دوستان عزیز ار همتون،چه اونایی ک بدبینن چه اونایی که خوشبینن،بهرحال از همتون که دارین کمک میکنین ممنونم.
از علاقه من نسبت به خودش آگاهه...
اونقدی ک من میشناسمش هم،فکر نکنم به کسی علاقمند شده باشه!!!بازم میگم،اونقدی ک من میشناسمو میدونم دوستم داره!!!نمیخوام به احساسش شک کنم!!!
نامزدی ما در حد اینه که خودنواده هامون در جریانن!
موندم...
این بار آخری که براتون تعریف کردم که:
نقل قول-----این بار ک گفت بیا فاصله بگیریم،بعد چندروز گفت نه بیخیالش،تو نمیتونی(منظورش اینه ک من دلم براش تنگ میشه و دلم میگیره و ناراحت میشم)،اینطوری ازت خیالم راحت نیست...ناراحت شد...منم بهش گفتم هیچوقت حاضر نیستم ناراحتیتو ببینم،منم مثل تو میتونم تحمل کنم،نمیخوام کاری ک میگیو بهش فکر کردیو لابد براش برنامه داریو انجام ندیو فردا حسرتشو بخوری...اینبار من میگم،بیا فاصله بگیریم...با اینکه گفت نه نمیخوام،نمیتونم بزارم بخاطر من دلتنگو ناراحت باشی...ولی من،ما اینکارو داریم انجام میدیم...بهش گفتم هرچی که پیش بیاد یادت باشه،تو تنها نفر زندگیمیو همیشه میتونی روم حساب کنی...-----
الان چندروزی میشه،من دیگه کمتر ازش خبر میگیرم،هروقت بهم زنگ میزنه میگه:
پس کجایی؟چرا زنگ نمیزنی؟؟؟
نمیدونم چی بگم...
سلام دوست عزیز،ممنون از حرفاتون و توجهتون.نوشته اصلی توسط گل یاس
نه هیییییچ دعوایی نداشتیم
غیرت!!!
بحث داشتنش نیست،بحث بروز دادنشه!!!
خیلی جاها ناخودآگاه بروز میکنه و هردو از این قضیه خوشحالیم اما!!!
ی مشکلی ک دارم،نمیتونم ناراحتیمو اونطوری ک باید بروز بدم،مثلا تو این قضیه من بهش گفتم چقدر از ش ناراحتم و دیگه حق نداره حرف کس دیگه ای رو بزنه،ولی ناراحت بودن من خیلی بروز نکرد ک براش احساس پشیمونی یا گناه ایجاد کنه و درصدد این باشه ک حالمو بهتر کنه،مثلا با ببخشید یا ما بهم تعلق داریم...فقط گقت:
منظورم این نبود،بدبرداشت کردی،نه با یکی دیگه مثل هم بشیم،درحد شناخت معمولی...آخه میخوام واقعا همو انتخاب کنیم،میخوام بدونم این چیزی ک بینمونه عادت نیست...اصلا حرفمو پس میگیرم.
این همون چیزیه ک اذیتم میکنه،یوقتایی نمیتونم خودم باشم،بخاطر اینکه اون ناراحت نشه...میدونم چقدر بده...کم کم دارم حلش میکنم و به اونم اجازه ناراحت بودنو میدم...ولی به کمک و راههای بیشتری مثل شماها هم نیاز دارم.
ممنون.







علاقه مندی ها (Bookmarks)