به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 18

Threaded View

  1. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 09 آبان 91 [ 05:31]
    تاریخ عضویت
    1391-6-01
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    427
    سطح
    8
    Points: 427, Level: 8
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    12

    تشکرشده 12 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: عذاب وجدان

    قطع کردم. نمی دونستم باید چیکار کنم. زنگ زدم موبایلش خاموش بود.
    دوباره زنگ زدم شرکت. گفتم ببخشید می شه ببینید شاید هنوز از شرکت بیرون نرفته باشند صداشون کنید.
    گفت با موبایلشون تماس بگیرید.
    گفتم کار من خییییییییلی اضطراریه و موبایلش هم خاموشه.
    گفت ای میل بزنید حتما شب چک می کنند.
    گفتم ضروری و فوریه.
    گفت بذار برم تو راهرو ببینم.

    رفت و اومد گفت نیست. گفتم برنامه سفرشون؟
    گفت فردا می رن.
    پرسیدم ساعتش؟
    گفت نمی دونم.

    فرودگاهی که دفعه قبل گفته بود ازش پرواز داره را چک کردم. فرداش سه تا پرواز به امارات داشت. می دونستم با امارات می ره. اما با کدومش؟ اگر آخری بود بهش می رسیدم. به دومی هم شاید. اما اگر با اولی می رفت چی؟

    اصلا می خواستم برم اونجا چیکار کنم؟ چی بگم؟ اصلا نمی فهمیدم چی به سر من و اون اومده. اصلا یعنی چی؟ هیچ دلیلی واسه این کارها نمی دیدم. اون هم در اوج بحران عاطفی من !! به شدت شکننده و خسته بودم.
    توی همون روزها هم کارم مشکلی پیدا کرده بود که سوپروایز نظرش این بود که قسمتی از کار تکرار بشه. این هم اضافه شده بود به فشارهای روانی من. خواهرم هم مریض و از من دور بود. البته در شرایط عادی این دو مورد اخیر قابل تحمل بود و یک مساله عادی در همه زندگیهاست. اما من خسته و تنها بودم و این دو تا اضافه شده بود به فشار روانی مشکل اولی که اینجا ننوشتم و همکاری و درک زیاد همسرم را می طلبید.

    سایت شرکت را باز کردم و از روی تلفنهای کارمندها، دونه دونه زنگ زدم اتاقهاشون. همه جوابهای مشابه ... امروز اینجا بود، فردا می ره، خبر ندارم، زنگ بزن موبایلش ...
    بالاخره تلفنهای مکرر من و صدای نگرانم دل یکیشون را به رحم آورد و گفت من می رم دنبالش. لطف کرد و رفت محل اقامتش بهش گفت که خانمی زنگ زده شرکت و می گه کار اضطراری داره و خیلی نگرانه.

    آقا تماس گرفتند!!
    باورم نمی شد. گفت الو ... زدم زیر گریه.

    یکساعت صحبت کردم.
    گفتم که زنگ زدم هند و اون دختره بهم گفته که فردا می ری. چرا به من نگفته بودی. یک هفته است کجایی؟ چرا از من فرار می کنی؟ من همیشه بهت گفتم هر روز بگی که از من خسته شدی بدون اینکه بگم چرا می رم.
    من یک لحظه هم نمی خوام خودم را به تو و زندگی مشترکمون تحمیل کنم. تا زمانی هستم که با هم شاد باشیم و راضی. چرا نگفتی که از من فرار می کنی. چرا نگفتی و رفتی قایم شدی و ....

    ( اون در بحران شدید کاری بود و مثل اکثر مردها خودش را باخته بود. یکبار در زندگیش شدید به مشکل مالی برخوررده و از اون به بعد می ترسه. من اینها را تئوریک می دونستم. اما باورم نمی شه که عکس العمل به این وحشتناکی به بیکاری نشون بده. حتی این کار هند هم در حد تخصص و تحصیلاتش نبود. فقط چون می خواست سریع کار پیدا کنه قبول کرد. هنوز هم باورم نمی شه بخاطر چیزی که اصلا برای من مهم نبود اینقدر به زندگیمون لطمه زد. من مدیریت مالی خوبی دارم و هیچوقت هم از بی پولی و بی کاری نترسیدم. هیچوقت هم چنین حسی را بهش انتقال ندادم و گله نداشتم از این مسایل ... )

    تازه یادم افتاده بود که بپرسم این دختره کیه و چیه. گفتم چرا من باید از یه دختر غریبه بشنوم که تو فردا می ری؟ اون به من بگه شوهرم کجاست. باورم نمی شه و .... تا می شد مسلسل وار حرف زدم.
    گفت کی؟
    گفتم صبح تا حالا ده تا ای میل زدم صد تا آف گذاشتم. بجای این که جواب من را بدی به دختر هندی ای میل می زنی که من دارم می آم.
    گفت بینا را می گی؟
    اسمش را هم فهمیدم.

    من ای میل زدم که برام یک سری مواد شیمیایی بخره حاضر کنه و .... ( از این دروغ های مسخره مردانه ... آقایون محترم تو را خدا برید یه دوره کلاس دروغگویی که اینقد واضح و الکی دورغ نگید !!)
    یادمه که وسط حرفهاش گفت باهاش بد که حرف نزدی؟!!

    بعد از اون من شدم یک دیوانه به تمام معنی.
    زمین و زمان را به هم دوختم تا بفهمم این دختر کیه و تو زندگی همسر من چیکاره است.
    از پیدا کردن دوستان فیس بوکش بگو تا رشته و دانشگاه و تلفن به دوستان دوران دانشجوییش و ... یک هفته تمام شب و روز با همسرم دعوا می کردم و گریه و توی اینترنت دنبال اثری از این دختر تا ببینم کیه و چیه.

    آقا فقط دروغهای قاطی پاتی تحویلم می دادند و هیچ حرفیش با قبلی جور نبود. هر چی بهش می گفتم ببین دروغ نگو. تو که منو می شناسی. بدترین راست ها را هم تحمل می کنم. اما وای به روزی که بدونم دورغه.
    مگه متوجه می شد. باز یه داستان دیگه سرهم می کرد.

    به خواهر همسرم زنگ زدم. به یکی از دوستاش. ازشون در مورد این دختر پرسیدم. هر دو می شناختنش. خواهرش گفت که اون فقط دوست معمولیش بوده و دوستش هم گفت من هیچوقت نفهمیدم این دختر تو زندگی همسرت کیه. ولی نمی تونم بگم که دوست دخترش بوده.
    توی لیست فیس بوک همه بود. این کیه؟
    توی کلاس زبان با همسرم بوده!
    هشت ماه قبل از آشنایی ما از این کشور رفته.

    یک هفته تمام شب و روزم این بود.
    یه حسی بهم می گفت اشتباه می کنم. ولی به خودم می گفتم بس که احمقی. این همه بهش اعتماد داشتی چی شد. باز هم می گی یه جای کار غلطه. خیلی هم درسته.

    در عرض یک هفته همه دوست و آشناهای دخترک خبردار شدند.
    دوست پسرش به من تماس گرفت که خواهش می کنم بگو مشکلت چیه که با همه تماس گرفتی و در مورد بینا می پرسی.
    خودش به من ای میل زد که من اگه بخوام کاری را که می کنی تلافی کنم، از تو بهتر بلدم.

    ای میل را جواب ندادم. زنگ زدم به همسرم که اینقد ماشاله باهوشی که ای میل خصوصی من را که خودت و خانواده ام دارند دادی بهش!! اقلا ای میل کاریم را می دادی می گفتم تو اینترنت پیدا کرده ........ دعوا بعد از اون ای میل شدیدتر شد. که از دوست پسر دختره یاد بگیره. خوش به حالش که دو تا مرد هواش را دارند و شوهرم من را ول کرده و اون را چسبیده.

    بهش گفتم به دختره ای میل بزن و بگو که دیگه حق نداره باهات تماس بگیره و من هم به جرم اینکه بدون اجازه من بهم ای میل زده و ... ازش می خوام شکایت کنم. باید بهش بگی که از زندگی ما بره بیرون و ....
    گفت الان فکرم کار نمی کنه فردا می زنم.
    فرداش یک ای میل دو خطی نوشته بود که قرار نبود شما بدون اجازه به همسر من ای میل بزنید. من خیلی خسته هستم و دیگه مایل نیستم در مورد این ماجرا چیزی بشنوم.

    یک کپی هم برای من فرستاده بود.
    باز بدترش کرد. ای میل کاملا محتاطانه بود و اصلا چیزی نبود که من گفته و خواسته بودم!

    هر چی پیش می رفتیم شوهرم بدترش می کرد. بخدا اشکال از اون بود. من تقصیری نداشتم. اگر بلد بود دروغ بگه. اگر بلد بود درست من را آروم کنه. اگر می گفت تو صبر کن می آم همه چیز را برات توضیح می دم و .... حتی اگر راستش را می گفت این نمی شد.

    بهم گفت که دختر بخاطر تماس های من و مسایلی که از طریق دوستانش و فیس بوکش ایجاد کردم در شرف اخراح از کار هست.
    باور نکردم. ضمن اینکه حرصم هم گرفت. گفتم من در شرف اخراج از دنیا هستم تو نگران کار مردمی؟؟ من دارم می میرم. می فهمی؟

    دلجویی می کرد. محبت کلامی می کرد و ... پنهان کاری و دروغش هم سرجاش بود.

  2. 2 کاربر از پست مفید سنگ تشکرکرده اند .

    سنگ (پنجشنبه 02 شهریور 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:36 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.