[align=justify]از ظهر که پستتون رو خوندم، سعی کردم خودم رو در فضای زندگی شما قرار بدم و ببینم اگه من در اون فضا بودم، چه راهی برای رهایی روحم پیدا می کردم.نوشته اصلی توسط arash1348
اگه من تنها روی تخت یک نفره اتاق شما خوابیده بودم، و دو سال با احساسات جانکاه دوری همسرم و خلا ناشی از نبود دخترم دست به گریبان بودم، امروز بیشترین چیزی که باعث جریحه دار شدن غرورم می شد این بود که قدرت هدایت زندگیم و احساساتم از من گرفته شده و در دستان شخص دیگه ای قرار گرفته.
مطمئنا در اون حالت از خدایی که من رو آفرید شرمنده می شدم. به این فکر می کردم چرا غیر از اون همدم دیگری انتخاب کردم، و احساساتم رو بر وجود شخص دیگه ای بنا کردم که شادی و غم من تا این حد تحت تاثیر جاخالی دادن اون شخص قرار بگیره؟ (منظورم این نبود که چرا ازدواج کردم!)
مطمئنا در این حین، چندین بار بغض می کردم و اشک می ریختم و به خودم می گفتم: آزر حق بده، من یه انسانم، قلب دارم، این طبیعیه که از این اتفاق متلاشی بشم...
گریه می کردم، اما بعد از اینکه تخلیه شدم، بازم به خودم می گفتم قوی باش آزر، من کتمان نمی کنم که تو خونوادتو به شکل آزار دهنده ای از دست دادی (حداقل فعلا)، منکر دردی که می کشی نیستم، اما حرف من چیز دیگه ایه.
مگه اگه اون آقا پشتت می موند، و این همه درد و رنج ایجاد نمی کرد، نتیجه اصلیش غیر از این بود که تو هیچوقت بی پناه و سردرگم و رها شده نبودی؟ مگه غیر از اینه که انسان تو کشتی طوفان زده بیش از هر زمان دیگری به اصل خودش برمی گرده؟
چرا همدم مطمئن تری انتخاب نکنم؟ کسی که هیچوقت منو تنها نگذاره؟ چه با خیانتش، چه با مرگش، چه با مرگ خودم! کسی که بازگشتم به هرحال به سوی اون بود، حتی اگه اون آقا هیچوقت تنها رهام نمی کردم، هیچوقت تا این حد آزارم نمی داد.
گاهی اوج بی پناهی و ترسی که در یه کشتی متلاطم و اسیر دست طوفان ایجاد می شه، حکمتش در بازگردان روح انسان به سوی معبودشه.
آرش شما به چه وسیله ای با معبودت ارتباط برقرار می کنی؟ نماز یا ...
من اگه در فضای شما بودم، همه دردهام رو با معبودم در میان می گذاشتم، سبک می شدم، بعد دوباره شروع می کردم به فکر کردن، اما اینبار با ذهن و قلب روشن تر.
عزمم رو برای "زندگی" جزم می کردم. زندگی هنوزم زیباست، حتی اگه من خونواده ای نداشته باشم. من هنوز یه انسانم انسانی که به هدفی خلق شده و چه با خانواده و چه بی خانواده باید راه بازگشت رو طی کنه.
این کتاب مطمئنا چیزی بود که برای خوندن انتخاب می کردم، خواهش می کنم شما هم یه دور بخونیدش:
http://uplod.ir/ixb2zy3pbv3p/Pilgrimage.pdf.htm
من احتمالا خونه رو عوض می کردم. چون حتی اگه همسرم برمی گشت، و یه زندگی جدید رو شروع می کردیم، بازم نمی خواستم اون زندگی جدید رو تو خونه ای شروع کنم که این همه روزهای سخت درش گذروندم.
فعلا یه خونه کوچیک می گرفتم و بعنوان یه انسان که به تنهایی و فعلا بدون خونواده می خواد راه کمال رو طی کنه، سعی می کردم فضای شاد و آرومی داشته باشه.
اما اگرم خونه رو عوض نمی کردم، فضای خونه فعلی رو کاملا تغییر می دادم. اساسیه رو عوض می کردم و ...
چهار چیز رو تو زندگیم پر رنگ می کردم:
ورزش
علم
حیوان
گیاه
با ورزش جسم و روحم رو تازه نگه می داشتم.
با علم، پویایی رو به زندگیم میاوردم.
به یک یا چند حیوان خانگی عشق می ورزیدم و می دیدم که گاهی بقیه آفریده های خداوند بیشتر ارزش عشق ورزیدن رو دارن. به این شکل هم نیازم به محبت کردن رو برطرف می کردم و هم به آفریده های خدا کمک می کردم که زندگی شاد تری داشته باشه.
و با نگهداری گل و گیاه در منزلم آرامش و شادی رو نهادینه می کردم.
خب نظر شما در مورد این چهار تا چیه؟
کل این فرایندی که براتون نوشتم و فکر می کنم به رهایی روح من منجر می شد، برای شما چه مفهومی داره؟[/align]








علاقه مندی ها (Bookmarks)