یک ماه پیش روابط ما سر یک مساله بحرانی شد. مشکلی داشتیم که به شدت من را عصبی و تحت فشار گذاشته بود. خودش هم از نظر شرایط کاری و مالی در شرایط مناسبی نبود.
همونطور که آقایون بحران عاطفی را درک نمی کنند، خانمها هم بحران مالی را درک نمی کنند.
به نظر من وضعیت من وخیم بود و به نظر اون وضعیت خودش. هر دو تحت فشار شدید بودیم. می فهمیدمش اما نمی تونستم درست کمک کنم. اون هم می گفت که می فهمه اما کاری نمی کرد. من نیاز به نوازش داشتم. بیش از حد معمول. نیاز به توجه و نیاز به حمایت ... اما اون گاهی حتی یادش می رفت در طول روز یک زنگ بزنه بگه بهتری؟
من هم نمی زدم چون می دونستم اون باید توی غارش باشه!!!!
هیچوقت در مورد مشکلاتمون با کسی حرف نمی زدم و همیشه می گفت که من این اخلاقت را خیلی دوست دارم که اسممون را سر زبون دوست و آشنا نمی ندازی و هیچوقت از من به هیچ کس حتی خواهرم حرف نزدی.
هر چی پیش می رفتیم این بحران و فاصله بیشتر می شد. کاری توی هند پیدا کرد و می خواست بره. قبلش باید می رفت شهری که شرکت مذکور بود تا مراحل اداری کار را انجام بده. رفت. یک روز تماس گرفت گفت من فردا می رم. من عصبانی شدم که چرا این مدلی؟ چرا از راه دور خداحافظی می کنه و ... تلفن را با بغض قطع کردم. 5 بار زنگ زدم جواب ندادم.
4 روز نه اون تماسی گرفت و نه من. دلم هزار راه رفت اما هیچ کاری نمی تونستم بکنم. یک روز بیخودی از صبح دلم شور زد و شور زد و شور زد.
هر چی آف گذاشتم میل زدم جوابی نگرفتم. به موبایلش زنگ زدم خاموش بود. گفتم خب حتما برای هزینه اش خط هند را گرفته. روم نمی شد به خواهرش بگم نمی دونم شوهرم کجاست. نمی دونستم چیکار کنم. دلم هم به شدت شور می زد و تنگ شده بود. یهو به سرم زد به اون شماره زنگ بزنم. گفتم این هر کس که باشه می دونه آقای محترم کجا هستند. اصلا قصدم مچ گیری یا ... نبود. فقط می خواستم یکی کمکم کنه پیداش کنم. فکر کردم به شرکت زنگ بزنم و از اونها شماره اش را بگیرم. اما احساس کردم این دختر بهتره. من را نمی شناسه توی هند هست و ... آبروریزیش کمتره. اما اگه به همکارهاش بگم شماره شوهر من چیه اون هم بعد از این همه روز ....
زنگ زدم. برای اولین بار باهاش صحبت می کردم. سلام کردم و گفتم که شماره تماس فلانی را می خوام.
گفت که مدتیه تلفنش را قطع کرده و من شماره جدیدش را ندارم ( قرارداد موبایلش تمام شده بود و همین ماه اخیر یک شماره جدید خرید و این خانم حتی آمار یک ماه پیش زندگی ما را هم داشت !!)
گفتم مگه شما با هم در تماسید؟
گفت نه فقط دوستیم. گهگاهی ای میل می زنیم خبری چیزی باشه به هم می گیم!!! ( توی دلم گفتم عمه ام بود که الان گفت موبایلش یک ماه بسته شده . بعد این شماره را من از کجا آوردم؟ زمانی که با شما تماس داشت دیگه !! ولی هیچی نگفتم. اون موقع فقط میخواستم خودش را پیدا کنم.)
گفتم خب حالا اگه ممکنه شماره تلفن هندش را به من بده. گفت هنوز نیامده. به من ای میل زده که فردا می آد هند!
گفتم نه. هفته پیش اومده.
گفت به من اینجوری گفته.
گفتم شاید می خواسته که آخر هفته بیاد ببندتون!
گفت نه. هند کشور بزرگیه. از شهر من تا محل کار اون دو روز راه است. ( توی دلم گفتم با شتر که نمی آد !!)
گفتم خب پس شماره را بگیر من بهت زنگ می زنم ازت بگیرم. گفت باشه.
گفتم اسمت چیه؟
گفت من اصلا نمی دونم شماا کی هستی. اونوقت شما از من می پرسی اسمت چیه؟
قطع کردم.
فکر و دلشوره و فکر و ...
با خودم گفتم این 4 روزه رفته واسه چی به دختره دروغ گفته؟ یهو به سرم زد با شماره دفترم زنگ بزنم شرکت. الکی سراغش را بگیرم ببینم چی می گن.
اون روز بدترین حس های دنیا را داشتم. اصلا نمی دونم از کجا این فکر بیخود به سرم زد. کاش نزده بودم و نفهمیده بودم.
ساعت چهارونیم بود و تقریبا ساعت کاری شرکت تمام بود.
زنگ زدم شرکت. دختری گوشی را برداشت گفتم می خوام با فلانی صحبت کنم. گفت همین ده دقیقه پیش اینجا بود رفت ...
دنیا روی سرم خراب شد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)