به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 77

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 14 تیر 92 [ 15:54]
    تاریخ عضویت
    1390-3-21
    نوشته ها
    124
    امتیاز
    1,577
    سطح
    22
    Points: 1,577, Level: 22
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    478

    تشکرشده 487 در 116 پست

    Rep Power
    28
    Array

    RE: اشتباهش رو بخشیدم ولی رفته و برنمی گرده

    [align=justify]
    نقل قول نوشته اصلی توسط arash1348
    آزرمیدخت گرامی، چقدر این پست شما به من انرژی داد.
    چقدر نیاز داشتم همچین چیزی بشنوم.
    دو سال دارم در خونه ایی زندگی میکنم که در و دیوارش برای من خاطره است. خونه ی من الان تقریبا خالیه، جهیزه اش رو پارسال برد، البته دادخواست داده بود و رفتیم دادگاه، تو همون دادگاه گفتم نیازی به اینجا نبود، خودت بیا هر چی فکر میکنی مال توئه ببر، جهیزیه ماله زنه، من حرفی ندارم؛ بدون اینکه لیستی داشته باشه، قبل از اینکه حکم دادگاه بیاد اومد همه چیزایی که مال خودش بود و به عنوان جهیزیه اورده بود برد.خونه تقریبا خالی شده، تو اتاق خوابی که تخت دو نفره بود و میز توالت و گاهی دخترم هم بینمون میخوابید حالا یه تخت یه نفره هست و کلی فضای خالی.
    من هنوز جایگزین نکردم، چون برنامه ام معلوم نیست، اگر این خانم نخواد برگرده، شاید مجبور بشم خونه یا اصلا شهر و دیار رو عوض کنم.
    سعی کردم مسافرت برم، یکی دو تا سفر داشتم برای اینکه از این فضا و استرس خارج بشم، خیلی هم کمک کردبه آرامش فکریم.
    اما خب باز که برمیگردم خونه، روز از نو و روزی از نو،
    برنامه دیگه ایی ندارم، ارتباطم با دوستام تقریبا قطع شده، چون اونا متاهلن همشون، بنده خداها حرفی برای رفت و آمد با من ندارن، اما من رعایت میکنم.
    هر چی باشه الان یه مرد مجرد حساب میشم.
    خیلی سعی میکنم که روحیه ام رو حفظ کنم و به چیزای مثبت فکر کنم، اما یه موقع میگم تو که نمی خوای خودتو گول بزنی، واقعیت اینه که تو خانوادتو از دست دادی، تو یه مرد تنها شدی چی می گی واسه خودت؟!
    طبعا در شرایطی هم نیستم که بخوام به همسر دیگه ایی فکر کنم یا دوستی داشته باشم،
    از ظهر که پستتون رو خوندم، سعی کردم خودم رو در فضای زندگی شما قرار بدم و ببینم اگه من در اون فضا بودم، چه راهی برای رهایی روحم پیدا می کردم.

    اگه من تنها روی تخت یک نفره اتاق شما خوابیده بودم، و دو سال با احساسات جانکاه دوری همسرم و خلا ناشی از نبود دخترم دست به گریبان بودم، امروز بیشترین چیزی که باعث جریحه دار شدن غرورم می شد این بود که قدرت هدایت زندگیم و احساساتم از من گرفته شده و در دستان شخص دیگه ای قرار گرفته.

    مطمئنا در اون حالت از خدایی که من رو آفرید شرمنده می شدم. به این فکر می کردم چرا غیر از اون همدم دیگری انتخاب کردم، و احساساتم رو بر وجود شخص دیگه ای بنا کردم که شادی و غم من تا این حد تحت تاثیر جاخالی دادن اون شخص قرار بگیره؟ (منظورم این نبود که چرا ازدواج کردم!)

    مطمئنا در این حین، چندین بار بغض می کردم و اشک می ریختم و به خودم می گفتم: آزر حق بده، من یه انسانم، قلب دارم، این طبیعیه که از این اتفاق متلاشی بشم...

    گریه می کردم، اما بعد از اینکه تخلیه شدم، بازم به خودم می گفتم قوی باش آزر، من کتمان نمی کنم که تو خونوادتو به شکل آزار دهنده ای از دست دادی (حداقل فعلا)، منکر دردی که می کشی نیستم، اما حرف من چیز دیگه ایه.

    مگه اگه اون آقا پشتت می موند، و این همه درد و رنج ایجاد نمی کرد، نتیجه اصلیش غیر از این بود که تو هیچوقت بی پناه و سردرگم و رها شده نبودی؟ مگه غیر از اینه که انسان تو کشتی طوفان زده بیش از هر زمان دیگری به اصل خودش برمی گرده؟

    چرا همدم مطمئن تری انتخاب نکنم؟ کسی که هیچوقت منو تنها نگذاره؟ چه با خیانتش، چه با مرگش، چه با مرگ خودم! کسی که بازگشتم به هرحال به سوی اون بود، حتی اگه اون آقا هیچوقت تنها رهام نمی کردم، هیچوقت تا این حد آزارم نمی داد.

    گاهی اوج بی پناهی و ترسی که در یه کشتی متلاطم و اسیر دست طوفان ایجاد می شه، حکمتش در بازگردان روح انسان به سوی معبودشه.

    آرش شما به چه وسیله ای با معبودت ارتباط برقرار می کنی؟ نماز یا ...

    من اگه در فضای شما بودم، همه دردهام رو با معبودم در میان می گذاشتم، سبک می شدم، بعد دوباره شروع می کردم به فکر کردن، اما اینبار با ذهن و قلب روشن تر.

    عزمم رو برای "زندگی" جزم می کردم. زندگی هنوزم زیباست، حتی اگه من خونواده ای نداشته باشم. من هنوز یه انسانم انسانی که به هدفی خلق شده و چه با خانواده و چه بی خانواده باید راه بازگشت رو طی کنه.

    این کتاب مطمئنا چیزی بود که برای خوندن انتخاب می کردم، خواهش می کنم شما هم یه دور بخونیدش:

    http://uplod.ir/ixb2zy3pbv3p/Pilgrimage.pdf.htm

    من احتمالا خونه رو عوض می کردم. چون حتی اگه همسرم برمی گشت، و یه زندگی جدید رو شروع می کردیم، بازم نمی خواستم اون زندگی جدید رو تو خونه ای شروع کنم که این همه روزهای سخت درش گذروندم.

    فعلا یه خونه کوچیک می گرفتم و بعنوان یه انسان که به تنهایی و فعلا بدون خونواده می خواد راه کمال رو طی کنه، سعی می کردم فضای شاد و آرومی داشته باشه.

    اما اگرم خونه رو عوض نمی کردم، فضای خونه فعلی رو کاملا تغییر می دادم. اساسیه رو عوض می کردم و ...

    چهار چیز رو تو زندگیم پر رنگ می کردم:

    ورزش
    علم
    حیوان
    گیاه

    با ورزش جسم و روحم رو تازه نگه می داشتم.
    با علم، پویایی رو به زندگیم میاوردم.
    به یک یا چند حیوان خانگی عشق می ورزیدم و می دیدم که گاهی بقیه آفریده های خداوند بیشتر ارزش عشق ورزیدن رو دارن. به این شکل هم نیازم به محبت کردن رو برطرف می کردم و هم به آفریده های خدا کمک می کردم که زندگی شاد تری داشته باشه.
    و با نگهداری گل و گیاه در منزلم آرامش و شادی رو نهادینه می کردم.

    خب نظر شما در مورد این چهار تا چیه؟

    کل این فرایندی که براتون نوشتم و فکر می کنم به رهایی روح من منجر می شد، برای شما چه مفهومی داره؟[/align]

  2. 5 کاربر از پست مفید آزرمیدخت تشکرکرده اند .

    آزرمیدخت (پنجشنبه 22 تیر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:33 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.