با خودم میگم نکنه دارم خودم رو گول میزنم. نکنه این نماز خوندن و پرستش کسی به اسم خدا رو تعالیم روانشناسی یا تئوری های کمال گرایی به ما انسان ها تزریق میکنن تا هدفی برای زندگی داشته باشیم. تا حس و حال خوب به دست بیاریم. تا...! نمیدونم میفهمید درد من چیه؟ کجای کارم میلنگه؟ من واقعا با عبادت حس و حال خوب میگیرم. خیلی خوب. من از ارتباط با خدا چنان آرامش میگیرم. چنان مطئمن میشم که گاهی فکر میکنم اونا که خدا رو قبول ندارن با این حس پوچی ای که تو زندگی بهشون دست میده چه میکنن؟!!!!!
امااااااااااااااا با همه ی این باورها که دارم، آخرش در اینکه خدایی وجود داره و واقعا اینهمه خوب هست و اینهمه به بنده هاش کمک میکنه شک میکنم! چون میدونم که در مکاتب روانشناسی همیشه تاکید میشه که بدون هدف نمیشه پیش رفت و انگیزه و آرامش داشت، همش میگم نکنه همه ی این صحبت ها از وجود خدا و این عباداتی که حال ما رو خوب میکنن فقط یه سری تلقین و تعلیم روانشناسی باشه! نکنه یه جور هیپنوتیزم تدریجیه!
علاقه مندی ها (Bookmarks)