امروز مادر شوهرم ميگفت كه دختر خوبه ولي دردسرش خيلي زياده.خيلي مسئوليت داره بزرگ كردنش.بايد مدام مواظبش بود كه فردا مشكلي پيش نياد و پشت سرش حرف نباشه.ميگه كه من خودم خواهر داشتم و همچنين دختر .خيلي سخته بزرگ كردنش و شوهر دادنش.با هزار و يك درد سر بزرگش ميكني و برا ازدواجش يه عالمه درد سر و ناراحتي ميكشي اخرش هم معلوم نيست شوهرش چي از اب در مياد ايا خوشبخت ميشه يا نه .مخصوصا توي جامعه ي ما مشكلات چند برابر هست مسئوليتش بيشتره.ميگفت پسر برا خودمونه.اختيارش دست خودشه .دختر بزرك ميشه و برا مردم هست.به هر حال يه سري از اين حرفا زد مادرشوهرم و مادر بزرگ همسرم هم از سختي هاي دختر بزرك كردن و شوهر دادنش صحبت ميكرد و ميگفت من به خاطر دخترام پير شدم.
به هر حال اصل سخنشون اين بود كه ما از سر دلسوزي اين حرفا رو ميزنيم من فقط بهشون گفتم كه با اين حرفاتون فقط به من استرس وارد ميكنيد.مادر من هم از اين رو ناراحت بود چون كه از حساسيت خانواده ي شوهرم نسبت به نوه ي پسر مطلع بود خيلي روي جنسيت فرزند من حساس بود.
بعضي وقتا بزرگترا از روي به اصطلاح دلسوزي حرفهايي ميزنن كه فقط باعث ناراحتي و رنجش هست.
اي خدا به داده و نداده ات شكر.
البته ناگفته نماند كه من هم با بعضي از اين حرفها موافقم كه واقعا سخته و خودم هم به عنوان يه زن سختي كشيدم و ناراحتي ديدم خوشحالم كه يك زن هستم و خدا رو شكر راضي هستم ولي متاسفانه خيلي از اين موارد هم درسته .ناگفته نمونه كه يه كم استرس دارم نه به خاطر اينكه كه فرزندم دختره بلكه به اين خاطر كه مسئوليت زيادي براي من هست به عنوان يك مادر و واقعا از خدا ميخوام كه به همه براي رسيدن به اهداف خوبشون كمك كنه و همچنين به من كه بتونم مادر خوبي براي دختر عزيزم باشن.
از همين الان سنگيني مسئوليتي رو كه به عهده دارم رو حس ميكنم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)