سلام دوستای عزیز..از همتون خیلی خیلی ممنونم.جرجیس عزیز،سیمکو عزیز،sea عزیز،دلجو دلتنگ عزیز و مسافر زمان عزیز ممنونم.
شاید الان باخودتون میگید این دختره چرا این کارو ول نمیکنه و بره؟؟؟؟دیگه این کارفرماش چی باید بهش بگه که بره؟؟؟
اما قضیه انقد سرراست و یه خطی نیست...
رفتن من از اینجا به معنی یه شکست دیگه است..واقع بین باشیم الان 25 سالمه..کی قراره روند زندگیمو معلوم کنم؟؟کی قراره برای زندگیم برنامه ریزی کنم؟؟
من از مستقل بودن لذت میبرم..ادمی نیستم که بتونم وقت خودمو با کلاس رفتن و گردش و خرید پر کنم..اینا اصلا حس خوشایندی بهم نمیده..من دلم میخواد کار کنم..از اینکه خسته و کوفته برسم خونه لذت میبرم..از این که عین یه گودال راکد بمونم بیزارم..واقعا افسردگی میگیرم.
به خونوادم چی بگم؟؟به فامیل؟؟؟چه فکری راجب من میکنن؟؟؟
از بیکار بودن بدم میاد..نمیتونم علاف دور خودم تاب بخورم..حتی درس خوندن هم حس خوشایندی بهم نمیده..من دوست دارم به چالش بکشم و به چالش کشیده بشم.
ذهن من دوست داره مدام یاد بگیره..
شما نمیدونین چه رنجی میکشم..وقتی یه ذره بین برمیدارم و رفتارام رو ریز به ریز بررسی میکنم و تلاش کنم که تغییرشون بدم.
کدوماتون چند نفرتون تا حالا تصمیم گرذفته تموم رفتارایی که داشته رو مرتب بررسی کنه و تغییر بده.؟؟
چقد انرژی دارم که با تموم این مسائل و مشکلات توی خونه کنار بیام؟؟؟
به چند نفرتون بگن دیگه خودت نباش و خودتو تغییر بده خوشتون میاد و استقبال میکنین؟؟؟اما من مدام دارم تلاش میکنم.
تا چند مرتبه میتونم از این شاخه به اون شاخه بپرم..
راستش همونطور که گفتن فعلا قصد ندارم کارمو ترک کنم..اگه الان برم تا ابد حس بازنده بودن و شکست خورده بودن و ضعیف بودن دارم..
خونوادم هم یکی از دلایلن..شما خودتون میتونید 24 ساعته تو اون محیط رنج اور باشین؟؟؟این که خانوداه زیاد پشتی بان شما نیستن هم باعث رفتار منفعل از شما شده
فعلا قصد ندارم به خونوادم بگم.. شاید درست نباشه این رو میگم ولی اگه کسی با خواهرم اینطور برخورد میکرد کار دستش میدادم...
بله..دقیقا درسته..متاسفانه خودمم تو صفحه قبلی گفتم اشتباه کردم..دیگه ترمز بریده بودم..میدونم لجبازی و حاضرجوابی کارو دقیقا بدتر میکنه..قول میدم دیگه تکرار نشه.شما وقتی تو پستهای قبلیتون تعریف کردید که من هم به حرفش گوش نکردم..... این کار رو نکردم و.....و اون اقا گفت لجبازی میکنی .. دقیقا صحنه های کتابهای رمان اومد تو ذهنم.
ببین دوست عزیز من میدونم شما عصبانی میشید و رفتارتون ناخواسته هست اما بدونید اون از همه این رفتارها داره لذت میبره چون اون بازی گردانه.....
اما بگید اینجور وقتا چیکار کنم؟؟؟نمیتونم مثلا وسط صحبت از اتاق بزنم بیرون تا اروم بشم...چیکار کنم؟؟؟
این ذهنیت با اتفاقایی که برام افتاد ایجاد شده..اما الان روی یه کاغذ نوشتم من فقط کار میکنم و فقط به کارم فکر میکنم و چسبوندم به میزم..چندتا جمله دیگه هم میزنم به اتاق..میخوام کم کم ذهنم رو فقط به سمت کار بکشونم.عزیزم سعی کن این ذهنیتت که ممکنه هر جا میری مورد سوئ استفاده قرار بگیری رو از ذهنت کامل پاک کنی
ممنون.تذکر خوبی بود
صادقانه بگم..من پارتی نداشتم...تجربه دارم..مدرک دارم. تاکیدشون روی مدرک دانشگاه دولتی بود...اما مطمئنم در کنار اینا به مسائل دیگه هم توجه کرده.دلیل انتخاب شدنتونو پیدا کنین
دیروز بهم گفت وقتی تو با پدرت اومده بودی و روی این مبل نشستی و پدرت روی اون مبل..سرتو برگردوندی و اتاقو نگاه کردی 40-50 درصد گفتم این خودشه..:(
بعد رفتم پروندتو بررسی کردم و انتخاب شدی.
میدونم حرفش رذیلانه بود اما من نمیخوام کوتاه بیام..یا اون کوتاه بیاد یا منو اخراج کنه..اما من کنار نمیکشم.
فقط بهم بگین وقتی داره یه حرفایی میزنه چطور استرس و ضعفمو کنترل کنم و جرات مند باشم..؟؟چون اونموقع عملا وارد حالت شوک میشم.
الان خسته ام..حس میکنم یه کوه رو جا به جا کردم.
ممنونم.
موفق باشید










(اخه من چرا باید خودمو عوض کنم)
شوخی میکنم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)