به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 79

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 26 دی 91 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1391-4-07
    نوشته ها
    30
    امتیاز
    732
    سطح
    14
    Points: 732, Level: 14
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    89

    تشکرشده 93 در 22 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: روابط همسرم قبل ازدواج

    ممنون از همه دوتان که لطف می کنند و وقت میزارند
    واقعا ممنونم که حرفای من رو می خونید. زیاد می نویسم می دونم خوندنش سخته و این لطف دوستانه که وقت می زارند می خونند و جواب می دند.

    چند روزی بود هر چی پیام و زنگ میزد من جواب نمی دادم ولی دیروز بعد از مدتی صحبت نکردن دوباره با خانومم دوباره بینمون بگو مگو شد. حرفایی زد که واسم سنگین بود.
    من 3-4 سال پیش یه خانومی از همکلاسیام رو دوست داشتم و با نظارت خوانواده ها با هم در ارتباط بودیم ولی به دلایلی خوانواده ها با هم نساختند و اوضاعمون خیلی بد شد و نتونستیم ادامه بدیم و دیگه تموم شد. رابطم با ایشون در حد قدم زدن و صحبت کردن بود. حتی یک بار دستش رو گرفتم چند دقیقه بعد پشیمون شدم و دیگه هم تکرار نکردم و از ایشون هم خواستم این کار رو نکنه. چون نمی خواستم این کار احساسی برای اون خانوم یا من بوجود بیاره . و این تنها رابطه من تو زندگیم بود و خدا روشکر مشکلی هم برام نداشته.
    من تو اولین روزهای آشناییمون با همسرم این رو بهش گفته بودم چون حقش می دونستم که بدونه و البته می خواستم اون هم احساس کنه می تونه اگر چیزی تو زندگیش بوده به من بگه. دیروز توی حرفاش به من گفت : " اصلا تو هم که قبلا با یکی دیگه در ارتباط بودی ، این هم با کارای من فرقی نمی کنه! " حرفش بدجوری دلمو سوزوند. من اینهمه بهش فرصت دادم و دارم تلاش می کنم که اوضاع خوب بشه اونوقت این اینجوری جواب من رو میده.
    گذاشتم به حساب اینکه حالش خوش نیست و نمی دونه چی می گه ولی زخمش به دلم نشست.

    امروز زنگ زد که پشیمونم اون حرفو زدم و عذر خواهی کرد. بعدش هم گفت می خواد تا آخر هفته تنها باشیم و فکر کنیم ببینیم هر کدوم چجوری می خوایم باهم کنار بیایم. این کار رو من از اولین روزهایی که این مشکل پیش اومده بود چندین بار ازش خواسته بودم ولی ایشون موافقت نمی کرد و می گفت نمی خوام تنهات بزارم.
    به هر حال من قبول کردم چون خودم هم همینو می خوام و نیاز دارم که فکر کنم و تنها باشم. امیدوارم این یه نشونه امیدواری کننده ای باشه و بتونه کمکی به اوضاعمون بکنه.

    پیدا عزیز ممنون از راهنمایی هاتون از دعاهاتون . بله خودم هم اینطور فکر می کنم که بهتره همه شرایط رو عادی کنم تا ایشون بتونه خوب خودش رو نشون بده و واقعیت رو نشون بده.
    متاسفانه آرامش و اعتمادی که من ازین زندگی انتظار داشتم شاید هیچوقت برنگرده ولی می خوام تلاش کنم و کاری کنم که بعدا حسرت این رو نخورم که ای کاش اینکار رو می کردم و یا اینکه می تونستم این کار رو کنم و نکردم.

    سرکار خانوم آوین ممنون از همدلیتون متاسف شدم از اتفاقی که براتون افتاده و امیدوارم شما هم بتونید به اون زندگی که لیاقتش رو دارید و آرامش رو براتون به ارمغان بیاره برسید و ازش لذت ببرید.
    من هم دوست دارم یه فرصت دیگه بدم تا حداقل از خودم راضی باشم که هر کاری می تونستم کردم ، ولی هنوز مرددم و نمیتونم تصمیم درست بگیرم. نمی دونم تو این فرصت چی باید ببینم و چه اتفاقی می خواد بیوفته. به قول شما آیا ریسک ای کار رو می تونم قبول کنم؟! هنوز نیاز دارم فکر کنم تا بتونم تصمیم درست بگیرم. من الان به هیچی فکر نمی کنم جز اینکه بتونم بهترین تصمیم رو تو این شرایط بگیرم.
    پشسنهاد خوبی هم دارید. من حتما این کار رو می کنم. شاید بتونه مشکلی از مشکلای دیگران برطرف کنه. بازم ممنونم ازتون

    mr6262 عزیز ممنون از راهنماییتون. اتفاقا خود این خانوم تو جواب من که ازش می پرشم " چرا تو این مدت نمی تونی درست رفتار کنی و کاری نمی کنی و من چیزی ازت نمی بینم؟! " میگه " من تا وقتی توی این استرس هستم که از تو جدا شم نمی تونم درست تثمیم بگیرم و خودم رو نشون بدم. تو این اطمینان رو به من بده تا ببینی من چیکار می کنم و چجوری زندگیتو گلستان می کنم! "
    شما که الان این رو گفتید برام جالب بود. شاید واقعا اینطوری باشه!
    ولی من باید فعلا فکر کنم تا بتونم در مورد این فرصت تصمیم بگیرم. در مورد زمانش حتی دارم روی یک سال هم فکر می کنم ولی هرجایی که مشکلی ببینم دیگه واقعا تمومش می کنم.
    در مورد احساسی بودنم که شکی نیست. خودم هم میدونم باید سعی کنم که درست و منطقی تصمیم بگیرم. البته اگر بخوام فقط عقلانی تصمیم بگیرم اصلا راهی برای ادامه نمی بینم (فکر و خیالای خودم ، خوانواده ها و مشکلاتشون ، کارهای این خانوم که نمی دونه چیکار می کنه و چیکار می خواد بکنه و ... ) همه دلایل منفیه ولی اگر تصمیم به ادامه بگیرم اولین دلیلش اینه که می خوام برای خدا این کار رو بکنم و پیش اون روسفید باشم و دومین دلیلش اینکه فرصت خوب زندگی کردن رو از یه آدم نگرفته باشم.
    به هر حال امیدوارم بتونم تصمیم درستی بگیرم. و باز هم ممنونم ازتون

    EliGokiNo عزیز ممنون از راهنماییتون و دعاهاتون اتفاقا یکی از مشاورها بهم گفت " خدا اول ظرفیت یه کار رو تو آدم می بینه و بعد اون کار رو به عهده آدم می ذاره"
    من از اول زندگیم به مرام و معرفت و بخشش خیلی اعتفاد داشتم و همه رو به این کارا دعوت میکردم و خیلی دوست داشتم توانایی بخشش رو داشته باشم. همیشه تو دعاهام از خدا می خواستم بهم قدرت بخشیدن بده و اونقدر بهم ظرفیت بده که هیچ دردی نتونه منو از پا دربیاره.
    نمی دونم شاید الان خدا می خواد امتحانم کنه ببینه چیکاره ام. ولی این امتحان خیلی بیشتر از ظرفیت منه ، امیدوارم بتونم ازین امتحان سربلند بیرون بیام و تصمیم درستی بگیرم.
    به قول شما باید خیلی فکر کنم تا یتونم تصمیم خوبی بگیرم.
    من در مورد کارایی که می کنم خیلی فکر می کنم اونفدر که گاهی اطرافیانم خسته می شن ازم ولی وقتی تصمیم بگیرم و حرفی بزنم دیگه پای کارام هستم حالا نتیجه خوب یا بد. توکل به خدا می کنم. امیدوارم که نتیجه خوب بشه.

    baharr عزیز ممنون از وقتی که گذاشتید به هر حال هر کسی یه جور زندگی می کنه و یه عقای و رفتاری داره . شما می فرمایید خودتون روابطی داشتید و همسرتون هم همینطور و تونستید با این موضوع کنار بیاید و الان با هم کنار اومدید و زندگی خوبی دارید.
    ولی خوب برای من سخته همونطور که خودتون گفتید. من از پایه با اینجور روابط نمی تونم کنار بیام حالا بدلیل سادگی، نیاز ، گول خوردن ، تجربه یا هرچی و هر دلیلی که افراد برا خودشون میارن. و بخاطر همین هم تا بحال ازین کارا دور بودم و الان برام تحمل این حرفها حتی سهته چه برسه به تحمل این اوضاعی که توش هستم ... نمی دونم چی بگم!
    آره واقعا وقتی با هم هستیم من نمی تونم درست تصمیم بگیرم. از طرفی نمی تونم بهش بی محلی کنم از طرفی وقتی می بینمش یاد اون کارهاش میوفتم و ازش متنفر می شم. حس گنگیه. خودم هم نمی فهمم چه اتفاقی میوفته!
    واسه همین می خوام بیشتر فکر کنم تا تصمیم درستی بگیرم.

    باز هم ممنون از همه دوستان که وقت میزارند.
    می دونم بدلیل راهنماییها و دعاهای شماست که الان یکم آرومتر هستم و می تونم بهتر فکر کنم.
    می دونم دعاهاتون رو ازم دریغ نمی کنید و بخاطر همینه که الان یکم آرومترم.




  2. 6 کاربر از پست مفید badbakht تشکرکرده اند .

    badbakht (پنجشنبه 19 مرداد 91), khaleghezey (یکشنبه 25 خرداد 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:09 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.