همدردی عزیزنوشته اصلی توسط hamdardi1390
تا بحال دو نفر از بزرگترهای فامیل اومدن ولی به گفته ی خودشون همسر من اول ازشون نخواسته بلکه اونا خودشون اقدم کردن که باصطلاح با آشتی دادن ما ثواب ببرن . همین باعث شد حالِ من بدتر بشه چون دیدم حتی به بزرگترها هم خودش نگفته بلکه وتی اونها گفتن ما بریم یا نه ایشون هم مخالفت نکرده همین
مهربان جان
اتفاقا ممنونم که مستقیم و بی تعارف نظرت رو گفتی
دروغ چرا اصلا بدم نمیاد یه معجزه رخ بده و تمام زندگیم به حالت نرمالش برگرده . زمانی که فکر میکردم هیچکس از من عاشق تر نیست؛ اما اگه این اتفاق نیفته حداقل حقمه که بدونم آخه چی شد چطور این اتفاق مثل یه بمب زندگیمو منفجر کرد چطور اون آدم که حتی وقتی نگاهش نمیکردم حرکاتش رو میتونستم پیش بینی کنم اینقدررررر برام غریبه شد باور کنید توی دادگاه احساس کردم واقعا یکی دیگه است هیچی از اون آدمی که من میشناختم توش نبود







علاقه مندی ها (Bookmarks)