با تشکر از شما دوست عزیز
قبول دارم که منم در این مورد مستقل نیستم دلیلش اینه که روزی که همسرم به خواستگاری من اومد خواهراش گفتند که باباش حتما براش آپارتمان میخره و حالا من فهمیدم که چون پدرشوهرم خسیسه اونا اینجوری گفتن که به ما کمکی بشه و پدرشوهرمم تو مراسم خواستگاری قبول کرد ولی حالا میگه من اصلا حرف اونا رو قبول ندارم.یه مسئله دیگه ای هم هست که تو مسائل جشن که به عهده پدرامونه و اونا از اول توافق کردن پدرشوهرم میزنه زیر بعضیهاشو خودش تصمیم میگیره وهمسرمم که مطیع حرفای اونه قبول میکنه وبدون مشورت با پدر من فقط تصمیمشونو ابلاغ میکنن و میگن به هیچ وجه تصمیمم عوض نمیشه که خانواده من بشدت ناراحت این قضیه ها هستن ومیگن چرا اونا به حرفاشون عمل نمیکنن؟و تو نباید زیر بار حرفشون بری و محکم بایست و بگو نمیام خونه بابات و حتی تاوقتی خونه نخریدند با شوهرت رفت وآمد نکن و میدونم اگه قبول کنم که برم اونجا اونا خیلی میرنجندو دعای خیرشون پشت سرم نیست ومیگن کاش یه بار مثل رفتار شوهرت که با خانوادش داره توهم باماداشتی وبااین کارات مارو جلو شوهرت وخانوادش خورد نمیکردی(تا حالا چندبار شده که من مخالف نظرخانوادم وموافق نظرشوهر و خانوادش عمل کردم چون به نظرم نظراونا درستتر بود ولی خانوادم فکر میکنن که چون نظر خانواده شوهرت برات بیشترمهمه حرف اونا رو قبول کردی ) که من اصلا اینو نمیخوام ،چی کار کنم اخلاقم طوریه که میخوام همه ازم راضی باشن نه طاقت رنج مامان بابامو دارم ونه شوهرم،میدونم که راهی که اونا گذاشتن پیش پام اشتباهه ولی...









علاقه مندی ها (Bookmarks)