبود چرا اون روز جلوی من رو نگرفت
از کجا بفهمم من اولین نفر بودم؟
چطور بعد از یک ماه دوستی و دو هفته ارتباط صمیمانه (یعنی سر جمع بعد از 6 هفته) من رو شوهر خودش دید ؟من که حرفی از ازدواج نزده بودم!
با این پیش زمینه ای که داشتیم من نگرانیم از اینکه این ازدواج ما میتونه خوب باشه موفق باشه یا نه؟
یک نگرانی هم بابت نوع نگاه اولیه خودم بهش داشتم که اون با حرفای یکی از دوستان که گفت باید در ازدواج جذابیت ظاهری و جنسی لحاظ بشه ولی در موردش افراط نشه .اون مشکلم حل شد.
امیددارم این مشکل تفکرات منفیم هم حل شه









علاقه مندی ها (Bookmarks)