سلام دوست مننوشته اصلی توسط maryam123
خیلی ممنونم از کمکت
من کاردانی کامپیوتر دارم . یک سال هم از فارق التحصیلیم میگذره و برای ادامه رشته ام دو دل هستم نمیدونم میتونم تو این رشته موفق باشم یا نه چون خیلی علاقه ندارم و از این هم که دوباره بخوام با یه رشته دیگه از صفر شروع کنم خیلی نگرانم که آیا موفق میشم یا نه . من خیلی به نقاشی علاقه داشتم و کلا توی دوره دبیرستان هم دوست داشتم هنر بخونم اما نشد و اینقدر اطرافیانم گفتن که خرج این رشته زیاده و ... که منم صرف نظر کردم . از همون لحظه ای که وارد دانشگاه شدم که برام یه محیط جدید بود هم این استرس ها رو داشتم ولی کمتر بود کلا همیشه وقتی وارد مکان های جدید و موقعیت های جدید میشم احساس ترس میکنم . وقتی هم وارد دانشگاه شدم به خاطر اینکه همیشه خسته و افسرده بودم دوست های زیادی نداشتم . از اینکه سر کلاس ها و بین جمع صحبت کنم میترسیدم، از اینکه از استاد سوال بپرسم میترسیدم ، توی ارائه ها استرس داشتم و نمیتونستم با استاد ها ارتباط چشمی برقرار کنم . الان که به خودم اومدم خیلی حسرت اون روزهایی رو میخورم که از دست دادم . البته این قرص ها هم بی تاثیر نبوده فقط از عوارضش نگرانم که اگر فقط درد باشه میتونم تحملش کنم اما میترسم آسیبی به قلبم برسونه چون خیلی درد توی قفسه سینه ام داشتم . در مورد خانواده ام هم پدرم یه آدم منزویه و با کسی رفت و آمد نمیکنه حتی برادر خودش! اصلا اهمیتی به من نمیده و توی بحث های مهم منو مخاطب قرار نمیده و همیشه طوری باهام رفتار میکنه که انگار هیچی نمیفهمم و اینکه مورد تاییدش نیستم خیلی آزارم میده . حتی یه بار هم ما رو به سفر نبرده (این رو حتی توی خلوت خودم و به خودم هم خجالت میکشم که بگم چه برسه به بقیه) اما الان تصمیم گرفتم اجتماعی تر بشم و خودم رو از این بدبختی نجات بدم . ولی بازم نگرانم از اینکه دیگران چه فکری در مورد من میکنن . احساس میکنم همه به چشم یه آدم بی عرضه و بی زبون بهم نگاه میکنن . ذهنم پر شده از افکار منفی هرکاری هم میکنم نمیتونم از این افکار خلاص شم. مثلا وقتی دوستام قرار میذارن برای گردش من میترسم که برم همش با خودم میگم اگه نتونم مثل اونها باشم چی؟اگه بفهمن من یه آدم منزوی و کم تجربه ام چی؟و با یه دید دیگه بهم نگاه کنن چی؟اگه نتونم توی بحث ها خوب ظاهر بشم چی؟این اگه ها و این ترس ها باعث میشه همیشه گوشه گیر باشم و بشینم توی خونه و غرق این افکار بشم و به خودم بگم که چقدر بدبختم و با بقیه فرق دارم
(ببخشید خیلی حرف زدم اما از وقتی اومدم و اینا رو نوشتم خیلی احساس بهتری دارم از همتون واقعا ممنونم)
ممنونم دوستم خیلی حرف هات آرومم کردنوشته اصلی توسط ایوب
راستش دکترم رو با گشت و گذار توی نت پیدا کردم.یه خانم میانساله که فکر کردم دکتر با تجربه ای هست . اما هیچ اطلاعاتی نداشتم ازش . ولی با یکی دیگه از بیمارها (که اونم یه دختر هم سن و سال خودم بود) صحبت کردم و گفت که از دکتر راضیه و حدود یک ماهه که قرص ها رو مصرف میکنه و %60 بهتر شده . منم گاهی حالم خوبه اما گاهی بی قرار میشم و کلافه + تپش قلب و درد قفسه سینه و بی اشتهایی و اینها . مثلا امشب حالم خیلی خوبه و اصلا احساس بدی ندارم . ای کاش همیشه همینطور بودم :( شما هم همین عوارض رو داشتی؟میشه اسم تاپیکت رو بگی؟
راستی من سرترالین هگزال میخورم اما توی یکی از تاپیک ها خوندم که سرترالین آسنترا خوبه و عوارض کمتری داره
همیشه فکر میکردم فقط منم که این مشکلات رو دارم و اینکه خیلی تنهام اما حالا که شما دوستای خوبم رو پیدا کردم خیلی خوشحالم و خیلی روحیه گرفتم . ممنونم ازت. خیلیییییییی








بزنم به تخته
از نرمال هم اون طرف تر هستم! عاشقه خودمم!!

علاقه مندی ها (Bookmarks)